برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
مفاهیم متعدد، متفاوت و گاه متضاد یک واژه در شاهنامه - 18 - برخی واژه های چند مفهومه - بخش 4 - یاز، دراز، رَش، گز، دست درازی، گرفتن، مشتاق، برگزیدن، آغشتن
***
یاز، دراز، طویل:
در ایوان شاهی شبی دیر یاز/به خواب اندرون بود با ارنواز
یاز، اَرش، رَش(طول آرنج تا نو انگشت)، کمند شست یاز، کمند شصت رش:
به چنگ اندرون شست یازی کمند/برآمد بر بام کاخ بلند
یاز، واحد ِ گز، ذراع:
گرازه همی شد بسان گراز/درفشی برافراخته هفت یاز
یاز، دست یازیدن، دست درازی کردن:
چنان بد که ضحاک جادوپرست/از ایران به جان تو یازید دست
و
تو گر چاشت را دست یازی به جام/و گر نه خورند ای پسر بر تو شام
و
چو خشم آورم شاه کاووس کیست/چرا دست یازد به من طوس کیست
یاز، دست بردن، گرفتن، فشردن:
وزان پس به شمشیر یازیم دست/کنم سر به سر کشور و مرز پست
و
بیارای زان سان که هستی رُخَت/به شمشیر یازم کنون پاسخت
و
بیازید جامی لبالب نبید/بیاد تهمتن به دم درکشید
یاز، مشتاق، متمایل، خواهنده:
به پیری سوی گنج یازان ترست/به مهر و به دیهیم نازان ترست
یاز، یاختن، یازیدن، برگزیدن:
ندانست کس غارت و تاختن/دگر دست سوی بدی یاختن
یاز، آختن، آغشته کردن، آلودن:
ندانست کس غارت و تاختن/دگر دست سوی بدی آختن
و
کزان پس بود غارت و تاختن/خروش سواران و کین آختن
و
بفرمودشان جنگ را ساختن/دل و گوش دادن بکین آختن
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
برخی واژه های چند مفهومه - بخش 3 - نژند، افسرده، پست، غرور، شکوهمند
***
نژند، افسرده، غمگین، زار، پریشان:
چو آمد بر تخت و گاه بلند/دلش بود زان کار مانده نژند
و
کسی را که خواهد برآرد بلند/یکی را کند سوگوار و نژند
و
وزین روی لشکر همه مستمند/پدر بر پسر سوگوار و نژند
نژند،پست، خوار و خفیف، ذلیل:
فراز آوریدش بخاک نژند/همان کس که بردش با بر بلند
و
یکی را چو خواهد برآرد بلند/هم آخر سپارد به خاک نژند
و
کنون از پس کوه چون مستمند/نشستی بکردار غرم نژند
کبر و غرور، تفاخر:
بدو گفت گشتاسپ تندی مکن/بلندی بیابی نژندی مکن
و
مرا این نژندی ز اسکندرست/کجا شاد با تاج و با افسرست
نژند، بزرگ، شکوهمند، با هیبت:
که بودند هر یک چو کوهی بلند/بزیر اندرون ژنده پیلی نژند
و
بر بیژن آمد چو پیلی نژند/برو اندر افگند بیژن کمند
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
مفاهیم متعدد، متفاوت و گاه متضاد یک واژه در شاهنامه - 17 - برخی واژه های چند مفهومه - بخش 2 - یاره، دست بند، یاری، یارا
***یاره، یاری و یاوری، خواهش، امداد، انتظار، درخواست:
ابا آنک از مرگ خود چاره نیست/ره خواهش و پرسش و یاره نیست
و
تو بر تخت بنشین و نظاره باش/همه ساله با تاج و با یاره باش
یاره، یارا، توش و توان:
ابا خواست یزدانش چاره نماند/کرا کوشش و زور و یاره نماند
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
مفاهیم متعدد، متفاوت و گاه متضاد یک واژه در شاهنامه - 16 - برخی واژه های چند مفهومه - بخش 1 - گاشت، برگشتن، نگذاشت، پنداشتن، برافراشتن، نگارش
***و
که رستم همی ز آشتی سربگاشت/ز درد سیاوش بدل کینه داشت-نگاشت، نگذاشت، نهشت:
سواری چو من پای بر زین نگاشت/کسی تیغ و گرز مرا برنداشت-
انگاشتن، پنداشتن، گمان بردن:
زترکان ترا بخرد انگاشتم/ازین سان که هستی نپنداشتم-
بگاشتن، برافراشتن، راست کردن، برفرازیدن:
به آوردگه گشت و نیزه بگاشت/چو لختی بگردید نیزه بداشت-
نگاشتن، نوشتن، نقش بستن، نقاشی کردن، نگاریدن:
به قرطاس بر پیل بنگاشتند/به چشم جهانجوی بگذاشتند-
و
برو بر نگارید جمشید را/پرستنده مر ماه و خورشید را-
همه مهتران را بر آن جا نگاشت/نگر تا چنان کامگاری که داشت-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
زندگی صد و بیست ساله ی منوچهر وار، دورنمای رویای دیرین و همواره ی ایرانیان.
***
منوچهر:
"مرا بر صد و بیست شد سالیان"
***
صد وبیست ساله شدن به پر باری و بهره وری از "شادی" و "کامروایی" منوچهر وار در زندگی، همواره آرمان و آرزوی پیشینیان و امروزیان بوده و هست.
چرا که منوچهر به همه ی "مراد های دلش" رسیده ست:
از فره ی فریدون بهره ور شده ست.
کین مرگ نیای خود(ایرج) را از سلم و تور خواسته ست.
ایرانشهر را از پلیدی ها پاک کرده و بسیار آبادی ها بنا ساخته ست
***
مرا بر صد و بیست شد سالیان/به رنج و به سختی ببستم میان-
بسی شادی و کام دل راندم/به رزم اندرون دشمنان ماندم-
به فرّ فریدون ببستم میان/به پندش مرا سود شد هر زیان-
بجُستم ز سلم و ز تور سترگ/همان کین ایرج نیای بزرگ-
جهان ویژه کردم ز پتیاره ها/بسی شهر کردم بسی باره ها-
چنانم که گویی ندیدم جهان/شمار گذشته شد اندر نهان-
نیرزد همی زندگانیش مرگ/درختی که زهر آورد بار و برگ-
ازان پس که بردم بسی درد و رنج/سپردم ترا تخت شاهی و گنج-
چنان چون فریدون مرا داده بود/ترا دادم این تاج شاه آزمود-
چنان دان که خوردی و بر تو گذشت/به خوشتر زمان باز بایدت گشت-
نشانی که ماند همی از تو باز/برآید برو روزگار دراز-
بهادر امیرعضدی