برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
شاهنامه و "ناز پرورده های" دربارِ شاهان - بخش سوم - گشتاسب
***
ولایتِ عهدهای دربار، اصولاً نه نیاز و نه انگیزه ی حصولِ حاصل و رسیدن به محصول و جایگاه، پایگاه و تخت را دارند. بسترِ دربار آنقدر گرم و نرم ست که دربار زاده ها، حاضر به ترک این رخوت و خلسه ی نشئه آور، نیستند. تنها دغدغه ای که می توانند داشته باشند، حفظ موقعیت ِ موروثی شان ست. آن هم اگر پای رقیبی که همانا برادر تنی یا بیشتر ناتنی، در کار باشد. اگر که دُردانه ی دربار هم بوده باشند که همه چیز برای عزیزانِ بلا جهتِ دربار، بر وفق مراد ست. و عزیز، سوار بر خرِ مرادِ زین کرده و حاضر به یراق.
و درین میان، تنها این تربیت شدگان بیرون از محیط دربارند که مردمی و انسانمدارند.
***کتایون، دخت قیصر گشتاسب را بر میگزیند:
سر انجمن بود بیگانه یی / غریبی دل آزار و فرزانه یی -
به بالای سرو و به دیدار ماه / نشستنش چون بر سر گاه شاه -
یکی دسته دادی کتایون بدوی / وزو بستدی دسته ی رنگ و بوی -
گشتاسب، از قیصر هم روی خوش نمی بیند و از پیش قیصر رانده می شود:
چو بشنید قیصر بر آن بر نهاد / که دخت گرامی به گشتاسپ داد -
بدو گفت با او برو همچنین / نیابی ز من گنج و تاج و نگین -
چو گشتاسپ آن دید خیره بماند / جهان آفرین را فراوان بخواند -
برفتند ز ایوان قیصر به درد/ کتایون و گشتاسپ با باد سرد -
و سرانجام گشتاسب، چندی بعد با بازوانی ستبر، تخت و تاج را به زور و قهر، از پدر وا می ستاند:
بیامد به جای نشست زریر/به سر افسر و بادپایی به زیر-
همانگه چو آمد به پیشش زریر/پیاده ببود و شد از رزم سیر-
گرامیش را تنگ در بر گرفت/چو بگشاد لب پرسش اندر گرفت-
چنین گفت کایران سراسر تراست/سر تخت با تاج کشور تراست-
چو گشتاسپ تخت پدر دید شاد/نشست از برش تاج بر سر نهاد-
بهادر امیرعضدی
و.ک(207)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
دستاورد های اسکندر از هند
***
سکندر چو کرد اندر ایران نگاه/بدانست کو را شد آن تاج و گاه-
همی راه و بیراه لشکر کشید/سوی کید هندی سپه برکشید-
نامه اسکندر به کید هندی:
ز اسکندر راد پیروزگر/خداوند شمشیر و تاج و کمر-
نوشتم یکی نامه نزدیک تو/که روشن کند جان تاریک تو-
همآنگه که بر تو بخواند دبیر/منه پیش و این را سگالش مگیر-
اگر شب رسد روشنی را مپای/هماندر زمان سوی فرمان گرای-
وگر بگذری زین سخن نگذرم/سر و تاج و تختت به پی بسپرم-
*۱ کید هندی:
چو نامه بر کید هندی رسید/فرستاده ی پادشا را بدید-
فراوانش بستود و بنواختش/به نیکی بر خویش بنشاختش-
همانگه بفرمود تا شد دبیر/قلم خواست هندی و چینی حریر-
مران نامه را زود پاسخ نوشت/بیاراست بر سان باغ بهشت-
دگر گفت کز نامور پادشا/نپیچد سر مردم پارسا-
نشاید که داریم چیزی دریغ/ز دارنده ی لشکر و تاج و تیغ-
مرا چار چیز است کاندر جهان/کسی را نبود آشکار و نهان -
نباشد کسی را پس از من به نیز/بدین گونه اندر جهان چار چیز -
ازان پس فرستاده را شاه گفت/که من دختری دارم اندر نهفت -
که گر بیندش آفتاب بلند/شود تیره از روی آن ارجمند -
دگر جام دارم که پر می کنی/و گر آب سر اندرو افکنی -
به ده سال اگر با ندیمان به هم/نشیند نگردد می از جام کم -
همت میدهد جام هم آب سرد/شگفت آنکه کمی نگیرد زخورد -
سوم آنکه دارم یکی نو پزشک/که علت بگوید چو بیند سرشک -
اگر باشد او سالیان پیش گاه/ز دردی نپیچد جهاندار شاه -
چهارم نهان دارم از انجمن/یکی فیلسوفست نزدیک من -
همه بودنی ها بگوید به شاه/ز گردنده خورشید و رخشنده ماه -
اسکندر:
چو اینها فرستد به نزدیک من/درخشان شود جان تاریک من -
بر و بوم او را نکوبم به پای/برین نیکویی باز گردم به جای -
کید هندی:
فرستادم اینک به نزدیک تو/نه پیچند با رای باریک تو -
فغستان چینی و پیل و سپاه / که بر زین زرین بدی سال و ماه -
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
اسکندر و چشمه آب حیوان
***
خرد یافته مرد یزدان پرست/بدو در یکی چشمه گوید که هست -
گشاده سخن مرد با رای و کام/همی آب حیوانش خواند به نام -
چنین گفت روشن دل پر خرد/که هرک آب حیوان خورد کی مرد -
ز فردوس دارد بران چشمه راه/بشوید بران تن، بریزد گناه -
اسکندر،
فرود آمد و بامداد پگاه/به نزدیک آن چشمه شد بی سپاه -
ورا اندران خضر بد رای زن/سر نامداران آن انجمن -
سکندر بیامد به فرمان اوی/دل و جان سپرده به پیمان اوی -
چو لشکر سوی آب حیوان گذشت/خروش آمد الله اکبر ز دشت -
همی رفت ازین سان دو روز و دو شب/کسی را به خوردن نجنبید لب -
سه دیگر به تاریکی اندر دو راه/پدید آمد و گم شد از خضر شاه -
پیمبر سوی آب حیوان کشید/سر زندگانی به کیوان رسید -
بران آب روشن تن و جان بشست/نگهدار جز پاک یزدان نجست -
سکندر سوی روشنایی رسید/یکی بر شده کوه رخشنده دید -
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
سرانجام هرمزد نوشیروان، پس از ترفند ترور ناموفق پسرش خسرو پرویز
***
پس از ترفند ترور ناموفق خسرو پرویز به دستور پدرش هرمزد نوشیروان، هرج و مرج حاکم میشود و بندوی و گستهم دایی های خسرو پرویز و سایر زندانیان، شورش کرده و به دربار هرمزد نوشیروان میروند و او را کور و برکنار و خسرو پرویز را شاه میکنند:
به بندوی و گستهم شد آگهی/که تیره شد آن فر شاهنشهی-
همه بستگان بند برداشتند/یکی را بران کار بگماشتند-
کزان آگهی باز جوید که چیست/ز جنگ آوران بر در شاه کیست-
ز کار زمانه چو آگه شدند/ز فرمان بگشتند و بیره شدند-
شکستند زندان و برشد خروش/بران سان که هامون برآید بجوش-
بشهر اندرون هرک بد لشکری/بماندند بیچاره زان داوری-
همی رفت گستهم و بندوی پیش/زره دار با لشکر و ساز خویش-
یکایک ز دیده بشستند شرم/سواران بدرگاه رفتند گرم-
گستهم و بندوی، مردم را بر ضد هرمزد نوشیروان می شورانند:
ز بازار پیش سپاه آمدند/دلاور بدرگاه شاه آمدند-
که گر گشت خواهید با ما یکی/مجویید آزرم شاه اندکی-
که هرمز بگشتست از رای و راه/ازین پس مر او را مخوانید شاه-
به باد افره ی او بیازید دست/برو بر کنید آب ایران کبست*۱-
شما را بویم اندرین پیشرو/نشانیم برگاه او شاه نو-
وگر هیچ پستی کنید اندرین/شما را سپاریم ایران زمین-
یکی گوشه ای بس کنیم ازجهان/به یک سو خرامیم با همرهان-
بگفتار گستهم یکسر سپاه/گرفتند نفرین بآرام شاه-
که هرگز مبادا چنین تاجور/کجا دست یازد به خون پسر-
به گفتار چون شوخ* شد لشکرش/هم آنگه زدند آتش اندر درش-
شدند اندر ایوان شاهنشهی/به نزدیک آن تخت با فرهی-
چو تاج از سر شاه برداشتند/ز تختش نگونسار برگاشتند-
نهادند پس داغ بر چشم شاه/شد آنگاه آن شمع رخشان سیاه-
ورا همچنان زنده بگذاشتند/ز گنج آنچ بد پاک برداشتند-
بپیچید یال و بر و روی را/نگه کرد گستهم و بندوی را -
چو او بر گذشت این دو بیدادگر/ازو باز گشتند پر کینه سر -
ز راه اندر ایوان شاه آمدند/پر از رنج و دل پر گناه آمدند -
ز در چون رسیدند نزدیک تخت/زهی از کمان باز کردند سخت -
فکندن ناگاه بر گردنش/بیاویختند آن گرامی تنش -
شد آن تاج و آن تخت شاهنشهان/تو گفتی که هرمز نبد در جهان -
بهادر امیرعضدی
..............................
پ ن:
*۱ کبست، خر زهره، حنظل، هندوانه ی ابوجهل.
*۲ شوخ، گستاخ، متهور،
dastanedad.blogsky.com
&
https://t.me/+C6dgdxVTMPI3NzRk
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
نادیده گرفتن و سبک شمردن بهرام چوبینه توسط پرموده(خاقان) و پشیمانی بهرام چوبینه از خشم گرفتن بر پرموده.
***
بهرام پرموده را در محاصره میاندازد. پرموده از هرمزد نوشیروان امان میخواهد و هرمزد نوشیروان او را امان میدهد.#بهادر امیرعضدی