برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
چالش شماره (92):
5749 - تو بشناس کاندر تنش نیست خون
شد ازجنگ جنگاوران او زبون
۳۷۴ – تو بشناس کاندر تنش نیست خون
شد ازجنگِ جنگاوران او زبون – خالقی
۱۶۵۴ – تو بشناس کاندر تنش نیست خون،
شد او، جنگِ جنگاوران را، زبون. – کزازی
*
پرسش:
شد ازجنگ جنگاوران او زبون
یا
شد او، جنگِ جنگاوران را، زبون
*
پاسخ:
شد ازجنگِ جنگاوران او زبون
✅: "شد ازجنگِ جنگاوران او زبون". روا تر ست. از جنگیدن با جنگآوران تورانی زبون و درمانده شده.
متن شماره 1886، از وبلاگ داستانِ داد : DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
چالش شماره (91):
5747 - بپیرانش بر چشم باید فگند
نهادست سر سوی کوه بلند
۳۷۲ – به پیرانش بر چشم باید فگند
نهاده ست سر سوی کوه بلند – خالقی
۱۶۵۲ – به پیرانش بر، چشم باید فگند،
نهاده ست سر سویِ چرخِ بلند. – کزازی
*
پرسش:
نهاده ست سر سویِ چرخِ بلند.
یا
نهاده ست سر سوی کوه بلند
*
پاسخ:
نهاده ست سر سوی کوه بلند
✅: "نهاده ست سر سوی کوه بلند"، روا تر ست. حالِ امروزِ گودرز را بنگر که از رزم گریزان ست و به کوه پناه آورده.
متن شماره 1885، از وبلاگ داستانِ داد : DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
چالش شماره (90):
5742 - سواران بخفتان و خود اندرون
یکی رابرگ بر نجنبید خون
۳۶۷ – سُواران به خَفتان و خود اندرون
یکی را به رگ بر ندیدیم خون – خالقی
۱۶۴۷ – سواران، به خَفتان و خُود اندرون،
یکی را، به رگ بر، ندیدیم خون. – کزازی
*
پرسش:
یکی را به رگ بر ندیدیم خون
یا
یکی رابرگ بر نجنبید خون
*
پاسخ:
یکی رابرگ بر نجنبید خون
✅: "یکی رابرگ بر نجنبید خون"، خون در رگِ یک نفر از سپاهیان ایران هم، نجنبید، کسی به جنبش و جوش و خروشِ تاختن و تاخت و تاز در نیامد.
متن شماره 1884، از وبلاگ داستانِ داد : DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
چالش شماره (89):
5741 - نه خورشید شمشیر گردان بدید
نه گردی به روی هوا بردمید
۳۶۶ – که خورشید شمشیر گُردان ندید
نه گَردی بروی هوا بردمید – خالقی
۱۶۴۶ – که خورشید شمشیرِ گُردان ندید،
نه گَردی، به روی هوا، بردمید. – کزازی
*
پرسش:
نه خورشید شمشیر گردان بدید
یا
که خورشید شمشیرِ گُردان ندید
*
پاسخ:
نه خورشید شمشیر گردان بدید
✅: نه خورشید، شمشیر بیرون کشیده شده از نیامِ گُردان را دید، نه گَرد و خاکی از تازشِ گردان به هوا برخاست. چرا که از گردان ایران زمین، "یکی را به رگ بر نجنبید خون".
متن شماره 1883، از وبلاگ داستانِ داد : DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
چالش شماره (88):
5739 - بدو گفت کای باب کارآزمای
چه داری چنین خیره ما را بپای
۳۶۴ – همی گفت کای باب کارآزمای
چه دانی برین خیره بودن به پای؟ - خالقی
۱۶۶۴ – همی گفت ک: ای بابِ کارآزمای!
چه داری چنین خیره ما را به پای! – کزازی
*
پرسش:
چه دانی
یا
چه داری
*
پاسخ:
چه داری چنین خیره ما را به پای!
✅: چه داری چنین خیره ما را به پای، روا تر ست. ز چه روی به خیره سری، مات و مبهوت سپاه را به درنگ وا می داری، نگه می داری.
متن شماره 1882، از وبلاگ داستانِ داد : DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
بهادر امیرعضدی