برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

چالش شماره (376): که آید همی زخم چوگان بر اوی یا که آید همی زخم چوگان به روی یا که آمد همی زخم چوگان بر اوی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 
***
چالش شماره (376):
7680 - سرش زیر پای اندر آمد چو گوی
که آید همی زخم چوگان بر اوی
۲۳۰۱ – سرش زیر پای اندر آمد چو گوی
که آید همی زخمِ چوگان به روی – خالقی
۳۵۷۷ – سرش زیرِ پای اندر آمد، چو گوی،
سر آمد همی زخمِ چوگان بر اوی. – کزازی
*
پرسش: 
که آید همی زخم چوگان بر اوی
یا
که آید همی زخم چوگان به روی
یا
که آمد همی زخم چوگان بر اوی
*
  پاسخ:
که آید همی زخم چوگان بر اوی
 
✅: که آید همی زخم چوگان "بر اوی"،  روا تر ست تا که آید همی زخم چوگان "به روی". مانند گو یی  که ضربه یا کوبشِ چوگان بر اوی(بر آن) وارد شده باشد، مراد ست. 
متن شماره 2178، از وبلاگ داستانِ داد :  DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
  بهادر امیرعضدی

چالش شماره (375): سر برافراختند/چو دیدند یا سرها برافراختند/بدیدند

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 
***
چالش شماره (375):
7664 - دلیران چو سر را برافراختند
مر او را چو دیدند بشناختند
۲۲۸۴ – دِلیران چو سرها برافراختند
مرو را بدیدند و بشناختند – خالقی
۳۵۵۹ – دلیران چو سرها برافراختند،
مر او را بدیدند و بشناختند. – کزازی
*
پرسش: 
سر برافراختند/چو دیدند
یا
سرها برافراختند/بدیدند
*
  پاسخ:
دلیران چو سر را برافراختند/مر او را چو دیدند بشناختند
 
✅: دلیران چو "سرِ" خودشان را(و نه "سرهای" خودشان را) برافراختند/مر او را چو(هنگامی که، زمانی که) دیدند، بشناختند، روا تر ست. چون سر کشیدند، "مر او را چو دیدند"، مَر(به شمارِ، به محضِ، در دَم)، که او را دیدند، بی درنگ "بشناختند".
متن شماره 2177، از وبلاگ داستانِ داد :  DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
  بهادر امیرعضدی

چالش شماره (374): چه مایه بپویید و چندی شتافت یا چه مایه بپیوند و چندی شتافت

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 
***
چالش شماره (374):
7658 - چه مایه بپیوند و چندی شتافت
کس از روز بد هم رهایی نیافت
۲۲۷۸ – چه مایه بپویید و چندی شتافت
کس از روزِ بد هم رهایی نیافت! – خالقی
۳۵۵۳ – چه مایه بپویید و چندی شتافت،
کس از روزِ بد هم رهایی نیافت. – کزازی
*
پرسش: 
چه مایه بپویید و چندی شتافت
یا
چه مایه بپیوند و چندی شتافت
*
  پاسخ:
چه مایه بپیوند و چندی شتافت
 
✅: چه مایه بپویند و چندی شتافت، روا تر ست، هرچند مقدار بپویند(دنبال کنند، پی بگیرند) و بشتابند(صبر و تحمل پیشه نکنند، شکیبا نباشند) از بد(بد کرداری) خود، روزِ بد(بدِ روزگار، غدر دهر) رهایشان نخواهد کرد.
متن شماره 2176، از وبلاگ داستانِ داد :  DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
  بهادر امیرعضدی

چالش شماره (373): که او را همان بخت خود برکشد یا که او را همان بختِ بد خود کُشد

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 
***
چالش شماره (373):
7657 - نباید که گرگ از پسش در کشد
که او را همان بخت خود برکشد
۲۲۷۷ – نباید که گرگ از پسش درکشد
که او را همان بختِ بد خود کُشد – خالقی
۳۵۵۲ – نباید که گرگ از پسش در کَشد،
که او را همان بختِ بد خود کُشد. – کزازی
*
پرسش: 
که او را همان بخت خود برکشد
یا
که او را همان بختِ بد خود کُشد.
*
  پاسخ:
 
✅: کهاو را همان "بخت، خود"، برکِشد، روا تر ست. گویی با دنبال نکردن شیر، بختِ زنده ماندن خود را بیافروخته باشد و خودِ بختِ سازگار، او را(گرگ را) از مرگ وارهاند. گرگ  کشته نشود.
متن شماره 2175، از وبلاگ داستانِ داد :  DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
  بهادر امیرعضدی

چالش شماره (372): خواب خوش/بمردی سر بخت "خود" را بکش یا خوابِ خُوَش/به مردی، سرِ بختِ "بَد" را بکَش،

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 
***
چالش شماره (372):
7655 - بدو گفت برخیز زین خواب خوش
بمردی سر بخت خود را بکش
۲۲۷۵ – بدو گفت: برخیز ازین خواب خَوش
به مردی سرِ بختِ بد را بکَش! – خالقی
۳۵۵۰ – بدو گفت: برخیز از این خوابِ خُوَش‌
به مردی، سرِ بختِ بَد را بکَش، – کزازی
*
پرسش: 
خواب خوش/بمردی سر بخت "خود" را بکش
یا
خوابِ خُوَش/به مردی، سرِ بختِ "بَد" را بکَش،
*
  پاسخ:
 خواب خوش/بمردی سر بخت "خود" را بکش
 
✅: بمردی سر بخت "خود" را بکش، روا تر ست. بخت و اقبال خودت را برکَش(بالا بِکَش، مجال بده، روشن کن، بیفروز، جلا بده، خودت را نجات بده).
متن شماره 2174، از وبلاگ داستانِ داد :  DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
  بهادر امیرعضدی