و.ک(130,3)
970722
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
جام کیخسرو، جلوه گاه چهار ماه از دوازده ماهِ سال و سه صورت از صور فلکی
***
جام کیخسرو، جلوه گاه هفت کشور، چهار ماه از دوازده ماهِ سال و سه صورت از صور فلکی:
یکی جام بر کف نهاده نبید / بدو اندرون هفت کشور پدید -
زمان و نشان سپهر بلند / همه کرده پیدا چه و چون و چند -
ز ماهی۱ بجام اندون تا بره۲ / نگاریده پیکر همه یکسره -
چو کیوان۳ و بهرام۴ و ناهید۵ و شیر۶ / چو خورشید و تیر۷ از بر و ماه زیر -
همه بودنیها بدو اندرا / بدیدی جهاندارا فسونگرا -
نگه کرد و پس جام بنهاد پیش / بدید اندرو بودنیها ز بیش -
***
۱ماهی، اسفند(حوت)
فروردین= ۲گوسفند
کیوان۳
بهرام۴
ناهید۵
مرداد= ۶شیر(اسد)
تیر۷ آذر=۷کماندار
منظومه شمسی دارای هشت سیاره (۷تیر، ۵ناهید، زمین، ۴بهرام (مریخ)، هرمز (مشتری)، ۳کیوان (زحل)، اورانوس ونپتون) و پنج سیارهٔ کوتولهٔ تاکنون شناختهشده (سرس، پلوتو، هائومیا، ماکیماکی و اریس) است.
صورت هفت پاره زمین از دوران ساسانی به ایران اسلامی و به جغرافیدانان عرب رسید. یاقوت که کتاب معجم البلدان خود را در قرن هفتم هجری تآلیف کرده و تا زمان او قرن ها از انتقال این اصول به منابع عربی ـ اسلامی گذشته بود، در باره هیأت اقالیم هفت گانه به گونه ای سخن می گوید که گویی تنها روش مورد عمل در زمان او همین روش ایرانی بوده… در هر حال اساس کار دبیران دیوان، منجمان و ریاضی دانان همان اساس تقسیمات ایرانی یعنی تقسیم جهان به هفت بخش بوده است. (ماخذ،شاهرخ مسکوب)
بهمن: منش نیک
اردیبهشت: بهترین اشه(راستی)
شهریور: شهریاری نیک
سپندارمذ: بردباری مقدّس
خرداد: برکت و فراوانی
امرداد: بیمرگی. نام شش امشاسپند(جاویدانان مقدّس) است که تجلّی صفات دادار اورمزد هستند.
گاهی خود اورمزد و گاهی ایزد سروش را هفتمین امشاسپند به شمار آوردهاند.
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
سرداران و رادان شاهنامه، خدای خود را "خودی" میدانند - بخش چهارم
***
سرداران و رادان شاهنامه، خدای خود را "خودی" میدانند و درخواست ها و گلایه هاشان را نیز با خدایشان، "خودمانی" در میان میگذارند.
***
پیران ویسه، گرد تورانی، پس از شنیدن خبر مرگ برادرانش، نستیهن و هومان، داغ ِ بر دل نشسته اش را به رخ "کردگار" می کشد و گلایه مند او می شود:
چو بشنید پیران برآمد بجوش / نماند آن زمان با سپهدار هوش -
همی کند موی و همی ریخت آب / ازو دور شد خورد و آرام و خواب -
بزد دست و بدرید رومی قبای / برآمد خروشیدن های های -
همی گفت کای کردگار جهان / همانا که با تو بُدستم نهان -
که بگسست از بازوان زور من / چنین تیره شد اختر و هور من -
دریغ آن هژبر افکن گُرد گیر / جوان دلاور سوار هژیر -
گرامی برادر جهانبان من / سر ِ ویسگان گُرد هومان من -
چو نستیهن آن شیر شرزه بجنگ / که روباه بودی بجنگش پلنگ -
کرا یابم اکنون بدین رزمگاه / بجنگ اندر آورد باید سپاه -
و.ک(253,2)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
فردوسی، حکیم بزرگوار طوس، "دُگم" و تحجّرِ خودی و غیر خودی، ایرانی و انیرانی را بر نمی تابد. بخش دوم
***
گستره ی دید و عمقِ نگرشِ فردوسی، دُگم و تحجّرِ خودی و غیر خودی، ایرانی و انیرانی را بر نمی تابد. حکیم فردوسی، "قابلیت ها و توانمندی های همگان" را منصفانه و بی غرضانه، یکسان به رخ می کشد. بخش دوم
***
اسکندر و فغفور چین
***
فردوسی بارِ دگر"هوشمندی ، ابتکارِ عملِ فردیِ و "پراگماتیسمِ" اسکندر را در مصاف با فغفور و تادیه ی "باژ و ساو" از او، بدون لشکر کشی و جنگ و جدال، به رخ می کشد:
چو آگاهی آمد به فغفور ازین / که امد فرستاده یی سوی چین -
پذیره فرستاد چندی سپاه / سکندر گرازان بیامد به راه -
اسکندر در شمایل فرستاده اسکندر به بارگاه فغفور می آید و از فغفور باژ و ساو را خواستار می شود:
چو نامه بخوانی بیارای ساو / مرنجان تن خویش و با بد مکاو -
و فغفور نیز او را بار می دهد:
بفرمود تا خوان و می خواستند / به باغ اندرایوان بیاراستند -
همی خورد می تا جهان تیره شد / سر میگساران ز می خیره شد -
سکندر بیامد ترنجی به دست / ز ایوان سالار چین نیم مست –
فغفور پاسخ نامه را به اسکندر می دهد:
من از تو، نه ترسم، نه جنگ آورم / نه برسانِ تو، باد گیرد سرم -
که خون ریختن نیست آیین ما / نه بد کردن اندر خور دین ما -
و با فرستادن باژ و ساو، از در سازش در آمده و بدین سان، خواسته ی اسکندر، بدون جنگ و خونریزی، برآورده می شود.
بهادر امیرعضدی
و.ک(253،1)
بر گزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
فردوسی، حکیم بزرگوار طوس، "دُگم" و تحجّرِ خودی و غیر خودی، ایرانی و انیرانی را بر نمی تابد - بخش نخست
***
گستره ی دید و عمقِ نگرشِ فردوسی، دُگم و تحجّرِ خودی و غیر خودی، ایرانی و انیرانی را بر نمی تابد. حکیم فردوسی، "قابلیت ها و توانمندی های همگان" را منصفانه و بی غرضانه، یکسان به رخ می کشد.
بخش نخست
***
برجسته کردنِ نبوغ اسکندر در "پلتیک" و تاکتیک کارآمد و اثر بخشِ "عملیاتِ گشتی – شناسی" در قلبِ دشمن، در تدارکِ حمله به ایران.
***
اسکندر سپه را سراسر بخواند / گذشته سخن پیش ایشان براند -
برون آمد آن نامور شهریار / بره بر چنان لشکر نامدار-
به مصر آمد از روم چندان سپاه / که بستند بر مور و بر پشه راه -
وزان جایگه ساز ایران گرفت / دل شیر و چنگ دلیران گرفت -
چو بشنید دارا که لشکر ز روم / بجنبید و آمد برین مرز و بوم -
برفتند ز اصطخر چندان سپاه / که از نیزه بر باد بستند راه -
همی داشت از پارس آهنگ روم / کز ایران گذارد به آباد بوم -
چو آورد لشکر به پیش فرات / سپه را عدد بود بیش از نبات -
سکندر چو بشنید کامد سپاه / پذیره شدن را بپیمود راه -
میان دو لشکر دو فرسنگ ماند / سکندر گرانمایگان را بخواند -
چو سیر آمد از گفته ی رهنمای / چنین گفت کاکنون جزین نیست رای -
« که من چون فرستاده ای پیش اوی / شوم بر گرایم کم و بیش اوی » -
سواری ده از رومیان برگزید / که دانند هرگونه گفت و شنید -
ز لشکر بیامد سپیده دمان / خود و نامداران ابا ترجمان -
چو آمد به نزدیک دارا فراز / پیاده شد و برد پیشش نماز -
جهاندار دارا مر اورا بخواند / بپرسید و بر زیرِ گاهش نشاند -
سکندر چنین گفت کای نیکنام / به گیتی به هر جای گسترده کام -
مرا آرزو نیست با شاه جنگ / نه بر بوم ایران گرفتن درنگ -
برآنم که گرد زمین اندکی / بگردم ببینم جهان را یکی -
اگر خاک داری تو از من دریغ / نشاید سپردن هوا را چو میغ -
چو رزم آوری با تو رزم آورم / ازین بوم بی رزم بر نگذرم -
گزین کن یکی روزگار نبرد / برین باش و زین آرزو برمگرد -
که من سر نپیچم ز جنگ سران / وگر چند باشد سپاهی گران -
چو دارا بدید آن دل و رای او / سخن گفتن و فر و بالای او -
بدو گفت نام و نژاد تو چیست / که بر فر و شاخت نشان کییست -
از اندازه ی کهتران برتری / من ایدون گمانم که اسکندری –
اسکندر خود را فرستاده اسکندر معرفی می کند .
اسکندر، برای برآورد وضعیت و آرایش سپاهیان به بارگاه دارا رفته بود که پس از شناسایی شدنش توسط دارا، می گریزد:
چو اسکندر آمد به پرده سرای / برفتند گردان رومی ز جای -
بدیدند شب شاه را شادکام / به پیش اندرون پر گهر چار جام -
به گردان چنین گفت کاباد بید / بدین فرخی فال ما شاد بید -
هم از لشکرش برگرفتم شمار / فراوان کم است از شنیده، سوار –
اسکندر در یک عملیات هجومی هشت روزه، بر دارا فایق می آید و دارا به جهرم می گریزد و از آنجا نیز خود را به استخر می رساند:
ز جهرم بیامد به شهر صطخر / که آزادگان را بران بود فخر -
سکندر چو از کارش آگاه شد / که دارا به تخت افسر ماه شد-
سپه برگرفت از عراق و براند / به رومی همی نام یزدان بخواند -
سپه را میان و کرانه نبود / همان بخت دارا جوانه نبود -
پذیره شدن را بیاراست شاه / بیاورد ز اصطخر چندان سپاه -
سِیُم ره به دارا در آمد شکست / سکندر میان تاختن را ببست -
جهاندار لشکر به کرمان کشید / همی از بد دشمنان جان کشید -
سکندر بیامد زی اصطخر پارس / که دیهیم شاهان بد و فخر پارس -
چو آن پاسخ نامه دارا بخواند / ز کار جهان در شگفتی بماند -
سر انجام گفت این ز کشتن بتر / که من پیش رومی ببندم کمر -
دارا از فور هندی کمک میخواهد:
چو یاور نبودش ز نزدیک و دور / یکی نامه بنوشت نزدیکِ فور -
پر از لابه و زیر دستی و درد / نخست آفرین بر جهاندار کرد -
هیونی برافکند برسان باد / بیامد برِ فورِ فوران نژاد -
چو اسکندر آگاه شد زین سخن / که دارای دارا چه افکند بن -
بیامد ز اصطخر چندان سپاه / که خورشید بر چرخ گم کرد راه -
گرانمایگان زینهاری شدند / ز اوج بزرگی به خواری شدند -
چو دارا چنین دید برگاشت روی / گریزان همی رفت با های وهوی –
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
داراب بهمن، بانی داراب گرد
***
داراب بهمن، بانی داراب گرد - شهر باستانی دارابگرد، حوالی شهر داراب امروز، متعلق به حدود 2600 سال پیش.
***
چنان بد که روزی ز بهر گله / بیامد که اسبان ببیند گله –
ز پستی برآمد به کوهی رسید / یکی بی کران ژرف دریا بدید –
بفرمود کز روم وز هندوان / بیارند کارازموده گوان –
بجویند زان آب دریا دری / رسانند رودی به هر کشوری –
چو بگشاد داننده زان آب، بند / یکی شهر فرمود بس سودمند –
چو دیوار شهر اندرآورد گرد / ورا نام کردند داراب گرد –
یکی آتش افروخت از تیغ کوه / پرستنده ی آذر آمد گروه –
ز هر پیشه ای کارگر ساختند / همی شهر ایران بیارستند –
...........................
پ ن:
*۱ داراب ِ بهمن، همسر ناهید، دختر فیلقوس قیصر روم:
سُقُف خوب رخ را به دارا سپرد / گهرها به گنجور او بر شمرد -
داراب ِ بهمن، پدر اسکندر که از ناهید دختر فیلقوس رومی زاده شد.
داراب ِ بهمن، پدر دارا از زنی دیگر غیر از ناهید دختر فیلقوس ِ قیصر:
و زان پس که ناهید نزد پدر / بیامد، زنی خواست دارا دگر -
یکی کودک امدش با فر و یال / ز فرزند ناهید کهتر به سال -
همان روز داراش کردند نام / که تا از پدر بیش باشد به کام -
داراب ِ بهمن، پسر بهمن اسفندیار و همای چهرزاد. همای پس از مرگ بهمن، برای حفظ تاج و تختش، پسرش را مرده زاد بروز می دهد:
چو هنگام زادنش آمد فراز / ز شهر و زلشکر همی داشت راز -
نهانی پسر زاد و با کس نگفت / همی داشت آن نیکویی در نهفت -
بیاورد آزاده تن دایه را / یکی پاک پر شرم و با مایه را -
نهانی بدو داد فرزند را / چنان شاه شاخ برومند را -
کسی کو ز فرزند او نام برد / چنین گفت کان پاکزاده بمرد -
همای چهرزاد، داراب نوزاد را به زنی می دهد و زن او را در صندوقی روی آب فرات رها می سازد. صندوق به دست گازری می افتد. گازر و همسرش پسر را از آب گرفته و داراب ش نام می نهند:
زن گازر او را چو پیوند خویش / بپرورد چوناک فرزند خویش -
سیم روز داراب کردند نام / کز آب روان یافتندش کنام -
داراب ِ بهمن، در بعضی از آثار دیگر با داریوش مطابقت پیدا کرده.
*۲ کوه مجاور رونیز استهبان در جنوب دریاچه ی بختگان.
*۳ ژرف دریا، اشاره به دریایی که امروز به دریاچه یا (تالاب بختگان) معروف است و در چند کیلو متری داراب، و چسبیده به نی ریز و استهبان واقع شده.
بهادر امیرعضدی