برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

(۳۳) - اصطلاح ِ "از ما که گذشت" در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
 (۳۳) -  اصطلاح ِ "از ما که گذشت" در شاهنامه ی فردوسی

***

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه

***

بدو گفت ما بر نهادیم رخت/تو بسپار تابوت و بردار تخت-

بهادر امیرعضدی

(32) - اصطلاح کِنار = بر، آغوش،  در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردیابی چند اصطلاح کوچه و بازار در شاهنامه فردوسی

***

(32) - اصطلاح کِنار = بر، آغوش:

 زمین گر گشاده کند راز خویش/بپیماید آغاز و انجام خویش - 

"کنارش" پر از تاجداران بود/برش پر زخون سواران بود - 

و 

 نهاد آن گرانمایه  را "در کنار"/ نیایش همی کرد با کردگار -

و

که آن دسته گل بوقت بهار/بمستی همی‌داشتی درکنار-

و
 گرفتند مر یکدگر را کنار/سیاوش بپرسید از شهریار-
و
 همی گل چدند از لب رودبار/رخان چون گلستان و گل در کنار-
و
 گرفتش جهان پهلوان در کنار/بپرسیدش از گردش روزگار-
و
 بغلتید چندی بران مرغزار/نهاده سرش مهربان برکنار-
و
 همی بود بوس و کنار و نبید/مگر شیر کو گور را نشکرید-
و
 گرفت آن دو فرزند را در کنار/فرو ریخت آب از مژه شهریار-
و

 گرفتند مر یکدگر را کنار/بدرد جگر برگسستند زار-

و

سرانجام مر یکدگر را کنار/گرفتند هر دو چو ابر بهار-

بهادر امیرعضدی

(31) - اصطلاح دست چپ و راستش رو نمیشناسه، در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردیابی چند اصطلاح کوچه و بازار در شاهنامه ی فردوسی

***

(31) - اصطلاح دست چپ و راستش رو نمیشناسه:

 چپ خویش پیدا کن از دست راست / چو پیدا کنی مرز جویی رواست - 


و

ز خون بر در دژ همی موج خاست/که دانست دست چپ از دست راست-


بهادر امیرعضدی

اشکانیان ( پارت ها )، غایبانِ مهجور، در روندِ تاریخ نگاریِ مستشرقینِ غربی

و.ک(251)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

اشکانیان ( پارت ها )، غایبانِ مهجور، در روندِ تاریخ نگاریِ مستشرقینِ غربی .

***

از اشکانیان کمتر ردّی در تاریخ به جای مانده . شاید به واسطه ی تحمیل شکست به سلوکیان (سلوکوس) و سلطه ی پر رنگی که بر رومیان باستان داشته اند، دلیل کم رنگ جلوه دادنِ حضورِ پارت ها در تاریخ باشد. و شاید بینِ اعتراف بر هیمنه ی حضورِ پارت ها در تاریخ و حذفِ شان از تاریخ، دومی را بر گزیده باشند.  

   ***

کور سویِ ردّی از تاریخِ اشکانیان در شاهنامه فردوسی، خود غنیمتی ست بس ارزشمند و درخورِ پاسداشت و تکریم فردوسی بزرگ.

***

کنون ای سراینده فرتوت مرد/سوی گاه اشکانیان باز گرد -

چه گفت اندر آن نامه ی راستان/که گوینده یاد آرد از باستان -

 پس از روزگار سکندر جهان /چه گوید کرا بود تخت مهان -

 چنین گفت داننده دهقان چاچ/کزان پس کسی را نبد تخت عاج -

 بزرگان که از تخم آرش بدند/دلیر و سبکسار و سرکش بدند -

به گیتی به هر گوشه یی بر یکی/گرفته ز هر کشوری اندکی -

 چو بر تختشان شاد بنشاندند/ملوک طوایف همی خواندند -

 برین گونه بگذشت سالی دویست/تو گفتی که اندر زمین شاه نیست -

 نکردند یاد این ازان آن ازین/برآسود یک چند روی زمین -

 سکندر سگالید زین گونه رای/که تا روم آباد ماند به جای -

 نخست اشک بود از نژاد قباد/دگر گرد شاپور خسرو نژاد -

 ز یک دست گودرز اشکانیان/چو بیژن که بود از نژاد کیان -

 چو نرسی و چون اورمزد بزرگ/چو آرش که بد نامداری سترگ -

 چو زو بگذری نامدار اردوان/خردمند و با رای و روشن روان -

چو بنشست بهرام ز اشکانیان/ببخشید گنجی به ارزانیان -

ورا خواندند اردوان بزرگ/که از میش بگسست چنگال گرگ -

 ورا بود شیراز تا اصفهان/که داننده خواندش مرز مهان -

 به اصطخر بد بابک از دست اوی/که «تنین » (*) خروشان بد از شستِ اوی -

 چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان/نگوید جهاندار تاریخشان -

 کزیشان جز از نام نشنیده ام/نه در نامه خسروان دیده ام -   


 چو از دخت بابک بزاد اردشیر/که اشکانیان را بدی دار و گیر -

نه چون اردشیر اردوان را بکشت/به نیرو شد و تختش آمد به مشت - 

............................................................................................

پ ن:

* تنـّـین، اژدها   

 فردوسی :  

چو «تنین» ازان موج بر دارد ابر/هوا بر خروشد بسان هژبر -

 فرود افکند ابر «تنین» چو کوه/بیایند زیشان گروها گروه -


مولوی :

هر ذوق که غیر حضرت توست/نوش تین ست و نیش «تنین» -


 نظامی : ز «تنین» به غور آمده غارها/در او فتنه را روز بازارها -


 پروین اعتصامی : دل خود بینت بیازرد چنان کژدم/تن خاکیت ببلعد چنان «تنین»-

بهادر  امیرعضدی

پیوند عاطفی انسان و اسب، در شاهنامه - 3

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

پیوند عاطفی انسان و اسب، در شاهنامه - 3

***

پیوند عاطفی  رستم و رخش، اسب وفادارش:  

چو رستم بدید آنک خاقان چه کرد / بیاراست در قلب جای نبرد - 

چنین گفت رستم که گردان سپهر / ببینیم تا بر که گردد بمهر - 

چگونه بود بخشش آسمان / کرا زین بزرگان سرآید زمان - 


تهمتن، در سرآغاز نبرد هماون، بخاطر خستگی رخش، یک روز حمله را به تعویق می اندازد:

"درنگی نبودم براه اندکی / دو منزل همی کرد رخشم یکی" - 

کنون سم این بارگی کوفتست / ز راه دراز اندر آشوفتست - 

نیارم برو کرد نیرو بسی / شدن جنگ جویان به پیش کسی - 

یک امروز در جنگ یاری کنید / برین دشمنان کامگاری کنید - 

که گردان سپهر جهان یار ماست / مه و مهر گردون نگهدار ماست - 

بفرمود تا طوس بربست کوس / بیاراست لشکر چو چشم خروس -