برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
خواب دیدن در شاهنامه ( ۶ ) - خواب دیدن سیاوش
***
نقش توجیه گر و راهگشای خواب دیدن در روند رخدادها در شاهنامهبرگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
خواب دیدن در شاهنامه ( ۵ ) - خواب دیدن فردوسی
***
نقش توجیه گر و راهگشای خواب دیدن در روند رخدادها در شاهنامهبرگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
نقش توجیه گر و راهگشای خواب دیدن در روند رخدادها در شاهنامه
نگر خواب را بیهده نشمری / یکی بهره دانی ز پیغمبری -
***
حکیم بزرگوار طوس، برای مقدمه چینی و بستر سازی برای روند پدیده ها و رخداد های آتی داستان ها و (سوژه هایش)، از خواب و الهام گرفتن از نهاد ِ نهان یا (رویای صادق) شخصیت یا (پرسوناژ) هایش با نبوغی سرشار وام می ستاند.
***
زال زر رستم را برای آوردن کیقباد به البرز کوه گسیل می دارد:
به رستم چنین گفت فرخنده زال / که برگیر کوپال و بفراز یال -
برو تازیان تا به البرز کوه / گزین کن یکی لشکر همگروه -
ابر کیقباد آفرین کن یکی / مکن پیش او بر درنگ اندکی -
به دو هفته باید که ایدر بوی / گه و بیگه از تاختن نغنوی -
رستم به البرز کوه نزد کیقباد می رسد:
تهمتن همانگه زبان برگشاد / پیام سپهدار ایران بداد -
سخن چون به گوش سپهبد رسید / ز شادی دل اندر برش برطپید -
بیازید جامی لبالب نبید / بیاد تهمتن به دم درکشید -
تهمتن همیدون یکی جام می / بخورد آفرین کرد بر جان کی -
کیقباد از خوابش می گوید:
شهنشه چنین گفت با پهلوان / که خوابی بدیدم به روشن روان -
که از سوی ایران دو باز سپید / یکی تاج رخشان به کردار شید -
خرامان و نازان شدندی برم / نهادندی آن تاج را بر سرم -
چو بیدار گشتم شدم پرامید / ازان تاج رخشان و باز سپید -
بیاراستم مجلسی شاهوار / برین سان که بینی بدین مرغزار -
تهمتن مرا شد چو باز سپید / ز تاج بزرگان رسیدم نوید -
و بدین سان آغاز به شاهی رسیدن کیقباد، به قید ِ قلم ِ سحر آمیز حکیم طوس در می آید:
تهمتن چو بشنید از خواب شاه / ز باز و ز تاج فروزان چو ماه -
چنین گفت با شاه کنداوران / نشانست خوابت ز پیغمبران -
کنون خیز تا سوی ایران شویم / به یاری به نزد دلیران شویم -
قباد اندر آمد چو آتش ز جای / به بور نبرد اندر آورد پای -
کمر برمیان بست رستم چو باد / بیامد گرازان پس کیقباد -
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
خواب دیدن در شاهنامه ( ۳ ) - خواب دیدن ضحاک
***
نقش توجیه گر و راهگشای خواب دیدن در روند رخدادها در شاهنامه
نگر خواب را بیهده نشمری / یکی بهره دانی ز پیغمبری -
***
حکیم بزرگوار طوس، برای مقدمه چینی و بستر سازی برای روند پدیده ها و رخداد های آتی داستان ها و (سوژه هایش)، از خواب و الهام گرفتن از نهاد ِ نهان یا (رویای صادق) شخصیت یا (پرسوناژ) هایش با نبوغی سرشار وام می ستاند.
***
خواب دیدن ضحاک:
چو از روزگارش چهل سال ماند / نگر تا بسر برش یزدان چه راند -
در ایوان شاهی شبی دیر یاز / به خواب اندرون بود با ارنواز -
چنان دید کز کاخ شاهنشهان / سه جنگی پدید آمدی ناگهان -
دو مهتر یکی کهتر اندر میان / به بالای سرو و به فر کیان -
کمر بستن و رفتن شاهوار / بچنگ اندرون گرزه ی گاوسار -
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ / نهادی به گردن برش پالهنگ -
همی تاختی تا دماوند کوه / کشان و دوان از پس اندر گروه -
بپیچید ضحاک بیدادگر / بدریدش از هول گفتی جگر -
یکی بانگ برزد بخواب اندرون / که لرزان شد آن خانه ی صدستون -
ضحاک، خواب ِ دیده را با ارنواز*۱ و شهرنواز*۲، باز می گوید:
به خورشید رویان جهاندار گفت / که چونین شگفتی بشاید نهفت -
که گر از من این داستان بشنوید / شودتان دل از جان من ناامید
و بدین سان ست که با (گفت ِ) ارنواز در بستر ضحاک، فضا سازی و بستر ِ روند ِ آتی داستان، چیده می شود:
چنین گفت با نامور ماهروی / که مگذار این را ره چاره جوی -
تو داری جهان زیر انگشتری / دد و مردم و مرغ و دیو و پری -
ز هر کشوری گرد کن مهتران / از اخترشناسان و افسونگران -
سخن سربه سر موبدان را بگوی / پژوهش کن و راستی بازجوی -
نگه کن که هوش تو بر دست کیست / ز مردم شمار ار ز دیو و پریست -
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان / به خیره مترس از بد بدگمان -
شه پر منش را خوش آمد سخن / که آن سرو سیمین برافگند بن -
...........................
پ ن:
*۱ ارنواز،
*۲ شهرنواز،
هر دو از دختران جمشید:
که جمشید را هر دو دختر بدند / سر بانوان را چو افسر بدند-
زپوشیده رویان یکی شهرناز / دگر پاکدامن به نام ارنواز -
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
خواب دیدن در شاهنامه (۲) - خواب دیدن افراسیاب قبل از تسلیم و سازش با سیاوش
***
نقش توجیه گر و راهگشای خواب دیدن در روند رخدادها در شاهنامه
نگر خواب را بیهده نشمری / یکی بهره دانی ز پیغمبری -
***
حکیم بزرگوار طوس، برای مقدمه چینی و بستر سازی برای روند پدیده ها و رخداد های آتی داستان ها و (سوژه هایش)، از خواب و الهام گرفتن از نهاد ِ نهان یا (رویای صادق) شخصیت یا (پرسوناژ) هایش با نبوغی سرشار وام می ستاند.
***
خواب دیدن افراسیاب قبل از تسلیم و سازش با سیاوش :
چو یک پاس بگذشت از تیره شب / چنان چون کسی راز گوید به تب -
خروشی برآمد ز افراسیاب / بلرزید بر جای آرام و خواب -
چو آمد به گرسیوز آن آگهی / که شد تیره دیهیم شاهنشهی -
به تیزی بیامد به نزدیک شاه / ورا دید بر خاک خفته به راه -
به بر در گرفتش بپرسید زوی / که این داستان با برادر بگوی -
چنین داد پاسخ که پرسش مکن / مگو این زمان ایچ با من سخن -
بمان تا خرد بازیابم یکی / به بر گیر و سختم بدار اندکی -
بپرسید گرسیوز نامجوی / که بگشای لب زین شگفتی بگوی -
افراسیاب خواب خود را به گرسیوز باز می گوید:
چنین گفت پرمایه افراسیاب / که هرگز کسی این نبیند به خواب -
کجا چون شب تیره من دیده ام / ز پیر و جوان نیز نشنیده ام -
بیابان پر از مار دیدم به خواب / جهان پر ز گرد آسمان پر عقاب - ...
زمین خشک شخی که گفتی سپهر/بدو تا جهان بود ننمود چهر-
سراپردهٔ من زده بر کران/به گردش سپاهی ز کندآوران-
یکی باد برخاستی پر ز گرد/درفش مرا سر نگونسار کرد-
برفتی ز هر سو یکی جوی خون/سراپرده و خیمه گشتی نگون-
وزان لشکر من فزون از هزار/بریده سران و تن افگنده خوار-
سپاهی ز ایران چو باد دمان/چه نیزه به دست و چه تیر و کمان-
همه نیزهاشان سر آورده بار/وزان هر سواری سری در کنار-
بر تخت من تاختندی سوار/سیه پوش و نیزهوران صد هزار-
برانگیختندی ز جای نشست/مرا تاختندی همی بسته دست-
نگه کردمی نیک هر سو بسی/ز پیوسته پیشم نبودی کسی-
مرا پیش کاووس بردی دوان/یکی بادسر نامور پهلوان-
یکی تخت بودی چو تابنده ماه/نشسته برو پور کاووس شاه-
دو هفته نبودی ورا سال بیش/چو دیدی مرا بسته در پیش خویش-
دمیدی به کردار غرنده میغ/میانم بدو نیم کردی به تیغ-
خروشیدمی من فراوان ز درد/مرا ناله و درد بیدار کرد-
بدو گفت گرسیوز این خواب شاه / نباشد جز از کامه ی نیک خواه -
گزارنده ی خواب باید کسی / که از دانش اندازه دارد بسی -
بخوانیم بیدار دل موبدان / از اخترشناسان و از بخردان -
هر آنکس کزین دانش آگه بود / پراگنده گر بر در شه بود -
شدند انجمن بر در شهریار / بدان تا چرا کردشان خواستار -
افراسیاب راز خواب ش را بر موبد می گشاید:
ازان پس بگفت آنچ در خواب دید / چو موبد ز شاه آن سخنها شنید -
بترسید و ز شاه زنهار خواست / که این خواب را کی توان گفت راست -
موبد دربار، خواب افراسیاب را اینگونه تعبیر میکند:
چنین گفت کز خواب شاه جهان / به بیداری آمد سپاهی گران -
یکی شاهزاده به پیش اندرون/ جهان دیده با وی بسی رهنمون -
بران طالع او را گسی کرد شاه / که این بوم گردد بما بر تباه -
اگر با سیاوش کند شاه جنگ / چو دیبه شود روی گیتی به رنگ -
ز ترکان نماند کسی پارسا / غمی گردد از جنگ او پادشا -
وگر او شود کشته بر دست شاه / به توران نماند سر و تاج و گاه -
سراسر پر آشوب گردد زمین / ز بهر سیاوش بجنگ و به کین -
با دیدن ِ خوابی، بستر سازش و تسلیم افراسیاب به درخواستهای سیاوش (نوه ی دختری اش) رقم می خورد:
غمی شد چو بشنید افراسیاب / نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب -