برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

(31) - اصطلاح دست چپ و راستش رو نمیشناسه، در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردیابی چند اصطلاح کوچه و بازار در شاهنامه ی فردوسی

***

(31) - اصطلاح دست چپ و راستش رو نمیشناسه:

 چپ خویش پیدا کن از دست راست / چو پیدا کنی مرز جویی رواست - 


و

ز خون بر در دژ همی موج خاست/که دانست دست چپ از دست راست-


بهادر امیرعضدی

اشکانیان ( پارت ها )، غایبانِ مهجور، در روندِ تاریخ نگاریِ مستشرقینِ غربی

و.ک(251)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

اشکانیان ( پارت ها )، غایبانِ مهجور، در روندِ تاریخ نگاریِ مستشرقینِ غربی .

***

از اشکانیان کمتر ردّی در تاریخ به جای مانده . شاید به واسطه ی تحمیل شکست به سلوکیان (سلوکوس) و سلطه ی پر رنگی که بر رومیان باستان داشته اند، دلیل کم رنگ جلوه دادنِ حضورِ پارت ها در تاریخ باشد. و شاید بینِ اعتراف بر هیمنه ی حضورِ پارت ها در تاریخ و حذفِ شان از تاریخ، دومی را بر گزیده باشند.  

   ***

کور سویِ ردّی از تاریخِ اشکانیان در شاهنامه فردوسی، خود غنیمتی ست بس ارزشمند و درخورِ پاسداشت و تکریم فردوسی بزرگ.

***

کنون ای سراینده فرتوت مرد/سوی گاه اشکانیان باز گرد -

چه گفت اندر آن نامه ی راستان/که گوینده یاد آرد از باستان -

 پس از روزگار سکندر جهان /چه گوید کرا بود تخت مهان -

 چنین گفت داننده دهقان چاچ/کزان پس کسی را نبد تخت عاج -

 بزرگان که از تخم آرش بدند/دلیر و سبکسار و سرکش بدند -

به گیتی به هر گوشه یی بر یکی/گرفته ز هر کشوری اندکی -

 چو بر تختشان شاد بنشاندند/ملوک طوایف همی خواندند -

 برین گونه بگذشت سالی دویست/تو گفتی که اندر زمین شاه نیست -

 نکردند یاد این ازان آن ازین/برآسود یک چند روی زمین -

 سکندر سگالید زین گونه رای/که تا روم آباد ماند به جای -

 نخست اشک بود از نژاد قباد/دگر گرد شاپور خسرو نژاد -

 ز یک دست گودرز اشکانیان/چو بیژن که بود از نژاد کیان -

 چو نرسی و چون اورمزد بزرگ/چو آرش که بد نامداری سترگ -

 چو زو بگذری نامدار اردوان/خردمند و با رای و روشن روان -

چو بنشست بهرام ز اشکانیان/ببخشید گنجی به ارزانیان -

ورا خواندند اردوان بزرگ/که از میش بگسست چنگال گرگ -

 ورا بود شیراز تا اصفهان/که داننده خواندش مرز مهان -

 به اصطخر بد بابک از دست اوی/که «تنین » (*) خروشان بد از شستِ اوی -

 چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان/نگوید جهاندار تاریخشان -

 کزیشان جز از نام نشنیده ام/نه در نامه خسروان دیده ام -   


 چو از دخت بابک بزاد اردشیر/که اشکانیان را بدی دار و گیر -

نه چون اردشیر اردوان را بکشت/به نیرو شد و تختش آمد به مشت - 

............................................................................................

پ ن:

* تنـّـین، اژدها   

 فردوسی :  

چو «تنین» ازان موج بر دارد ابر/هوا بر خروشد بسان هژبر -

 فرود افکند ابر «تنین» چو کوه/بیایند زیشان گروها گروه -


مولوی :

هر ذوق که غیر حضرت توست/نوش تین ست و نیش «تنین» -


 نظامی : ز «تنین» به غور آمده غارها/در او فتنه را روز بازارها -


 پروین اعتصامی : دل خود بینت بیازرد چنان کژدم/تن خاکیت ببلعد چنان «تنین»-

بهادر  امیرعضدی

پیوند عاطفی انسان و اسب، در شاهنامه - 3

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

پیوند عاطفی انسان و اسب، در شاهنامه - 3

***

پیوند عاطفی  رستم و رخش، اسب وفادارش:  

چو رستم بدید آنک خاقان چه کرد / بیاراست در قلب جای نبرد - 

چنین گفت رستم که گردان سپهر / ببینیم تا بر که گردد بمهر - 

چگونه بود بخشش آسمان / کرا زین بزرگان سرآید زمان - 


تهمتن، در سرآغاز نبرد هماون، بخاطر خستگی رخش، یک روز حمله را به تعویق می اندازد:

"درنگی نبودم براه اندکی / دو منزل همی کرد رخشم یکی" - 

کنون سم این بارگی کوفتست / ز راه دراز اندر آشوفتست - 

نیارم برو کرد نیرو بسی / شدن جنگ جویان به پیش کسی - 

یک امروز در جنگ یاری کنید / برین دشمنان کامگاری کنید - 

که گردان سپهر جهان یار ماست / مه و مهر گردون نگهدار ماست - 

بفرمود تا طوس بربست کوس / بیاراست لشکر چو چشم خروس -

پیوند عاطفی انسان و اسب، در شاهنامه - 2

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

پیوند عاطفی انسان و اسب، در شاهنامه - 2  

***

 بهزاد، اسبی ست که سیاوش در واپسین ساعات عمرش، آن اسب را به خدمت به پسرش کیخسرو گمارده بود:

سیاوش چو گشت از جهان ناامید / برو تیره شد روی، روز ِ سپید -

 چنین گفت "شبرنگ ِ بهزاد" را / که فرمان مبر، زین سپس باد را - 

همی باش بر کوه و در مرغزار / چو کیخسرو آید ترا خواستار -

ورا بارگی باش و گیتی بکوب / ز دشمن زمین را به نعلت بروب -


 "شبرنگ ِ بهزاد"، پیشتر وصیت ِ اندوه گنانه ی، خداوندش سیاوش را به نجوا، به گوش خود نیوشیده ست. فرنگیس نشانه ی "شبرنگ بهزاد" اسب ِ سیاوش را به کیخسرو میدهد: 

 یکی مرغزار ست ز ایدر، نه دور / به یکسو ز راه ِ سواران ِ تور -

همان جویبارست و آب روان / که از دیدنش، تازه گردد روان -

تو بر گیر زین و لگام ِ سیاه / برو سوی آن مرغزاران، پگاه - 


چو خورشید بر تیغ ِ گنبد شود / گَه ِ خواب و خورد ِ سپهبد شود - 

گَله هرچ هست اندر آن مرغزار / به آبشخور آید سوی جویبار - 

به "بهزاد" بنمای زین و لگام / چو او رام گردد، تو بگذار گام - 

چو آیی بَرَش، نیک بنمای چهر / بیارای و ببسای رویش به مهر - 

نشست از بر ِ اسپ، سالار ِ نیو / پیاده همی رفت بر پیش، گیو - 

بدان تند بالا نهادند روی / چنان چون بود مردم چاره جوی - 


پیش از آنکه کیخسرو اسب سیاوش را بیابد، "بهزاد ِ شبرنگ"، در خیل اسبان، کیخسرو را می یابد: 

فسیله چو آمد به تنگی فراز / بخوردند سیراب و گشتند باز - 

نگه کرد بهزاد و کی را بدید / یکی باد سرد از جگر برکشید - 

بدید آن نشست ِ سیاوش، پلنگ / رکیب دراز و جناغ ِ خدنگ - 

همی داشت در آبخور، پای خویش / از آنجا که بُد، دست ننهاد پیش - 


و کیخسرو نیز "بهزاد ِ شبرنگ" را می یابد:

چو کیخسرو او را به آرام یافت / بپویید و با زین سوی او شتافت -

بمالید بر چشمِ او، دست و روی / بر و یال، ببسود و بشخود موی - 

لگامش بدو داد و زین بر نهاد / بسی از پدر کرد با درد، یاد - 

چو بنشست بر باره، بفشارد ران / بر آمد ز جا، آن هیون گران  - 

به کردار باد هوا بر دمید / بپرید وز گیو، شد ناپدید  - 

غمی شد دل گیو و خیره بماند  / بدان خیرگی نام یزدان بخواند  - 

جایگاه ویژه ی "گرشاسب"، در شاهنامه و سایر متون ِ تاریخی و آیینی

و.ک(252)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

جایگاه ویژه ی "گرشاسب"، در شاهنامه و سایر متون ِ تاریخی و آیینی

***

مجسمه ی گرشاسب ِ اژدها کُش، در میدان پاستور تهران


"گرشاسب"، فرزند اَترَط، اَترَت، ثریته - پدر نریمان و برزین -


 "گرشاسب"، گنجور منوچهر:

 چو شاه یمن سرو دستورشان / چو پیروز گرشاسپ "گنجور"شان -


"گرشاسب"، از سران سپاه فریدون و منوچهر:

 منوچهر از آن جایگه، جنگجوی / به کینه، سوی تور بنهاد روی -

 بکوشید با قارن ِ رزم زن / دگر، گُرد "گرشاسپ"، زان انجمن -

 منوچهر با قارن ِ پیلتن / برون آمد از بیشهٔ نارون - 

چپ ِ لشکرش را به "گرشاسپ" داد / ابر میمنه، سام ِ یل با قباد -


 "گرشاسب"، نیاکان رستم ، از نسل جمشید شاه: 

جهاندار، داند که دستان ِ سام / بزرگ ست و با دانش و نیک نام -

 همان سام، پور ِ نریمان بُدست / نریمان ِ گُرد، از کریمان بُدست -

 بزرگست و "گرشاسب" بودش پدر / به گیتی بُدی، خسرو ِ تاجور - 


"گرشاسب"، به نقل از شادروان استاد محمد جعفر محجوب :

 گرشاسب بنا به اوستا، مثل صاحب الزمان ست که روزی ظهور خواهد کرد و ضحاک را خواهد کشت . گرشاسب در "ودای هندوان" نیز قید شده. "گرشاسب" یعنی دارنده ی اسب لاغر.  


"گرشاسب"، در اوستا:

 با لقب های زبردست، گیس‌وَر (مو بلند) و گُرز بردار (حامل گرز) یاد می‌شود. نام گرشاسپ از اوستایی کِرِساسپَ گرفته شده و به معنی «دارندهٔ اسب لاغر» است. اَترَت (ثریته) پدر گرشاسپ از خاندان سام سومین کسی از مردمان بود که نوشابه آیینی هوم را آماده کرد و به پاداش این کار مقدس دو پسر به نام‌های گرشاسپ و اورواخشیه به او عطا شد.


"گرشاسب" و باور ِ نامیرایی او:

گرشاسپ از جاودانگان و در شمار یاوران سوشیانت (موجود موعود آخرالزمان) ست. او نمرده‌ ست و تا روزگار سوشیانت در خواب خواهد بود. در این هنگام ضحاک از بند فریدون می‌گریزد و گرشاسپ او را برای همیشه نابود خواهد کرد.


"گرشاسب"، در گرشاسپ‌نامه ی اسدی طوسی:

پهلوان بزرگِ ایرانی و نیای بزرگ رستم و نامور به اژدهاکُش است. گرشاسپ‌نامه، شرح دلاوری‌های اوست.


 "گرشاسب"،از دید ِ فریدون:

ترا تا گشاده ست دست ِ بلند / بود بی گمان پای ِ دشمن، به بند  - 

تو شیری و تیغ ِ تو ز الماس بر / روان بار ابر و عنان دار بر  - 

هوا نیست نز گَرد ِ تو تیره فام / زمین نیست نسپرده اسپت به گام  - 

ز خون، کَفّ ِ شیران، به کفشیر تست / دل و رزم و کین، جفت ِ شمشیر ِ تست  - 

هنرها چنین از تو نَبَود شگفت / دلیری و رزم، از تو باید گرفت  - 

تو رنجیّ و من بر خورم از جهان / همانا که تو دستی و من، دهان - 


گرشاسب" را نباید با گرشاسپ، آخرین شاه پیشدادی "گرشاسب ِ زو ِ طهماسب"، اشتباه گرفت.


بهادر امیرعضدی