و.ک(264)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
« بزهکاری بیماریست »، در شاهنامه فردوسی.
***
آنکس که خستو* شود بر گناه، چو بیمار زارست .
***
ز کارآگهان، موبدی نیکخواه / چنان بد، که برخاست بر پیشگاه -
که گاهی گنه بگذرانی همی / به بد، نام آنکس، نخوانی همی -
هم این را، دگرباره آویزش ست / گنهکار اگر چند با پوزش ست -
به پاسخ چنین بود توقیع شاه / که « آنکس که خستو شود بر گناه -
چو بیمار زارست و ما چون پزشک » / ز دارو گریزان و ریزان سرشک -
« به یک دارو ار او نگردد درست / زبان از پزشکی نخواهیم شست » -
و.ک(019)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
دیو در شاهنامه:
تو مر دیو را مردم بد شناس / کسی کو ندارد ز یزدان سپاس -
هر آن کو گذشت از ره مردمی / ز دیوان شمر مشمرش آدمی -
خرد گر بدین گفت ها نگرود / مگر نیک معنیش می نشنود -
گر آن پهلوانی بود زورمند/ببازو ستبر و ببالا بلند-
گوان* خوان و اکوان دیوش مخوان/که بر پهلوانی بگردد زیان-
***
دیو در اوستا دئوه ( daeva) ، در پهلوی ساسانیک دیو (dev) ، در زبان سانسکریت دیوا (deva) در زبان یونانی زئوس (zeus) ، در لاتین دئوس (deus) ، فرانسوی دیو (dive) - "استاد پور داوود - شیت ها جلد یک - ص29" .
" خدایان ارتشتار یا دئوه ها (دیوان) : این گونه خدایان، خدایان جنگجو هستند که در راس آنها ایندره indara قرار دارد که خدای طوفان است، (به وجود آورنده ی باران* های سیلابی) .
همچنین خدای جنگ و نبرد نیز به شمار می آید و پشتیبان آریایی ها و همراه جنگجوی ودا veda است . (ژاله آموزگار تاریخ اساطیری ایران ص11) - واژه دیو برای دشمنان دینی غیر آریایی
……………………………...................…......................................
پ ن:
* « بردگان نیز اسپارتاکوس را "آورنده باران" لقب داده بودند » .
* گوان خوان، گو آن خوان، آنرا(او را) "گَو" یا "گُو"بخوان و اکوان دیو مخوان چرا که در زبان پهلوی، پهلوان زورمند را گو همی خوانند.
بهادر امیرعضدی
و.ک(264)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
« علم بهترست یا ثروت »، در شاهنامه فردوسی.
***
ز دانا بپرسید پس دادگر/ که فرهنگ بهتر بود گر گهر -
چنین داد پاسخ بدو رهنمون / که فرهنگ باشد ز گوهر فزون -
گهر بی هنر زار و خوارست و سست / به فرهنگ باشد روان تندرست -
بهادر امیرعضدی
و.ک(265)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
« پاک سرشتی رستم »، در شاهنامه فردوسی.
***
شبی که رستم میهمان شاه سمنگان است و "خفته مست" ، تهمینه "خرامان بیامد به بالین مست":
چوشد مست و هنگام خواب آمدش / همی از نشستن شتاب آمدش -
سزاوار او جای آرام و خواب / بیاراست و بنهاد مشک و گلاب -
یکی بنده ، شمعی معنبر به دست / خرامان بیامد به بالین مست -
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند / به بالا به کردار سرو بلند -
روانش خرد بود تن جان پاک تو گفتی که بهره ندارد ز خاک -
ازو رستم شیر دل خیره ماند برو بر جهان آفرین را بخواند -
بپرسید زو گفت نام تو چیست چه جویی شب تیره کام تو چیست -
چنین داد پاسخ که تهمینه ام تو گویی که از غم بدو نیمه ام -
کس از پرده بیرون ندیدی مرا نه هرگز کس آوا شنیدی مرا -
برهنه چو تیغ تو بیند عقاب / نیارد به نخجیر کردن شتاب -
چو این داستانها شنیدم ز تو / بسی لب به دندان گزیدم ز تو -
بجستم همی کفت و یال و برت / بدین شهر کرد ایزد آبشخورت -
ترا ام کنون گر بخواهی مرا / نبیند جزین مرغ و ماهی مرا -
یکی آنک بر تو چنین گشته ام / خرد را ز بهر هوا کشته ام -
و دیگر که از تو مگر کرگار / نشاند یکی پورم اندر کنار -
سه دیگر که اسب ات به جای آورم / سمنگان همه زیر پای آورم -
چو رستم بر انسان پری چهره دید / ز هر دانشی زد او بهره دید -
بفرمود تا موبدی پر هنر / بیاید بخواهد ورا از پدر -
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
آیین ها در شاهنامه ی فردوسی - ۱۱ - آیین برهمن - ۱ - اسکندر و برهمن
***
اسکندر،
وزان جایگه لشکر اندر کشید / دمان تا به شهر برهمن رسید -
برهمن چو آگه شد از کار شاه / که آورد زان روی لشکر به راه -
پرستنده مرد اندر آمد ز کوه / شدند اندران آگهی همگروه -
برهمن :
چه داری بدین مرز بی ارز رای / نشست پرستندگان خدای -
برهمن: اگر برای خواسته و مال آمده ای چیزی نمی یابی . تنها خرد و دانش و شکیبایی اینجا خواهی یافت:
برِ ما شکیبایی و دانش است / ز دانش روانها پر از رامش است -
شکیبایی از ما نشاید ستد / نه کس را ز دانش رسد نیز بد -