برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
نیرو های کمک دهنده به کیخسرو در نبرد بزرگ با افراسیاب:
چو شد ساخته جنگ را لشکری/ز هر نامداری بهر کشوری
ازان پس بگردید گرد سپاه/بیاراست بر هر سوی رزمگاه
گزین کرد زان لشکر نامدار/سواران شمشیر زن سی هزار
طوس نوذر، از نوذریان:
منوشان خوزان، حاکم پارس ، از جانب کیخسرو:
بیک دست مرطوس را کرد جای/منوشان خوزان فرخنده رای
گوران شه:
دو تن نیز بودند هم رزم سوز/چو گوران شه آن گرد لشگر فروز
آرش رزم زن:
وزو نیوتر آرش رزم زن/بهر کار پیروز و لشکر شکن
شاه کرمان:
دگر شاه کرمان که هنگام جنگ/نکردی بدل یاد رای درنگ
صیاع(صباح، صباخ، صبّاخ) شاه یمن:
ایرج پیل تن، شاه کابل:
چو صیاع فرزانه شاه یمن/دگر شیر دل ایرج پیل تن
شماخ:
چو شماخ سوری شه سوریان/کجا رزم را بود بسته میان
گیوه ی رزم زن، شاه شهر داور :
فروتر ازو گیوهٔ رزم زن/بهر کار پیروز و لشکر شکن
بزرگانی از تبار پورست:
بزرگان که از تخم پورست تیغ/زدندی شب تیره بر باد میغ
خر، از تبار زرسب، پرستنده ی آذر گشسب:
خر آنکس که بود او ز تخم زرسب/پرستندهٔ فرخ آذر گشسب
بیژن گیو:
رهام گودرز:
دگر بیژن گیو و رهام گرد/کجا شاهشان از بزرگان شمرد
گرگین میلاد:
چو گرگین میلاد و گردان ری/برفتند یکسر بفرمان کی
رستم دستان و زابلیان:
به رستم سپرد آن زمان میمنه/که بود او سپاهی شکن یک تنه
هر آنکس که از زابلستان بدند/وگر کهتر و خویش دستان بدند
گودرز کشواد:
هجیر گودرز:
شیدوش:
فرهاد زواره:
سپهدار گودرز کشواد بود/هجیر و چو شیدوش و فرهاد بود
بزرگان از اردبیل یا بردع یا بادان پیروز:
بزرگان که از بردع و اردبیل/بپیش جهاندار بودند خیل
زنگهٔ شاوران با هزار نفر "گُرد جنگاور" از بغداد با چندین فیل و سپاهی از بلخ:
هزار از دلیران روز نبرد/بصندوق بر ناوک انداز کرد
نگهبان هر پیل سیصد سوار/همه جنگ جوی و همه نیزه دار
ز بغداد گردان جنگاوران/که بودند با زنگهٔ شاوران
سپاهی گزیده ز گردان بلخ/بفرمود تا با کمانهای چرخ
پیاده ببودند بر پیش پیل/که گر کوه پیش آمدی بر دو میل-
سواره نظامی سی هزار نفره از خاور به سپهسالاری فریبرز کاووس:
ز خاور سپاهی گزین کرد شاه/سپردار با درع و رومی کلاه
ز گردان گردنکشان سی هزار/فریبرز را داد جنگی سوار
و دومین سپاه از کرخه به سپهسالاری فریبرز کاووس:
ز بغداد و گردن فرازان کرخ/بفرمود تا با کمانهای چرخ
بپیش اندرون تیرباران کنند/هوا را چو ابر بهاران کنند
بدست فریبرز نستوه بود/که نزدیک او لشکر انبوه بود
سپاهی از دهستان به سپهسالاری تخوار شاه دهستان:
ابا شاه شهر دهستان تخوار/که جنگ بداندیش بودیش خوار
سپاهی از روم و بربر ستان به سپهسالاری لشکرستان:
گوی پیشرو، نام، لشکرستان / سپاهی بد از روم و بربرستان
لشکری از خراسان، به سپهسالاری منوچهر آرش:
دگر لشکری کز خراسان بدند / جهانجوی و مردم شناسان بدند
منوچهر آرش نگهدارشان / گه نام جستن سپهدارشان
دومین سپاه منوچهر آرش، سپاه شاه پیروز، شاه غرچگان، از نژاد گروخان و از تبار کیقباد، از ناحیه ی خراسان:
دگر نامداری گروخان نژاد/ جهاندار وز تخمهٔ کیقباد
شه غرچگان بود برسان شیر/کجا ژنده پیل آوریدی بزیر
بدست منوچهرشان جای کرد/ سر تخمه را لشکر آرای کرد
کیخسرو، گودرز کشوادگان را به سپهسالاری و راهبری سپاه سی هزار نفره ی گردآوری شده از طوایف و ملل گوناگون از سرزمین ها، و از تیره و طوایف گوناگون و از تبار فریدون و جم و زادشم، از "دشت" (نیزه وران) تا "کوه"(قاف) می گمارد:
بزرگان که از کوه قاف آمدند/ابا نیزه و تیغ لاف آمدند
سپاهی ز تخم فریدون و جم/پر از خون دل از تخمهٔ زادشم
ازین دست شمشیرزن سی هزار/جهاندار وز تخمهٔ شهریار
سپرد این سپه گیو گودرز را/بدو تازه شد دل همه مرز را
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
هوش، رای و خرد در شاهنامه.
***
شاهنامه ایفاگر نقش و نمایاننده ی یگانه و بی بدیل "هوش و رای و خرد" ست:
واژه های به هم پیوسته ی رای، تدبیر، شور و مشاوره، شایسته سالاری و هم افزایی در جای جای شاهنامه ی کوه پیکر حکیم فردوسی خرد پیشه، موج می زند.
فردوسی، در باب مردم(نوع بشر) میزان، متر و معیار سنجه ی "انسان و انسانیت" را در هوش و رای و خرد می انگارد:
چو زین بگذری مردم آمد پدید
شد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرندهٔ هوش و رای و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
شور و مشاوره، جایگاه رفیعی در شاهنامه دارد:
همه رای با کاردانان زنیم
به تدبیر پشت هوا بشکنیم
ز دستور پرسیم یکسر سخن
چو کاری نو افگند خواهم ز بن
و
امور را با پیشه گرفتن تدبیر و رای و خرد پیش می برند:
بتدبیر کردن سوی پهلوان
برفتند بیدار پیر و جوان
فردوسی باورمند نقش والای خرد ست و گفتار خود را از غربال خرد می گذارند، و آنگاه به نگارش و متنِ مکتوب می آراید:
"خرد خام گفتار ها را پزد".
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
(203) - مترادفِ اصطلاحِ "پهلوان زنده را عشق ست" در شاهنامه فردوسی
***
بدو گفت بیژن که ای پهلوان/خردمند و بیدار و روشن روان-
کنون یار باید که زندست مرد/ نه آنگه کجا زو برآرند گرد-
چو گستهم شد کشته در کارزار/سرآمد برو روز و برگشت کار-
کجا سود دارد مر او را سپاه/کنون دار گر داشت خواهی نگاه-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
پیامد نا بهنگام جفت جویی اسبان در شاهنامه.
***
جفت جویی نا بهنگام اسب گستهم ناشی از "شنیدن بوی اسب لهاک":
گستهم، بر سر دو خفته (لهاک و فرشید ورد) در خواب خوش می رسد:
برآمد چو شب تیره شد ماهتاب/دو غمگین سر اندر نهاده بخواب
رسید اندران جایگه گستهم/که بودند یاران توران بهم-
نوند اسب او بوی اسبان شنید/ خروشی برآورد و اندر دمید-
سبک اسب لهاک هم زین نشان/خروشی برآورد چون بیهشان-
جفت جویی نابهنگام اسب بهرام در رخداد گم شدن تازیانه بهرام گودرز:
فرود آمد از باره آن برگرفت/وزانجا خروشیدن اندر گرفت
خروش دم مادیان یافت اسپ/بجوشید برسان آذرگشسپ
سوی مادیان روی بنهاد تفت/غمی گشت بهرام و از پس برفت
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
ساماندهی و آرایش نظامی دادن گودرز به سپاه ایران
***
صف اول پیاده نظام با گرزداران و نیزه داران:
پیاده که اندر خور کارزار/بفرمود تا پیش روی سوار-
صفی بر کشیدند نیزه وران/ابا گرزداران و کنداوران-
همیدون پیاده بسی نیزه دار/چه با ترکش و تیر و جوشن گذار-
کمانها فگنده بباز و درون/همی از جگرشان بجوشید خون-
رده های بعدی، سواران، اسواران:
پس پشت ایشان سواران جنگ/کز آتش بخنجر ببردند رنگ-
پیلان با تیراندازان بر بالای پیل:
پس پشت لشکر ز پیلان گروه/زمین از پی پیل گشته ستوه
درفش خجسته میان سپاه/ز گوهر درفشان بکردار ماه
ز پیلان زمین سربسر پیلگون/ز گرد سواران هوا نیلگون
درخشیدن تیغهای بنفش/ازان سایهٔ کاویانی درفش
جناح راستِ سپاه، "میمنه":
فریبزر را داد پس میمنه/پس پشت لشکر حصار و بنه-
گرازه سر تخمهٔ گیوگان/زواره نگهدار تخت کیان-
بیاری فریبرز برخاستند/بیک روی لشکر بیاراستند-
جناح چپِ سپاه، "میسره":
برهام فرمود پس پهلوان/که ای تاج و تخت و خرد را روان-
برو با سواران سوی میسره/نگه دار چنگال گرگ از بره-
بیفروز لشکرگه از فر خویش/سپه را همی دار در بر خویش-
بدان آبگون خنجر نیو سوز/چو شیر ژیان با یلان رزم توز-
برفتند یارانش با او بهم/ز گردان لشکر یکی گستهم-
دگر گژدهم رزم را ناگزیر/فروهل که بگذارد از سنگ تیر-
جناح پشت سپاه:
بفرمود با گیو تا دو هزار/برفتند بر گستوان ور سوار-
سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی/که بد جای گردان پرخاشجوی-
برفتند با گیو جنگاوران/چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران-
درفشی فرستاد و سیصد سوار/نگهبان لشکر سوی رودبار-
بدان سان بیاراست آن رزمگاه/که رزم آرزو کرد خورشید و ماه-
بهادر امیرعضدی