برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
« پند گیو به بیژن »، در شاهنامه فردوسی.
***
به فرزند گفت این جوانی چراست / به نیروی خویش این گمانی چراست -
جوان گر چه دانا بود با گوهر / ابی آزمایش نگیرد هنر -
بد و نیک هرگونه باید کشید / ز هر تلخ و شوری بباید چشید -
به راهی که هرگز نرفتی مپوی / بر شاه، خیره مبر آبروی -
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
« حرمت مردگان »، در شاهنامه فردوسی.
***
به ایوان چنین گفت شاه یمن / که نوشیروان، چون گشاید دهن -
همه مردگان را کند بیش یاد / پر از غم شود، زنده را، جان شاد -
چنین داد پاسخ، که از مرده، یاد / کند هرک دارد خرد با نژاد -
هرانکس که از مردگان دل بشست / نباشد ورا نیکوییها درست -
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
حرمت جسد دشمن در شاهنامه فردوسی - ۱
***
« حرمت جسد قیصر روم توسط شاپور ساسانی »، در شاهنامه فردوسی.
***
پس از مرگ قیصر روم که سالها در اسارت شاپور ساسانی بود:
همی بود قیصر به زندان و بند/به زاری و خواری و زخم کمند-
به روم اندرون هرچ بودش ز گنج/فراز آوریده ز هر سو به رنج-
بیاورد و یکسر به شاپور داد/همی بود یک چند لب پر ز باد-
سرانجام در بند و زندان بمرد/کلاه کیی دیگری را سپرد-
به رومش فرستاد شاپور شاه/به تابوت وز مشک بر سر کلاه-
چنین گفت کاینست فرجام ما/ندانم کجا باشد آرام ما-
یکی را همه زفتی و ابلهیست/یکی با خردمندی و فرهیست-
برین و بران روز هم بگذرد/خنگ آنک گیتی به بد نسپرد-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
« حرمت جسد دشمن »، در شاهنامه فردوسی.
***
کیخسرو و حرمت جسد شاه مکران:
سپاه اندر آمد دو رویه چو کوه/روده برکشیدند هر دو گروه-
بقلب اندر آمد سپهدار طوس/جهان شد پر از نالهٔ بوق و کوس-
بپیش اندرون کاویانی رفش/پس پشت گردان زرینه کفش-
هوا پر زپیکان شد و پر و تیر / جهان شد به کردار دریای قیر -
بقلب اندرون شاه مکران بخست / وزان خستگی جان او هم برست -
یکی گفت شاها سرش را بریم / بدو گفت شاه اندر او ننگریم -
سر شهریاران نبرد ز تن / مگر نیز از تخمه اهرمن -
برهنه نباید که گردد تنش / بران هم نشان خسته در جوشنش -
یکی دخمه سازید مشک و گلاب / چنانچون بود شاه را جای خواب -
بپوشید رویش بدیبای چین / که مرگ بزرگان بود همچنین -
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
« حرمت جسد افراسیاب نزد کیخسرو »، در شاهنامه فردوسی - ۳
***
جهاندار کیخسرو آمد به گاه / نشست از بر زیر گه با سپاه -
از ایرانیان هر که بد نامجوی / پیاده برفتند بی رنگ و بوی -
همه جامه هاشان کبود و سیاه / دو هفته ببودند با سوگ شاه -
ز بهر ستودانش کاخی بلند / بکردند بالای اوده کمند -
بر او تافته عود و کافور و مشک / تنش را بدو در بکردند خشک -
نهادند زیر اندرش تخت عاج / بسر بر ز کافور وز مشک تاج -
چو برگشت کیخسرو از پیش تخت / در خوابگه را ببستند سخت -
چهل روز سوگ نیا داشت شاه / ز شادی شده دور وز تخت و گاه -
بهادر امیرعضدی