برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

چالش شماره (371): دمان سوی لهاک فرشیدورد یا دوان سوی لَهّاک و، فرشیدورد یا روان، سوی لَهّاک فرشیدورد

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 
***
چالش شماره (371):
7654 - دمان سوی لهاک فرشید ورد
ز خواب خوش آمدش بیدار کرد
۲۲۷۴ – دوان سوی لَهّاک و، فرشیدورد
ز خوابِ خوش آمدش بیدار کرد – خالقی
۳۵۴۹ – روان، سوی لَهّاک فرشید ورد
ز خوابِ خوش آمدش، بیدار کرد. – کزازی
*
پرسش: 
دمان سوی لهاک فرشیدورد
یا
دوان سوی لَهّاک و، فرشیدورد
یا
روان، سوی لَهّاک فرشیدورد
  پاسخ:
 "دمان سوی لهاک فرشید ورد/ز خواب خوش آمدش بیدار کرد" 
 
✅: "دمان سوی لهاک فرشید ورد/ز خواب خوش آمدش بیدار کرد"  روا تر ست. فرشیدورد، دمان(دمنده، هیجان زده) سوی لهاک رفت و او را بیدار کرد(هشدار داد، متوجه کرد،آگاه کرد).
متن شماره 2173، از وبلاگ داستانِ داد :  DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
  بهادر امیرعضدی

چالش شماره (370): چو بد روزگار دلیران دژم/کجا خواب سازد بریشان ستم یا بود روزگارِ دِلیران دُژمُ /کجا چیره باشد بریشان ستم

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 
***
چالش شماره (370):
7648 – چو بد روزگار دلیران دژم
کجا خواب سازد بریشان ستم.
۲۲۶۸ – بود روزگارِ دِلیران دُژم
کُجا چیره باشد بریشان ستم – خالقی
۳۵۴۳ – بُوَد روزگارِ دلیران دُژم
کجا خواب سازد بریشان ستم. – کزازی
*
پرسش: 
چو بد روزگار دلیران دژم/کجا خواب سازد بریشان ستم
یا
بود روزگارِ دِلیران دُژمُ /کجا چیره باشد بریشان ستم 
*
  پاسخ: چو بد روزگار دلیران دژم/کجا خواب سازد بریشان ستم
 
✅: چو بد روزگار دلیران دژم/کجا خواب سازد بریشان ستم، روا تر ست. از بدِ روزگار، از بد اقبالی لهاک و فرشیدورد، خواب آنان را در ربود. کجا(که، زیرا که) خواب آنان را به مخاطره(خطر رسیدن گستهم) در انداخت.  
متن شماره 2172، از وبلاگ داستانِ داد :  DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
  بهادر امیرعضدی

چالش شماره (369): چو از دور /گذشتند پویان ز دشت نبرد یا چُن آن روز /گذشتند پویان بکردار گَرد

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 
***
چالش شماره (369):
7640 - چو از دور لهاک و فرشیدورد
گذشتند پویان ز دشت نبرد
۲۲۵۹ – چُن آن روز لَهّاک و فرشیدورد
گذشتند پویان بکردار گَرد – خالقی
۳۵۳۴ – چو از دور لَهّاک و فرشیدورد
گذشتند پویان، به کَردارِ گرد، – کزازی
*
پرسش: 
چو از دور لهاک و فرشیدورد/گذشتند پویان ز دشت نبرد
یا
چُن آن روز لَهّاک و فرشیدورد/گذشتند پویان بکردار گَرد
*
  پاسخ:
چو از دور لهاک و فرشیدورد/گذشتند پویان ز دشت نبرد
 
✅: گذشتند پویان ز "دشت نبرد"، روا تر ست. لهاک و فرشیدورد، از دشت نبرد(محدوده ی آوردگاه، میدان رزم) گذشتند"برفتند ایمن ز ایران سپاه" و به توران رفتند.
متن شماره 2171، از وبلاگ داستانِ داد :  DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
  بهادر امیرعضدی

چالش شماره (368): تو بی من "مپویی" بروز نبرد یا تو بی من نکوبی به روز نبرد

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 
***
چالش شماره (368):
7631 - تو بی من مپویی بروز نبرد
منت یار باشم بهر کارکرد
۲۲۵۰ – تو بی من نکوبی به روز نبرد
منت یار باشم به هر کارکرد – خالقی
۳۵۲۵ – تو بی من نکوبی، به روزِ نبرد،
مَنَت یار باشم، به هر کارکرد. – کزازی
*
پرسش: 
 تو بی من "مپویی" بروز نبرد
یا
تو بی من نکوبی به روز نبرد
*
  پاسخ:
 تو بی من "مپویی" بروز نبرد
 
✅: تو بی من "مپویی" بروز نبرد، روا تر ست. بدون همراهی من(مپویی، نمی روی، دنبال نمی کنی)، نمی روی(نباید بروی)، مگر اینکه با تو همراه باشم.
متن شماره 2170، از وبلاگ داستانِ داد :  DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
  بهادر امیرعضدی

چالش شماره (367): که کار گذشته بیاری بیاد/نپیچی بخیره یا که کار گذشته نیاری به یاد/بپیچی به خیره

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 
***
چالش شماره (367):
7624 - که کار گذشته بیاری بیاد
نپیچی بخیره همی سر زداد
۲۲۴۳ – که کار گذشته نیاری به یاد
بپیچی به خیره همی سر ز داد – خالقی
۳۵۱۸ – که کارِ گذشته به یاری به یاد،
نپیچی، به خیره، همی سر زداد. – کزازی
*
پرسش: 
که کار گذشته بیاری بیاد/نپیچی بخیره همی سر زداد
یا
که کار گذشته نیاری به یاد/بپیچی به خیره همی سر ز داد
*
  پاسخ:
که کار گذشته بیاری بیاد/نپیچی بخیره همی سر زداد
 
✅: که کار گذشته بیاری بیاد/نپیچی بخیره همی سر زداد،" جزین بر تو مردم گمانی برند"، جزین(لاقید و بی تفاوتی تو به گستهم)، لاقیدی تو را بر نمی تابند و باور ندارند. "مگر جنگ لاون ترا یاد نیست؟" انتظار دارند که به پاسِ ایثار و جانثاری گستهم در جنگ پَشَن،"  که کار گذشته(گستهم را) بیاری بیاد" و "نپیچی بخیره همی سر زداد"(از دادگری سر بر نتابی)  مباد که با خیره سری و لاقیدی، از دادپیشگی سر بر بتابی و گستهم را پشتیبانی نکنی.
متن شماره 2169، از وبلاگ داستانِ داد :  DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
  بهادر امیرعضدی