برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
رستمِ "تاج بخش"، علاوه بر پادشاهان، با گشاده دستی، "شاهزادگان" را نیز نثار می بخشد ( 2 )
***
نثار دادنِ رستم به "شاهزاده" فریبرزِ کاووس
***
وز آن جایگه شاه توران زمین / بیاورد لشکر به دریای چین –
تهمتن نشست از بر تخت اوی / به خاک اندر آمد سر بخت اوی –
به ماچین و چین آمد این آگهی / که بنشست رستم به شاهنشهی –
***
فریبرز کاووس را تاج زر / فرستاد و دینار و تخت و کمر -
بدو گفت سالار و مهتر توی / سیاووشِ رد را برادر توی -
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
رستمِ "تاج بخش"، علاوه بر پادشاهان، با گشاده دستی، "شاهزادگان" را نیز نثار می بخشد ( 1 )
***
نثار دادنِ رستم به "شاهزاده" طوسِ نوذر
***
وز آن جایگه شاه توران زمین / بیاورد لشکر به دریای چین –
تهمتن نشست از بر تخت اوی / به خاک اندر آمد سر بخت اوی –
به ماچین و چین آمد این آگهی / که بنشست رستم به شاهنشهی –
***
یکی طوس را داد زان تخت عاج / همان یاره و طوق و منشور چاچ -
و.ک(276)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
رخت رزم رستم
پوشش سه لایه ی زره رستم:
بپوشید رستم سلیح نبرد / به آوردگه رفت با دار و برد -
« زره زیر بُد، جوشن اندر میان، / ازان پس بپوشید ببربیان » -
گرانمایه مغفر بسر بر نهاد / همی کرد بدخواهش از مرگ یاد -
بنیروی یزدان میان را ببست / نشست از بر رخش چون پیل مست –
پیران ویسه به کاموس کشانی، در وصف زره سه لایه ی رستم:
به رزم اندر آید بپوشد زره/یکی جوشن از بر، ببندد گره-
یکی جامه دارد ز چرم پلنگ/بپوشد بر و اندر آید بجنگ-
همی نام ببربیان خواندش/ز خفتان و جوشن فزون داندش-
نسوزد در آتش نه از آب تر/شود چون بپوشد برآیدش پر-
بهادر امیرعضدی
و.ک(277)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
پاشنه وَر کشیدن، به سبک رستم:
کنون یکسره دل پر از کین کنید / بروهای جنگی پر از چین کنید -
« که من رخش را بستم امروز نعل / بخون کرد خواهم سر تیغ لعل » -
میان را ببندید کز کارزار / همه تاج یابید با گوشوار –
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
ردِّ نیکی را همه جا میتوان یافت. « باید نیکو دید » - بخش ۱ - رستم، پیران را به دید ِ مهر می نگرد.
***
مردانِ نیک ، تنها در سپاه ایران دیده نمی شوند. ردِّ نیکی را همه جا میتوان یافت. « باید نیکو دید ».
***
رستم، پیران را به دید ِ مهر می نگرد
***
پیران از دید رستم در جنگ هماون.
رستم به هومان ویسه:
ز پیران مرا دل بسوزد همی / ز مهرش روان برفروزد همی -
ز خون سیاوش جگرخسته اوست / ز ترکان کنون راد و آهسته اوست -
سوی من فرستش هم اکنون دمان / ببینیم تا بر چه گردد زمان -
هومان به پیران:
بجز بر تو بر کس ندیدمش مهر / فراوان سخن گفت و نگشاد چهر -
ازین لشکر اکنون ترا خواستست / ندانم که بر دل چه آراستست -
بدو گفت پیران که ای رزمساز / بترسم که روز بد آید فراز -
گر ایدونک این تیغ زن رستمست / بدین دشت ما را گه ماتمست -
بر آتش بسوزد بر و بوم ما / ندانم چه کرد اختر شوم ما -
بهادر امیرعضدی