| برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی |
| *** |
| چالش شماره (379): |
| 7698 - چمان و چران چون پلنگان بکام |
| نگون گشته زین و گسسته لگام |
| ۲۳۱۹ – چمان و چران چون پلنگان به کام |
| نگون کرده زین و گسسته لگام – خالقی |
| ۳۵۹۵ – چمان و دمان چون پلنگان بکام، |
| نگون کرده زین و گسسته لُگام، – کزازی |
| * |
| پرسش: |
| چمان و چران/نگون گشته زین |
| یا |
| چمان و دمان /نگون کرده |
| * |
| پاسخ: |
| چمان و چران/نگون گشته زین |
| ✅: "چمان و چران چون" پلنگان بکام/نگون "گشته" زین و گسسته لگام، روا تر ست. واج آرایی حرف "چ" و "نگون" گشته"(نگون شده). کسی، یا اسبِ گستهم، فاعلیت نداشته. |
| متن شماره 2181، از وبلاگ داستانِ داد : DASTANEDAD.BLOGSKY.COM |
| بهادر امیرعضدی |
| برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی |
| *** |
| چالش شماره (378): |
| 7691 - که گر مرده گر زنده زین جایگاه |
| برد مر مرا سوی ایران سپاه |
| ۲۳۱۲ – که گر مرده گر زنده زین جایگاه |
| کشد مر مرا سوی ایران سپاه – خالقی |
| ۳۵۸۸ – که گر مرده گر زنده، زاین جایگاه، |
| کَشد مر مرا سویِ ایران سپاه. – کزازی |
| * |
| پرسش: |
| کَشد مر مرا سویِ ایران سپاه. |
| یا |
| برد مر مرا سوی ایران سپاه |
| * |
| پاسخ: |
| برد مر مرا سوی ایران سپاه |
| ✅: برد مر مرا سوی ایران سپاه، روا تر ست. با واج آرایی حرف "ر". و عطف به بیت پسین: سر نامداران توران سپاه/ببُرّد، "بَرَد" پیش بیدار شاه. |
| متن شماره 2180، از وبلاگ داستانِ داد : DASTANEDAD.BLOGSKY.COM |
| بهادر امیرعضدی |
| برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی |
| *** |
| چالش شماره (377): |
| 7684 - بیامد خمیده بزین اندرون |
| همی راند اسب و همی ریخت خون |
| 2305 – بیامد خمیده به زین اندرون |
| همی راند اسب و همی ریخت خون – خالقی |
| ۳۵۸۱ – بیامد، شَخنده، به زین اندرون، |
| همی راند اسب و همی ریخت خون، – کزازی |
| * |
| پرسش: |
| بیامد شَخنده، به زین اندرون، |
| یا |
| بیامد، خمیده بزین اندرون |
| * |
| پاسخ: |
| بیامد، خمیده بزین اندرون |
| ✅: بیامد "خمیده" بزین اندرون، روا تر ست تا "شَخنده". واژه ی خمیده، چندین وچند بار در شاهنامه قید شده ولی "شَخنده"، حتا یک بار هم قید نشده. |
| متن شماره 2179، از وبلاگ داستانِ داد : DASTANEDAD.BLOGSKY.COM |
| بهادر امیرعضدی |
| برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی |
| *** |
| چالش شماره (376): |
| 7680 - سرش زیر پای اندر آمد چو گوی |
| که آید همی زخم چوگان بر اوی |
| ۲۳۰۱ – سرش زیر پای اندر آمد چو گوی |
| که آید همی زخمِ چوگان به روی – خالقی |
| ۳۵۷۷ – سرش زیرِ پای اندر آمد، چو گوی، |
| سر آمد همی زخمِ چوگان بر اوی. – کزازی |
| * |
| پرسش: |
| که آید همی زخم چوگان بر اوی |
| یا |
| که آید همی زخم چوگان به روی |
| یا |
| که آمد همی زخم چوگان بر اوی |
| * |
| پاسخ: |
| که آید همی زخم چوگان بر اوی |
| ✅: که آید همی زخم چوگان "بر اوی"، روا تر ست تا که آید همی زخم چوگان "به روی". مانند گو یی که ضربه یا کوبشِ چوگان بر اوی(بر آن) وارد شده باشد، مراد ست. |
| متن شماره 2178، از وبلاگ داستانِ داد : DASTANEDAD.BLOGSKY.COM |
| بهادر امیرعضدی |
| برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی |
| *** |
| چالش شماره (375): |
| 7664 - دلیران چو سر را برافراختند |
| مر او را چو دیدند بشناختند |
| ۲۲۸۴ – دِلیران چو سرها برافراختند |
| مرو را بدیدند و بشناختند – خالقی |
| ۳۵۵۹ – دلیران چو سرها برافراختند، |
| مر او را بدیدند و بشناختند. – کزازی |
| * |
| پرسش: |
| سر برافراختند/چو دیدند |
| یا |
| سرها برافراختند/بدیدند |
| * |
| پاسخ: |
| دلیران چو سر را برافراختند/مر او را چو دیدند بشناختند |
| ✅: دلیران چو "سرِ" خودشان را(و نه "سرهای" خودشان را) برافراختند/مر او را چو(هنگامی که، زمانی که) دیدند، بشناختند، روا تر ست. چون سر کشیدند، "مر او را چو دیدند"، مَر(به شمارِ، به محضِ، در دَم)، که او را دیدند، بی درنگ "بشناختند". |
| متن شماره 2177، از وبلاگ داستانِ داد : DASTANEDAD.BLOGSKY.COM |
| بهادر امیرعضدی |