برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

نمودهای منحصر به فردِ فردوسی، از "نیایش"، و نه کرنش و استغاثه، در شاهنامه – ( بخش 13 )

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

***

نمودهای منحصر به فردِ فردوسی، از "نیایش"، و نه کرنش و استغاثه، در شاهنامه –  ( بخش 13 )

***

نیایش، در شاهنامه، همواره بر بنیاد "مهر" آگینِ سپاسمندی و پاسداشت ِ توجه و حمایت ِ یزدانِ دادگر استوارست. نه بر "کاهِ روی آبِ" تمنّای بخشایشِ گناه و سیاهکاری.

 منش، روش، و کنش ِ سرداران و پهلوانان شاهنامه، بر سقف و ستون ِ راستی، خود باوری و اعتماد ِ به نفس بنا شده و بر همین مبنا، استغاثه، کرنش و لابه را بر نمی تابند  - "بخش سیزدهم"

 «کجا پادشا دادگر بود و بس/نیازش نیاید بفریادرس».

***

  اکوان دیو، رستم را به دریا می اندازد:

 بدریای ژرف اندر انداختش / ز کینه، خور ِ ماهیان ساختش - 

همان کز هوا، سوی دریا رسید / سبک تیغ تیز از میان برکشید - 

نهنگان که کردند آهنگ اوی / ببودند سرگشته از چنگ اوی - 

به دست چپ و پای، کرد آشناه / به دیگر، ز دشمن همی جست راه -


رستم، که از دریا و نهنگان، جان به در برده، "رهاننده ی" تن ِ خود از  دم ِ دریا و نهنگان را، می ستاید:

 ز دریا به مَردی، به یکسو کشید / برآمد بهامون و خشکی بدید - 

"ستایش گرفت آفریننده را / رهانیده از بد، تن ِ بنده را" -

بهادر امیرعضدی

نمودهای منحصر به فردِ فردوسی، از "نیایش"، و نه کرنش و استغاثه، در شاهنامه – ( بخش 12 )

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

***

نمودهای منحصر به فردِ فردوسی، از "نیایش"، و نه کرنش و استغاثه، در شاهنامه –  ( بخش 12 )

***

نیایش، در شاهنامه، همواره بر بنیاد "مهر" آگینِ سپاسمندی و پاسداشت ِ توجه و حمایت ِ یزدانِ دادگر استوارست. نه بر "کاهِ روی آبِ" تمنّای بخشایشِ گناه و سیاهکاری. 

 منش، روش، و کنش ِ سرداران و پهلوانان شاهنامه، بر سقف و ستون ِ راستی، خود باوری و اعتماد ِ به نفس بنا شده و بر همین مبنا، استغاثه، کرنش و لابه را بر نمی تابند  - "بخش دوازدهم"

 «کجا پادشا دادگر بود و بس/نیازش نیاید بفریادرس».

***

رستم، دیوزگی برای جان را بر نمی تابد و بقا و ماندگاری خود را، جز به "داد"، نمی خواهد:

 عمودی بزد بر سرش پیلتن / که بشنید آواز او انجمن - 

چنان تیره شد چشم پولادوند / که دستش عنان را نبد کار بند - 


گرز رستم، بر گوپال پولادوند، کارگر نمی افتد:

تهمتن بران بد که مغز سرش / ببیند پر از رنگ تیره برش - 

چو پولادوند از بر زین بماند / تهمتن جهان آفرین را بخواند -

که ای برتر از گردش روزگار / جهاندار و بینا و پروردگار  -


 رستم:

 اگر رزم من بر بنیاد داد نیست، روا ست که جانم بدست پولادوند، به در آید:   

گرین گردش جنگ من داد نیست / روانم بدان گیتی آباد نیست -

روا دارم از دست پولادوند / روان مرا برگشاید ز بند -


رستم: اگر بیداد، را از جناح افراسیاب می بینی، ایران را دریاب و مرا زور و هنر ارزانی دار. 

 ور افراسیابست بیدادگر / تو مستان ز من دست و زور و هنر - 

که گر من شوم کشته بر دست اوی / بایران نماند یکی جنگجوی -

نه مرد کشاورز و نه پیشه ور / نه خاک و نه کشور نه بوم و نه بر  -

بهادر امیرعضدی

فرودِ سیاوش

و.ک(261)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

فرودِ سیاوش  

***

هم آنگه به نزد سیاوش چو باد /  سواری بیامد ورا مژده داد -

 که از دختر پهلوان سپاه /  یکی کودک آمد به مانند شاه - 

ورا نام کردند فرخ فرود /  به تیره شب آمد چو چیران شنود -

  

 روان سیاوش چو خورشید باد /  بدان گیتی اش جای امید باد -

 پسر بودش از دخت پیران* یکی /   که پیدا نبود از پدر اندکی - 


 در سپید کوه با تخوار ریونیز (داماد طوس) و زراسب (پسر طوس) را با تیر کشت

.......................................................................................................
پ ن:
جریره، دختر پیران ویسه، همسر سیاوش و مادر فرود:
همان مادر کودک ارجمند / جریره سر بانوان بلند - 

بهادر امیرعضدی

"سان دیدن" و "اسمِ شب" یا "رمزِ عبور"، در شاهنامه

و.ک(262)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

"سان دیدن"  و  "اسمِ شب" یا "رمزِ عبور"،  در شاهنامه

***

الگو برداری  و اقتباسی از شاهنامه، در خصوصِ "سان دیدن"، امری تشریفاتی در ارتش و در مراسمِ استقبال و نیز بدرقه ی سران کشورهای میهمان. و همین گونه، الگو گرفتن از شاهنامه، در "اسمِ شب" یا "رمزِ عبور"، که امریست روزمره و "روتین" در پادگان های نظامی:

همی بود بر پیل در پهن دشت /  "بدان تا سپه پیش او بر گذشت" -

 نخستین فریبرز بد پیش رو /  که بگذشت پیش جهاندار نو -

 ابا گرز و با تاج و زرینه کفش /  پس پشت، خورشید پیکر درفش - 

بر او آفرین کرد شاه جهان  /  که بیشی ترا باد و فر مهان -

 پس شاه، گودرز کشواد بود /   که با جوشن و گرز و پولاد بود - 

به چپ رفت رهام نیو /  سوی راستش چون سرافراز گیو -

 پس پشت، شیدوش یل، با درفش /  زمین گشته از شیر پیکر، بنفش -

 هزار از پس پشت آن سرفراز /  عناندار با نیزه های دراز - 

پس پشت گودرز گستهم بود /  که فرزند بیدارگژدهم بود -

 پس گستهم اشکش تیز گوش  /  که با زور و دل بود و با مغز و هوش - 

گرازه سر تخمه ی گیوگان /  همی رفت پرخاشجوی و ژکان -

 ز پشت سپهبد فرامرز بود /  که با فر و با گرز و با ارز بود -

 سپه چون فراوان شد از هر دری / همی آمد از هر سویی لشکری - 

بیامد ز کاخ همایون همای / خود مرزبانان پاکیزه رای -

 بدان تا سپه پیش او بگذرند / تن و نام و دیوانها بشمرند - 

همی بود چندی بران پهن دشت / چو لشکر فراوان بر او بر گذشت  -


"اسمِ شب" یا "رمزِ عبور"

*** 

زاد فرخ، در تدارک کودتا علیه خسرو پرویز، نام دوم و بد شگونِ شیرویه، پسر خسرو پرویز(قباد) را برای "نام شب" یا "رمزِ عبور" بر گزید:

 همه پاسبانان بنام "قباد" / همی کرد باید به هر پاس یاد -

و

  همه پاسبانان به نام "قباد" / چو آواز دادند، کردند یاد - 


بهادر امیرعضدی


ریشه ی در جه ی نظامی" اُستُوار در ارتش " ایران، در شاهنامه

و.ک(263)

930801

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

ریشه ی در جه ی نظامی" اُستُوار در ارتش " ایران، در شاهنامه

***

فرستاد تا " استواران " خویش / جهان دیده و نامداران خویش - 

 

 فرستاد با او یکی " اُستُوار " / ز ایوان به نزدیک آن سوگوار - 


 چنین گفت رومی که گر شهریار / فرستد مرا با یکی " اُستُوار " -


بهادر امیرعضدی