960510
بر گزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
« حرمت جسد دشمن »، در شاهنامه فردوسی.
***
کشته شدن شیده یا پشنگ (*) ، پسر افراسیاب، بدست کیخسرو:
***
چو آگاه شد خسرو از روی اوی/وزان زور و آن برز بالای اوی-
گرفتش بچپ گردن و راست پشت / برآورد و زد بر زمین بر درشت -
همه مهره ی پشت او همچو نی / شد از درد ریزان و بگسست پی -
یکی تیغ تیز از میان بر کشید / سراسر دل نامور بر درید -
به رهام گفت این بد بدسگال / دلیر و سبکسر مرا بود خال -
پس از کشتنش مهربانی کنید / یکی دخمه ی خسروانی کنید -
تنش را به مشک و عبیر و گلاب / بشویید مغزش بکافور ناب -
بگردنش بر طوق مشکین نهید / کله بر سرش عنبر آگین نهید -
....................................................................................
پ ن:
(*) شیده، پسر افراسیاب - پشنگ ست نامش پدر شیده خواند / که شیده به خورشید تابنده ماند
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
بهای سنگین سماجت و پایمردی در ماندن در راستای راستی و داد 8
***
براستی، شخصیت های راستین و راد شاهنامه، بهای سنگین سماجت و پایمردی در ماندن در راستای راستی و داد را جانانه می پردازند. - ( بخش هشتم )
***
باور هجیرِ گودرز
"مردن، به نام، به از زنده، دشمن بدو شادکام".
و بر این باور، خطر ِ کشته شدن را نیز به جان می خرد.
***
سهراب، دژ مرزی ایران را تسخیر و دژبان، هجیر را اسیر میکند:
ز زین برگرفتش به کردار باد / نیامد همی زو بدلش ایچ یاد -
ز اسپ اندر آمد نشست از برش / همی خواست از تن بریدن سرش -
بپیچید و برگشت بر دست راست / غمی شد ز سهراب و زنهار خواست -
رها کرد ازو چنگ و زنهار داد / چو خشنود شد پند بسیار داد -
سهراب برای شناسایی گردان ایرانی، بر فراز دژ تسخیر شده ی ایرانیان به تماشای سرداران ایرانی می ایستد:
بیامد یکی برز بالا گزید / به جایی که ایرانیان را بدید -
بفرمود تا رفت پیشش هجیر / بدو گفت کژی نیاید ز تیر -
سخن هرچه پرسم همه راست گوی / متاب از ره راستی هیچ روی -
از ایران هر آنچت بپرسم بگوی / متاب از ره راستی هیچ روی -
هجیرش چنین داد پاسخ که شاه / سخن هرچه پرسد ز ایران سپاه -
بگویم همه آنچ دانم بدوی / به کژی چرا بایدم گفت وگوی -
بدو گفت کز تو بپرسم همه / ز گردنکشان و ز شاه و رمه -
همه نامداران آن مرز را / چو طوس و چو کاووس و گودرز را -
ز بهرام و از رستم نامدار / ز هر کت بپرسم به من برشمار -
هجیر در پاسخ سهراب، نام و نشان همه ی سران و سپهسالاران ایرانی را بر میشمارد، تا نوبت به خیمه و سرا پرده ی رستم می رسد:
بگو کان سرا پرده ی هفت رنگ / بدو اندرون خیمه های پلنگ -
به پیش اندرون بسته صد ژنده پیل / یکی مهد پیروزه برسان نیل -
یکی برز خورشید پیکر درفش / سرش ماه زرین غلافش بنفش -
بپرسید کان سبز پرده سرای / یکی لشکری گشن پیشش به پای -
یکی تخت پرمایه اندر میان / زده پیش او اختر کاویان -
هجیر:
چنین گفت کز چین، یکی نامدار / به نوی بیامد بر شهریار -
بپرسید نامش ز فرخ هجیر / بدو گفت نامش ندارم به ویر -
بدین دژ بُدم من بدان روزگار / کجا او بیامد بر شهریار -
غمی گشت سهراب را دل از آن / که جایی ز رستم نیامد نشان -
دگر باره پرسید ازان سرفراز / ازان کش به دیدار او بد نیاز -
ازان پرده ی سبز و مرد بلند / وزان اسپ و آن تاب داده کمند -
ازان پس هجیر سپهبدش گفت / که از تو سخن را چه باید نهفت -
گر از نام چینی بمانم همی / ازان است کاو را ندانم همی -
بدو گفت سهراب کاین نیست داد / ز رستم نکردی سخن هیچ یاد -
ور ایدون که این راز داری ز من / گشاده بپوشی به من بر، سخن -
سرت را نخواهد همی تن به جای / نگر تا کدامین به آیدت رای -
به دل گفت پس کار دیده هجیر / که گر من نشان گو شیرگیر -
بگویم بدین ترک با زور دست / چنین یال و این خسروانی نشست -
برین زور و این کتف و این یال اوی / شود کشته رستم به چنگال اوی -
هجیر، برین باور ست که راستی را، همیشه، نشاید. مباد که راست گویم و دشمن را شاد کنم. و بدینسان، ندای نهادِ درونی هجیر، به گوش جانش رخنه میکند:
چنین گفت موبد که "مردن، به نام / به از زنده، دشمن بدو شادکام" -
نباشد به ایران، تنِ من مباد / چنین دارم از موبد پاک یاد -
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
بهای سنگین سماجت و پایمردی در ماندن در راستای راستی و داد - بهرام ِ گودرز و تازیانه اش - 7
***
براستی، شخصیت های راستین و راد شاهنامه، بهای سنگین سماجت و پایمردی در ماندن در راستای راستی و داد را جانانه می پردازند. - ( بخش هفتم )
***
بهرام گودرز:
مرا این ز اختر بد آید همی / که نامم بخاک اندر آید همی -
و بر این باور نیز جان بداد.
***
برآویخت چون شیر بهرام گرد / بنیزه بریشان یکی حمله برد -
بنوک سنان تاج را برگرفت / دو لشکر بدو مانده اندر شگفت -
تازیانه ی بهرام، در شر و شورِ کارزار، بر زمین رزم می افتد:
دوان رفت بهرام پیش پدر / که ای پهلوان یلان سربسر -
بدانگه که آن تاج برداشتم / بنیزه بابراندر افراشتم -
یکی تازیانه ز من گم شدست / چو گیرند بیمایه ترکان بدست -
ببهرام بر چند باشد فسوس / جهان پیش چشمم شود آبنوس -
نبشته بران چرم نام منست / سپهدار پیران بگیرد بدست -
شوم تیز و تازانه بازآورم / اگر چند رنج دراز آورم -
مرا این ز اختر بد آید همی / که نامم بخاک اندر آید همی -
گودرز (پدر) و گیو(برادر)، بهرام را از رفتن به کام دشمن بر حذر می دارند:
بدو گفت گودرز پیر ای پسر / همی بخت خویش اندر آری بسر -
ز بهر یکی چوبِ بسته دوال / شوی در دم اختر شوم فال -
بدو گفت گیو ای برادر مشو / فراوان مرا تازیانه ست نو -
ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو / یکی جنگ خیره میارای نو -
بهرام:
ننگ ست تازیانه، با نام و نشان من، در دستان دشمن.
چنین گفت با گیو بهرام گرد / که این ننگ را خرد نتوان شمرد -
یکی تازیانه بدین رزمگاه / ز من گم شدست از پی تاج شاه -
شما را ز رنگ و نگارست گفت / مرا آنک شد نام با ننگ جفت -
بهرام به کارزار رزم بر می گردد:
بزد اسپ و آمد بران رزمگاه / درخشان شده روی گیتی ز ماه -
وزانجا سوی قلب لشکر شتافت / همی جست تا تازیانه بیافت -
میان تل کشتگان اندرون / برآمیخته خاک بسیار و خون -
فرود آمد از باره آن برگرفت / وزانجا خروشیدن اندر گرفت -
چو بگرفت هم در زمان برنشست / یکی تیغ هندی گرفته بدست -
ازو سرکشان آگهی یافتند / سواری صد از قلب بشتافتند -
که او را بگیرند زان رزمگاه / برندش بر پهلوان سپاه -
چو بهرام یل گشت بی توش و تاو / پس پشت او اندر آمد تژاو -
یکی تیغ زد بر سر کتف اوی / که شیر اندر آمد ز بالا بروی -
جدا شد ز تن دست خنجرگزار / فروماند از رزم و برگشت کار -
گیو و بیژن، پی یافتن بهرام، راهی می شوند:
دلیران برفتند هر دو چو گرد / بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد -
بدیدار بهرامشان بد نیاز / همی خسته و کشته جستند باز -
دلیران چو بهرام را یافتند / پر از آب و خون دیده بشتافتند -
بخاک و بخون اندر افگنده خوار / فتاده ازو دست و برگشته کار -
سر دخمه کردند سرخ و کبود / تو گفتی که بهرام هرگز نبود –
بهادر امیرعضدی
6 -950816
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
بهای سنگین سماجت و پایمردی در ماندن در راستای راستی و داد 6
***
براستی، شخصیت های راستین و راد شاهنامه، بهای سنگین سماجت و پایمردی در ماندن در راستای راستی و داد را جانانه می پردازند. - ( بخش ششم )
***
باور فرود*:
"بکوشم نمیرم مگر غرم وار / نخواهم ز ایرانیان زینهار"
" فرود سیاوش، بهای باورش را با خون خود می پردازد".
***
چو این داستان سربسر بشنوی / ببینی سر مایه ی بدخوی -
*کیخسرو، طوس ِ نوذر را برای ماموریتی گسیل میدارد:
چو لشکر همه نزد شاه آمدند / دمان با درفش و کلاه آمدند -
بدیشان چنین گفت بیدار شاه / که طوس سپهبد به پیش سپاه -
بپایست با اختر کاویان / بفرمان او بست باید میان -
کیخسرو، به طوس
از مسیر کلات که محدوده ی توران زمین ست، نرو تا با برادرم* فرود مواجه نشوی:
گذر زی کلات ایچ گونه مکن / گر آن ره روی خام گردد سخن -
کنون در کلاتست و با مادرست / جهانجوی با فر و با لشکرست -
نداند کسی را ز ایران بنام / ازان سو نباید کشیدن لگام -
چنین گفت پس طوس با شهریار / که از رای تو نگذرد روزگار -
براهی روم کم تو فرمان دهی / نیاید ز فرمان تو جز بهی -
طوس بر خلاف دستور کیخسرو، سپاه را از مسیر کلات گسیل میدارد
گودرز به طوس:
بران ره که گفت او سپه را بران / نباید که آید کسی را زیان -
نباید که گردد دل آزرده شاه / بد آید ز آزار او بر سپاه -
براندند ازان راه پیلان و کوس / بفرمان و رای سپهدار طوس -
پس آگاهی آمد بنزد فرود / که شد روی خورشید تابان کبود -
جریره زنی بود مام فرود / ز بهر سیاوش دلش پر ز دود –
بر مادر آمد فرود جوان / بدو گفت کای مام روشنروان -
از ایران سپاه آمد و پیل و کوس / بپیش سپه در، سرافراز طوس –
چه گویی چه باید کنون ساختن / نباید که آرد یکی تاختن؟-
جریره بدو گفت کای رزمساز / بدین روز هرگز مبادت نیاز -
برت را بخفتان رومی بپوش / برو دل پر از جوش و سر پر خروش -
فرود بر فراز کوه، گوش به زنگ مهاجمین ست و طوس، بهرام گودرز را برای شناسایی، سوی فرود می فرستد:
چو بهرام برگشت با طوس گفت / که با جان پاکت خرد باد جفت -
بدان، کان فرود ست، فرزند شاه / سیاوش که شد کشته بر بی گناه -
ترا شاه کیخسرو اندرز کرد / که گرد فرود سیاوش مگرد -
چنین داد پاسخ ستمکاره طوس / که من دارم این لشکر و بوق و کوس -
ترا گفتم او را بنزد من آر / سخن هیچگونه مکن خواستار -
یکی ترکزاده چو زاغ سیاه / برین گونه بگرفت راه سپاه ؟ -
یکی نامور خواهم و نامجوی / کز ایدر نهد سوی آن ترک روی -
سرش را ببرد بخنجر ز تن / بپیش من آرد بدین انجمن -
ریونیز، داماد طوس، سوی فرود میرود و کشته میشود. و طوس، زرسب را به خونخواهی ریونیز به سمت فرود می فرستد. زرسب، پسر طوس نیز بدست فرود کشته میشود.
طوس نوذر، پای در رکاب رزم با فرود می نهد:
دل طوس پرخون و دیده پراب / بپوشید جوشن هم اندر شتاب -
عنان را بپیچید سوی فرود / دلش پر ز کین و سرش پر ز دود -
تخوار، همراه و دوستدار فرود :
چو فرزند و داماد او را برزم / تبه کردی اکنون میندیش بزم -
فرود جوان تیز شد با تخوار / که چون رزم پیش آید و کارزار -
چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان / چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان -
بجنگ اندرون، مرد را دل دهند / نه بر آتش تیز بر، گل نهند -
بمادر چنین گفت جنگی فرود / که از غم چه داری دلت پر ز دود -
"بکوشم نمیرم مگر غرم وار / نخواهم ز ایرانیان زینهار" -
میانرا بخفتان رومی ببست / بیامد کمان کیانی بدست -
اطرافیان فرود همگی کشته می شوند و فرود، بیرون از دژ، یکه و تنها می ماند و با رهام و بیژن گیو، گلاویز می شود:
فرود جوان ترگ بیژن بدید / بزد دست و تیغ از میان برکشید -
چو رهام گرد اندر آمد به پشت / خروشان یکی تیغ هندی به مشت -
بزد بر سر کتف مرد دلیر / فرود آمد از دوش دستش به زیر -
چو از وی جدا گشت بازوی و دوش / همی تاخت اسپ و همی زد خروش -
بنزدیک دژ، بیژن اندر رسید / به زخمی، پی باره ی او برید -
پیاده خود و چند زان چاکران / تبه گشته از چنگ کنداوران -
"به دژ در شد و در ببستند زود / شد آن نامور شیر جنگی فرود" -
.............................................................................
پ ن:
* : فرود، برادر ناتنی کیخسرو، از سیاوش و جریره، دختر پیران ویسه.
960806
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
بهای سنگین سماجت و پایمردی در ماندن در راستای راستی و داد 5
***
براستی، شخصیت های راستین و راد شاهنامه، بهای سنگین سماجت و پایمردی در ماندن در راستای راستی و داد را جانانه می پردازند. - ( بخش پنجم )
***
"سیاوش، بهای نیک خویی و روح مدارا و گذشت را، با خون خود می پردازد".
***
افراسیاب، بنا بر خوابی که می بیند، هراسان شده و مصلحت را در آشتی با سیاوش می بیند:
سیاوش ز رستم بپرسید و گفت / که این راز بیرون کنید از نهفت -
که این آشتی جستن از بهر چیست / نگه کن که تریاک این زهر چیست -
رستم، ضمن موافقت با آشتی، برای راستی انگاری و ضمانت و دوام آشتی افراسیاب، گرو گرفتن خویشان افراسیاب را به سیاوش توصیه میکند:
ز پیوسته ی خون به نزدیک اوی / ببین تا کدامند صد نامجوی -
گروگان فرستد به نزدیک ما / کند روشن این رای تاریک ما -
چو پیمان همی کرد خواهی درست / که آزار و کینه نخواهیم جست -
رستم:
مگر من شوم نزد شاه جهان / کنم آشکارا برو بر نهان -
رستم، با نامه ی سیاوش، حاکی از روند آشتی افراسیاب را به نیت باز خواندن سپاه ایران، و تداوم صلح، به کیکاووس می رساند. کیکاووس بر افروخته و آشفته، از پیمان صلح سیاوش، دستور کشتن اسیران تورانی را صادر میکند:
پس آن بستگان را بر من فرست / که من سر بخواهم ز تنشان گسست -
رستم، کیکاووس را از پیمان شکنی بر حذر می دارد. و بر سر عهد و پیمان ماندن سیاوش را گوشزد میکند:
ز فرزند پیمان شکستن مخواه / مکن آنچ نه اندر خورد با کلاه -
نهانی چرا گفت باید سَخُن / سیاوش ز پیمان نگردد ز بُن -
همی گفت صد مرد ترک و سوار / ز خویشان شاهی چنین نامدار -
همه نیک خواه و همه بیگناه / اگرشان فرستم به نزدیک شاه -
نپرسد نه اندیشد از کارشان / همانگه کند زنده بر دارشان -
به نزدیک یزدان چه پوزش برم / بد آید ز کار پدر بر سرم -
اگر سر بگردانم از راستی / فراز آید از هر سویی کاستی -
چنین کی پسندد ز من کردگار / کجا بر دهد گردش روزگار -
شوم کشوری جویم اندر جهان / که نامم ز کاووس ماند نهان -
سیاووش، با آگاهی از همه ی نیرنگ ها و دسیسه های گرسیوز نابکار، و سفله پروری های دهر، همچنان بر سر عهد و پیمانی که "خودش با خویشتن خویش" بسته ست، تا پای جان، وفادار می ماند.
سیاوش به فرنگیس:
ازین پس به فرمان افراسیاب / مرا تیره بخت اندر آید به خواب -
ببرند بر بی گنه بر، سرم / ز خون جگر بر نهند افسرم -
نه تابوت یابم نه گور و کفن / نه بر من بگرید کسی ز انجمن -
***
چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت / کشانش ببردند بر سوی دشت -
ز گرسیوز آن خنجر آبگون / گروی زره بستد از بهر خون -
بیفگند پیل ژیان را به خاک / نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک -
"یکی تشت بنهاد زرین برش / جدا کرد زان سرو سیمین سرش" -
بجایی که فرموده بد تشت خون / گروی زره برد و کردش نگون -
یکی باد با تیره گردی سیاه / برآمد بپوشید خورشید و ماه –-
بهادر امیرعضدی