برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
در باور پیشینیان، آب، جلوه گاه روشنی و پاکی و عافیت و آبادانی ست.
***
آب، مترادف روشنایی:
به گفتار پیغمبرت راه جوی/دل از تیرگیها بدین آب شوی-
و
گر افراسیاب آید اکنون، چو آب/نبینند جز سهم* او را بخواب-
و
چنین آمد از داد اختر پدید/که این آب روشن بخواهد دوید-
و
چو دانا پسندد پسندیده گشت/به جوی تو در آبِ چون دیده گشت
بهادر امیرعضدی
……………………………………………………………………….
*سهم، ترس، بیم، باک، سهمناک.
اکنون اگر افراسیاب بیاید، آب(به وصوح، به روشنی و شفافی آب)، او را در خواب جز به هراس نخواهد دید.
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
(197) - مترادفِ اصطلاحِ "که هر چه دیده بیند، دل کند یاد" در شاهنامه.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه
***
اصطلاح که هر چه دیده بیند، دل کند یاد:
که این را بدارید چون جان پاک/نباید که بیند ورا باد و خاک-
نباید که تنگ آیدش روزگار/اگر دیده و دل کند خواستار
و
چو چشمش به روی فریدون رسید/همه دیده و دل پر از شاه دید-
و
به ایرج نگه کرد یکسر سپاه/که او بد سزاوار تخت و کلاه-
بی آرامشان شد دل از مهر او/دل از مهر و دیده پر از چهر او-
و
ز شاهان مرا دیده بر دیدنست/ز تو داد و ز ما پسندیدنست-
و
مرا دیده از خوب دیدار او/بماندست دل خیره از کار او-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
(196) -مترادفِ اصطلاحِ چشمم به در سفید شد، در شاهنامه.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه
***
و
دارای داراب:
چو بشنید دارا به آواز گفت/که همواره با تو خرد باد جفت-
...
ز نیکی جدا مانده ام زین نشان/گرفتار در دست مردم کشان-
ز فرزند و خویشان شده ناامید/سیه شد جهان و دو دیده سپید-
ز خویشان کسی نیست فریادرس/امیدم به پروردگارست و بس-
برین گونه خسته به خاک اندرم/ز گیتی به دام هلاک اندرم-
و
فریدون در امید و انتظار دیدن رخسار ایرج چشم به راه ست که با سر بریده ی ایرج در تابوت روبرو می شود:
ز تابوت چون پرنیان برکشید/سر ایرج آمد بریده پدید-
بیافتاد ز اسپ آفریدون به خاک/سپه سر به سر جامه کردند چاک-
سیه شد رخ و دیدگان شد سپید/که دیدن دگرگونه بودش امید-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
دو گانه ی مثبت و منفی "نام و ننگ" در شاهنامه.
***
در شاهنامه، فرا روئیدن یا فرازمندی، فرود یا فرو افتادن، بر زمین غلتیدن، فرجامِ آزمونِ هر رزم ست که سرانجامی جز نام (پیروزی) یا بد نامی(شکست) ندارد.
***
وجه ایجابی، اثباتی و مثبت جویای نام بودن در شاهنامه:
من ایدر نه از بهر جنگ آمدم/به رنج از پی نام و ننگ آمدم-
و
هرانکس که بگریزد از کارکرد/ازو دور شد نام و ننگ و نبرد-
و
به میدان فرستید با ساز جنگ/بجویند نزدیک ما نام و ننگ-
و
به پیش برادر برادر به جنگ/نیاید اگر باشدش نام و ننگ-
و
بدو گفت پیران که ما را ز جنگ/چه چارست جز جستن نام و ننگ-
وجه سلبی، منفی و پرهیز جستن از نامی شدن در شاهنامه:
نباید که باشید با ساز جنگ/نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ-
و
ناستاد کس پیش او در به جنگ/نجستند با او یکی نام و ننگ-
و
بسی نامدار از پی نام و ننگ/بدادند بر خیره سرها بجنگ-
و
که هر کس که چون تو نباشد بجنگ/نشستن به آید بنام و بننگ-
و
کسی نیست بی آز و بی نام و ننگ/همان آشتی بهتر آید ز جنگ-
و
بتر زین همه نام و ننگ شکست/شکستی که هرگز نشایدش بست-
و
دل من به جوش آید از نام و ننگ/به هنگام بزم اندر آیم به جنگ-
و
کسی با ستاره نکوشد به جنگ/نه با آسمان جست کس نام و ننگ-
و
نگه داشتن جان پاک از بدی/بدانش سپردن ره بخردی-
هم از دشمن آژیر بودن به جنگ/نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی.
***
رستم در قامت فریدون.
***
حکیم خردمند طوس، در دو جا، یکبار رستم را با زرتشت و دیگر بار با فریدون قرینه سازی میکند.چو شد نوش خورده ، شتاب آمدش/گران شد سرش ، رای خواب آمدش*۱-
چو آن ایزدی رفتن و کار اوی/بدیدند و آن بخت بیدار اوی-
برادر سبک هر دو برو خاستند/تبه کردنش را بیاراستند -
یکی کوه بود از برش بُرز کوه/برادرش هر دو نهان از گروه*۳ -
یکی بود از ایشان کیانوش نام/ دگر نام برمایهی شادکام -
به پایین کُه شاه خفته به ناز/شده یک زمان از شب دیر یاز -
به کُه بر شدند آن دو بیدادگر/وزیشان نبد هیچکس را خبر -
ز خارا بکندند لختی گران/ندیده مر آن کار بد را گران -
چو ایشان ازان کوه کندند سنگ/بدان تا بکوبد سرش بی درنگ-
وزان کوه غلتان فرو گاشتند/مران خفته را کشته پنداشتند-
به فرمان یزدان سر خفته مرد/خروشیدن سنگ بیدار کرد-
به افسون همان سنگ بر جای خویش/ببست و نغلتید یک ذره بیش-
برادر بدانست کان ایزدیست/نه از راه بیکار و دست بدیست-
فریدون کمر بست و اندر کشید/نکرد آن سخن را بدیشان پدید-
براند و بدش کاوه پیش سپاه/برافراز راند او ازان جایگاه-
برافراشته کاویانی درفش/همایون همان خسروانی درفش-
باروند رود اندر آورد روی/چنانچون بود مرد دیهیم جوی-
بهمن بدخواهِ کین توز هم سنگی را برای کشتن رستم به سراشیب کوه می غلتاند:
یکی کوه بد پیش مرد جوان/برانگیخت آن باره را پهلوان*۴-
نگه کرد بهمن به نخچیرگاه/بدید آن بر پهلوان سپاه-
درختی گرفته به چنگ اندرون/بر او نشسته بسی رهنمون-
یکی نره گوری زده بر درخت/نهاده بر خویش گوپال و رخت-
یکی جام پر می به دست دگر/پرستنده بر پای پیشش پسر*۲-
همی گشت رخش اندران مرغزار/درخت و گیا بود و هم جویبار-
به دل گفت بهمن که این رستمست/و یا آفتاب سپیده دمست-
به گیتی کسی مرد ازین سان ندید/نه از نامداران پیشی شنید-
بترسم که با او یل اسفندیار/نتابد بپیچد سر از کارزار-
من این را به یک سنگ بیجان کنم/دل زال و رودابه پیچان کنم-
یکی سنگ زان کوه خارا بکند/فروهشت زان کوهسار بلند-
ز نخچیرگاهش زواره بدید/خروشیدن سنگ خارا شنید-
خروشید کای مهتر نامدار/یکی سنگ غلتان شد از کوهسار-
نجنبید رستم نه بنهاد گور/زواره همی کرد زین گونه شور-
همی بود تا سنگ نزدیک شد/ز گردش بر کوه تاریک شد-
بزد پاشنه سنگ بنداخت دور/زواره برو آفرین کرد و پور-
غمی شد دل بهمن از کار اوی/چو دید آن بزرگی و کردار اوی-
بهادر امیرعضدی
..........................................................................
پ ن:
برخی بیت های داستان برادران فریدون در فرو غلتاندن سنگ بر بالین فریدون را الحاقی می دانند.
با برابر نهادن این دو صحنه آرایی، گمانِ الحاقی نبودنِ بیت های حسد ورزی برادران فریدون را پر رنگ تر می نمایاند:و
یکی کوه بود از برش بُرز کوه/برادرش هر دو نهان از گروه*۳ -
با
یکی کوه بد پیش مرد جوان/برانگیخت آن باره را پهلوان*۴-