برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
مفاهیم متعدد و متفاوتِ "نام یزدان خواندن" در شاهنامه" - 3 - نام یزدان خواندن به مفهوم "در شگفت شدن".
***
نام یزدان خواندن در شاهنامه با سه مفهوم متفاوت:
1 - گاهی به مفهوم تعجب همراه با تحسین و ستودن.
2 - گاهی به مفهوم یاری جستن از دادار دادگر
3 - و گاه به مفهوم "در شگفت شدن"
***
3 - نام یزدان خواندن به مفهوم "در شگفت شدن".
***
شگفتی کیکاووس در دیدن بلند کردن سنگی که شاه مازندران درآن پنهان شده بود:
گَوِ پیلتن کرد چنگال باز،/بران آزمایش نبودش نیاز.
بران گونه آن سنگ را برگرفت،/کزو ماند لشکر، سراسر شگفت.
اَبَر کردگار آفرین خواندند،/برو زر و گوهر، برافشاندند.
&&&
شگفتی رستم از دیدن اژدها:
چو رستم برآن اژدهای دُژم/نگه کرد، بر زد، یکی تیز دَم
بیابان همه زیر او بود پاک/روان، خونِ گرم از برِ تیره خاک
تهمتن ازو در شگفتی بماند/همی پهلوی نام یزدان بخواند
&&&
شگفت زده شدن همراهان گرسیوز از مهارت تیراندازی سیاوش:
کمان خواست با تیرهای خدنگ/شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ
یکی در کمان راند و بفشارد ران/نظاره به گِردَش سپاهی گران
بران چار چوبین و ز آهن، سپر،/گذر کرد پیکانِ آن نامور
بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر/برو آفرین کرد برنا و پیر
ازان ده، یکی بی گذاره نماند/برو هر کسی نام یزدان بخواند
&&&
شگفتی گیو در رفتن ناغافل و یکباره ی کیقباد از پیش او:
چو بنشست بر باره بفشارد ران/برآمد ز جا آن هیون گران
به کردار بادِ هوا بردمید/بپرّید وز گیو شد ناپدید
غمی شد دل گیو و خیره بماند/بدان خیرگی، نام یزدان بخواند
&&&
شگفتی رستم از دیدن خیلِ گله ی اسبان:
گله هر کجا دید، یکسر براند/به شمشیر بر، نام یزدان بخواند
گله دار چون بانگِ اسبان شنید/سرآسیمه از خواب، سر بر کشید
&&&
شگفتی اسکندر از انبوهی سپاه دارای داراب:
سکندر چو از کارش آگاه شد/که دارا به تخت، افسرِ ماه شد
سپه برگرفت از عراق و براند/به رومی همی، نام یزدان بخواند
سپه را میان و کرانه نبود/همان بختِ دارا جوانه نبود
&&&
شگفتی اسکندر از شکوهِ سراپرده ی قیدافه*:
پرستنده با طوق و با گوشوار/به پای اندر آن گلشنِ زرنگار
سکندر بدان، در شگفتی بماند/فراوان نهان، نام یزدان بخواند
نشستن گَهی دید، مهتر که نیز./نیامد وُرا روم و ایران به چیز
&&&
شگفتی اسکندر از دیدن دریای شگفتی ها:
ز شهر برهمن به جایی رسید/یکی بی کران ژرف دریا بدید
بسان زنان مرد پوشیده روی/همی رفت با جامه و رنگ و بوی
زبانها نه تازی و نه خسروی/نه ترکی نه چینیّ و نه پهلوی
ز ماهی بدیشان همی خوردنی/به جایی نبد راه آوردنی
شگفت اندر ایشان، سکندر بماند/ز دریا همی، نام یزدان بخواند
و
فرو برد کَشتی هم اندر شتاب/هم آن کوه شد ناپدید اندر آب
سپاه سکندر همی خیره ماند/همی هرکسی، نام یزدان بخواند
&&&
شگفتی اسکندر از دیدن گوش بستر:
پدید آمد از دور مردی سترگ/پر از موی با گوشهای بزرگ
تنش زیرِ موی اندرون همچو نیل/دو گوشش به کردار دو گوشِ پیل
چو دیدند گردنکشان زان نشان/ببردند پیش سکندر، کِشان
سکندر نگه کرد زو خیره ماند/بروبر همی، نام یزدان بخواند
چه مردی بدو گفت نام تو چیست/ز دریا چه یابی و کام تو چیست
بدو گفت شاها مرا باب و مام/همان گوش بستر نهادند نام
&&&
شگفتی شنگل هندی از دلاوری بهرام گور:
چو بشنید بهرام بر پای خاست/به مردی خم آورد بالای راست
کسی را که بگرفت زیشان میان/چو شیری که یازد به گور ژیان
همی بر زمین زد چنان کاستخوانش/شکست و بپالود رنگ رخانش
بدو مانده بُد شنگل اندر شگفت/ازان برز بالا و آن زور و کِفت
به هندی همی، نام یزدان بخواند/ورا از چهل مرد برتر نشاند
&&&
شگفتی خوشنواز از خندقِ کنده شده به فرمان خودش:
به گِرد سپه بر، یکی کَنده کرد/سرش را بپوشید و آگنده کرد
کمندی فزون بود بالای اوی/همان سی ارش کرده پهنای اوی
چو این کرده شد، نام یزدان بخواند/ز پیش سمرقند لشکر براند
&&&
شگفتی بزرگمهر از دیدن مار بر بالین کودک:
بخفت اندران سایه بوزرجمهر/یکی چادر اندرکشیده به چهر
هنوز این گرانمایه بیدار بود/که با او به راه اندرون یار بود
نگه کرد و پیسه یکی مار دید/که آن چادر از خفته اندر کشید
ز سر تا به پایش ببویید سخت/شد از پیشِ او نرم، سوی درخت
چو مار سیه، بر سرِ دار شد/سرِ کودک از خواب، بیدار شد
چو آن اژدها شورش او شَنید/بران شاخِ باریک، شد ناپَدید
فرستاده اندر شگفتی بماند/فراوان برو نام یزدان بخواند
به دل گفت کین کودک هوشمند/بجایی رسد در بزرگی بلند
&&&
شگفتی خراد برزین از دیدن گنجِ خاقان چین:
در گنج بگشاد و چندان گُهر/بیاورد شمشیر و زرین کمر
که خراد برزین بران خیره ماند/همی در نهان، نام یزدان بخواند
&&&
شگفتی خسروِ آسیابان از دیدنِ یزدگرد:
فرومایه ای بود خسرو به نام/نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه کام
خورِ خویش، زان آسیا ساختی/به کاری جزین، خود نپرداختی
گوی دید بَرسانِ سروِ بلند/نشسته بران سنگ، چون مستمند
یکی افسری خسروی، بر سرش/درفشان ز دیبای چینی، برش
به پیکر یکی کفشِ زرین به پای/ز خوشاب و زر، آستین قبای
نگه کرد خسرو بدو خیره ماند/بدان خیرگی، نام یزدان بخواند
................................................................................
پ ن:
قیدافه*، همسرِ قیطون - ملکه و شهریار اندلس.
بهادر امیرعضدی