برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

ساختار و شیوه ی حکومتیِ «ملوک طوایفی» در شاهنامه

 و.ک(022)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ساختار و شیوه ی حکومتیِ «ملوک طوایفی» در شاهنامه

***

نمودِ «ملوک طوایفی» (دیپلوماسی فعال و تعامل و روا داری با متنفذین و بزرگان طوایف و قبایل) در نظام های دیوان سالارانه

***  

ارسطالیس ابداعگرِ "تاکتیک" و سیاستِ ساختار و شیوه ی حکومتیِ «ملوک طوایفی» به اسکندر:

هرانکس که هست از نژاد کیان / نباید که از باد یابد زیان –

 «بزرگان و آزادگان» را بخوان / به بخش و به سور و به رای و به خوان –

 سزاوارِ هر مهتری کشوری / بیارای و آغاز کن دفتری –

 به " نام ِ" بزرگان و آزادگان / کزیشان جهان یافتی رایگان * – 


سکندر چو پاسخ برین گونه یافت / به اندیشه و رای دیگر شتافت - 

«بزرگان و آزادگان» را ز دهر / کسی را کش از مردمی بود بهر -

 بفرمود تا پیش او خواندند / به جای سزاوار بنشاندند -

 «یکی عهد بنوشت تا هر یکی / فزونی نجوید ز دهر اندکی» - 

بران نامداران جوینده کام / «ملوک طوایف» نهادند نام - 

.......................................................................

پ ن:    

(*) - به " نام ِ" بزرگان و آزادگان / کزیشان جهان یافتی رایگان - ، مترادفِ مَثَـلِ عامیانه ی « به کارِ حسن، به کامِ حسین »

خواب دیدن در شاهنامه ( ۲۳ ) - خواب دیدن زال، در به تخت نشاندن زو طهماسب

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***

خواب دیدن در شاهنامه ( ۲۳ ) - خواب دیدن زال، در به تخت نشاندن زو طهماسب.

***

نقش توجیه گر و راهگشای خواب دیدن در روند رخدادها در شاهنامه
نگر خواب را بیهده نشمری / یکی بهره دانی ز پیغمبری -
***
حکیم بزرگوار طوس، برای مقدمه چینی و بستر سازی برای روند پدیده ها و رخداد های آتی داستان ها و (سوژه هایش)، از خواب و الهام گرفتن از نهاد ِ نهان یا (رویای صادق) شخصیت یا (پرسوناژ) هایش با نبوغی سرشار وام می ستاند.
***
شبی زال بنشست هنگام خواب/سخن گفت بسیار ز افراسیاب-
هم از رزم‌زن نامداران خویش/وزان پهلوانان و یاران خویش-
همی گفت هرچند کز پهلوان/بود بخت بیدار و روشن روان-
بباید یکی شاه خسرونژاد/که دارد گذشته سخنها بیاد-
که باشد بدو فرهٔ ایزدی/بتابد ز دیهیم او بخردی-
ز تخم فریدون بجستند چند/یکی شاه زیبای تخت بلند-
ندیدند جز پور طهماسپ زو/که زور کیان داشت و فرهنگ‌گو-

آیین ها در شاهنامه ی فردوسی - ۷ - آئین موسی کلیم الله (یهودیت)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

آیین ها در شاهنامه ی فردوسی - ۷ - آئین موسی کلیم الله (یهودیت)

*** 

وصیت منوچهر به نوذر، در واپسین دم حیات و توصیه به گرویدن نوذر به آیین موسای پیامبر:

منوچهر را سال شد بر دو شست / ز گیتی همی بار رفتن ببست – 

بفرمود تا نوذر آمدش پیش / ورا پندها داد ز اندازه بیش – 

ازان پس که بردم بسی درد و رنج / سپردم ترا تخت شاهی و گنج –

 چنان چون فریدون مرا داده بود / ترا دادم این تاج شاه آزمود – 

نشانی که ماند همی از تو باز / برآید برو روزگار دراز –

 نباید که باشد جز از آفرین / که "پاکی نژاد آورد پاک دین" – 

نگر تا نتابی ز دین خدای / که دین خدای آورد پاک رای –

 « کنون نو شود در جهان داوری / چو موسی بیاید به پیغمبری » – 

 پدید آید آنگه به خاور زمین / « نگر تا نتابی برِ او به کین » –

 « بدو بِگرو، آن دین یزدان بود »/ نگه کن ز سر تا چه پیمان بود – 

تو مگذار هرگز ره ایزدی / که نیکی ازویست و هم زو بدی – 

بگفت و فرود آمد آبش به روی / همی زار بگریست نوذر بر اوی – 

دو چشم کیانی به هم بر نهاد / بپژمرد و برزد یکی سرد باد – 

شد آن نامور پرهنر شهریار / به گیتی سخن ماند زو یادگار -   

کفه ی ترازوی جانبداری عاطفیِ روحِ بلندِ فردوسی، سوی سهراب سنگینی میکند. – 4

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

کفه ی ترازوی جانبداری عاطفیِ روحِ بلندِ فردوسی، سوی سهراب سنگینی میکند. – 4 –

***

فردوسی بزرگ، با نبوغی سرشار و روانکاوانه، در مقامِ "روانشناسی کارکشته"، نقاط "ضعفِ" رستم، "قوی ترین" اَبَر پهلوانِ شاهنامه اش را نیز صادق و صمیمی به رخ می کشد.

***

چهارمین مورد،

رستم، چاره ی مرگ را در ترفند و فریب می بیند :

بدان "چاره" از چنگ آن اژدها / همی خواست کاید ز کشتن رها  -


سهراب از سر جوانمردی و مراعات پیری رستم و نازک دلی، به رستم امان میدهد: 

دلیر جوان سر به گفتار پیر / بداد و ببود این سخن دلپذیر - 

یکی از دلی و دوم از زمان / سوم از جوانمردیش بی‌گمان - 

چو سهراب شیراوژن او را بدید / ز باد جوانی دلش بردمید - 


و رستم از خوف جان، به سهراب امان نمی دهد:

زدش بر زمین بر به کردار شیر / بدانست کاو هم نماند به زیر - 

سبک تیغ تیز از میان برکشید / بر شیر بیدار دل بردرید – 


رستم به رغم دو بار فریفتن سهراب، سخن از "رو راستی" میگوید:

بسی گشته‌ام در فراز و نشیب / نیم مرد گفتار و بند و فریب  -


اما رستم با فریب و نیرنگ، خود را از چنگال مرگ می رهاند.


..........................................................................

پ ن:

سهراب، پیش ازین نیز هجیر گودرز را امان می دهد و جانی دو باره بدو می بخشد:

ز اسپ اندر آمد نشست از برش/همی خواست از تن بریدن سرش-

بپیچید و برگشت بر دست راست/غمی شد ز سهراب و زنهار خواست-

رها کرد ازو چنگ و زنهار داد/چو خشنود شد پند بسیار داد-


بهادر امیرعضدی

کفه ی ترازوی جانبداری عاطفیِ روحِ بلندِ فردوسی، سوی سهراب سنگینی میکند. – 3

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

کفه ی ترازوی جانبداری عاطفیِ روحِ بلندِ فردوسی، سوی سهراب سنگینی میکند. – 3 -

***

فردوسی بزرگ، با نبوغی سرشار و روانکاوانه، در مقامِ "روانشناسی کارکشته"، نقاط "ضعفِ" رستم، "قوی ترین" اَبَر پهلوانِ شاهنامه اش را نیز صادق و صمیمی به رخ می کشد.

***

سومین مورد،

 گاهِ رزم، سهراب آرام و مطمئن و مهرجو می نماید: 

 ز رستم بپرسید خندان دو لب / تو گفتی که با او به هم بود شب - 

ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین / بزن جنگ و بیداد را بر زمین -

 نشنیم هر دو پیاده به هم / به می تازه داریم روی دژم -

 دل من همی با تو مهر آورد / همی آب شرمم به چهر آورد -

 

و رستم ، مضطرب و پریش و سر در گم، مهرجویی و خوی آشتی جوی سهراب را فریبکاری ترجمان میکند:

 بدو گفت رستم که‌ای نامجوی / نبودیم هرگز بدین گفت‌وگوی - 

ز کشتی گرفتن سخن بود دوش / نگیرم فریب تو زین در مکوش - 

نه من کودکم گر تو هستی جوان / به کشتی کمر بسته‌ام بر میان -

 بکشتی گرفتن برآویختند / ز تن خون و خوی را فرو ریختند -

 نشست از بر سینهٔ پیلتن / پر از خاک چنگال و روی و دهن -

 یکی خنجری آبگون برکشید / همی خواست از تن سرش را برید -


 رستم به ترفند،  از دگرگونگی آیین سخن میگوید: 

دگرگونه‌تر باشد آیین ما / جزین باشد آرایش دین ما -

 گرش "بار دیگر" به زیر آورد / ز افگندنش نام شیر آورد - 

بهادر امیرعضدی