برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

تعبیر و تفسیری متفاوت از «خورد گاوِ نادان ز پهلوی خویش» در شاهنامه فردوسی.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

تعبیر و تفسیری متفاوت از «خورد گاوِ نادان ز پهلوی خویش»  در شاهنامه فردوسی.

***

در هماوردی گردآفرید و سهراب، پس از عیان شدن گیسوی گردآفرید و قال گذاشته شدن سهراب، گردآفرید، بر فراز دژ سپید، تَسخَر زنان به سهراب، چنین می گوید:

نباشی تو ایمن به بازوی خویش/خورد گاوِ نادان ز پهلوی خویش
بزرگان و کباده کَشان عرصه ی شاهنامه، استادان، خالقی، کزازی،منصور رستگار فسایی و ...  در حاشیه ی بیتِ "خورد گاو نادان ز پهلوی خویش"

 بنا به متن دکتر سعید حمیدیان، چنین باور دارند:

۱. جناب‌ دکتر میرجلال‌الدین‌ کزّازی‌، «پهلو» را به‌ معنای‌ دو سوی‌ شکم‌ می‌دانند: «گاوی‌ را می‌کشند و از گوشتش‌ توشه‌ می‌سازند که‌ فربه‌ و چرب‌ پهلو باشد؛ پس‌ گاوی‌ که‌ خویشتن‌ را می‌پرورد و پهلوی‌ نزارش‌ را با خورش‌ بسیار فربه‌ و پروار می‌گرداند، به‌ راستی‌ زمینه‌ مرگ‌ خویش‌ را فراهم‌ می‌آورد.»

۲. جناب‌ دکتر منصور رستگار: «یعنی‌ گاو نادان‌ همه‌ ضربت‌ها و آسیب‌ها را از پهلوی‌ چاق‌ و فربه‌ خود می‌خورد.»

۳. روانشاد دکتر جعفر شعار و جناب‌ دکتر حسن‌ انوری‌: «گاو نادان‌ نمی‌داند که‌ برای‌ بهره‌مندی‌ از گوشت‌ و پهلوی‌ چرب‌ اوست‌ که‌ به‌ او آب‌ و گیاه‌ می‌دهند.»

۴. جناب‌ دکتر عزیزالله‌ جوینی‌: ایشان‌ مطالبی‌ به‌ تفصیل‌ در این‌ باره‌ دارند همراه‌ با نقل‌ اقوال‌ صاحبنظرانی‌ همچون‌ استاد علاّمه‌ فقید، مجتبی‌ مینوی‌، که‌ قضا را آن‌ زنده‌یاد نیز به‌ همان‌ صورت‌ معنی‌ کرده‌ بودند یعنی‌ «ز پهلو» را به‌ معنای‌ حقیقی‌ لفظ‌ می‌دانستند. دکتر جوینی‌ آنگاه‌ معنای‌ خودشان‌ را به‌ دست‌ داده‌اند که‌ البته‌ قدری‌ مفصل‌تر است‌ و ظاهراً قصد دارند معنی‌ یا مصداقی‌ متفاوت‌ برای‌ آن‌ ارائه‌ کنند. خلاصه‌ سخن‌ ایشان‌ اینکه‌: گاوان‌ به‌ هنگام‌ جنگ‌ با یکدیگر ابتدا با سر به‌ همدیگر حمله‌ می‌کنند و… آنگاه‌ گاو غالب‌ با دو شاخ‌ خود به‌ پهلوی‌ گاو مغلوب‌ می‌کوبد و…

۵. جناب‌ خالقی‌ مطلق‌، مصحّح‌ ارجمند شاهنامه‌ نیز: «گاو نادان‌ نمی‌داند که‌ با خوردن‌، پهلو می‌آورد و او را زودتر به‌ کشتارگاه‌ می‌برند.»


سعدی‌:

بمرد از تهیدستی‌ آزاد مرد
ز پهلویِ مسکین‌ شکم‌ پر نکرد


ابن‌ یمین‌:

می‌خورم‌ خون‌ جگر از بیدلی‌
وین‌ جگرخواری‌ ز پهلوی‌ شماست‌


کلیم‌ کاشانی‌:

باریک‌ بینی‌ات‌ چو ز پهلوی‌ عینک‌ است‌
باید ز فکر دلبر لاغرمیان‌ گذشت‌


واعظ‌ قزوینی‌:

ز درویشان‌ بی‌قدر است‌ رفعت‌ اهل‌ دولت‌ را
ز پهلوی‌ پَری‌ یابد هما اوج‌ سعادت‌ را


جالب‌ توجه‌ اینکه‌ در بیشتر شواهد مذکور «ز پهلوی‌» دارای‌ ایهامی با واژه هایی چون شکم، جگر، دل، بینی و میان است، ولی همچنان که تاکید شد، معنای تفسیری و ایهامی چیزی است و مفهوم اصطلاحی چیز دیگر.


پایان نقل قول از دکتر سعید حمیدیان

***

با در نظر گرفتن و برابر نهادن این پنج برداشت با این چهار برداشت، و واکاوی دوبیت از متن شاهنامه، دریافت خواهیم کرد که: 

به گمان، مرادِ حکیم از "ز پهلوی خویش"، چیزی متفاوت از استناد های یاد شده ی دکتر سعید حمیدیان ست.

"به موازات نتیجه گیری اخیر جناب دکتر سعید حمیدیان از برابر نهادن نظر شاهنامه پژوهان خالقی و کزازی و دیگر شاهنامه پژوهان با بیت های روا و شیوایی از سعدی، ابن یمین، کلیم کاشانی و واعظ‌ قزوینی‌،  با شاهد مثال آوردن از دیگر بیت های شاهنامه از خودِ حکیم خردمند طوس می رسیم:

بران سان که آن زن برو کرد یاد
سخنها همی گفت با رشنواد
ز صندوق و یاقوت و بازوی خویش
((ز دینار و دیبا به پهلوی خویش))
یکایک به سالار لشکر بگفت
ز خواب و ز آرام و خورد و نهفت
و

ترا بر تگ رخش مهمان کنم
سرت را به گوپال درمان کنم
((تو در پهلوی خویش بشنیده ای))
به گفتار ایشان بگرویده ای
که تیغ دلیران بر اسفندیار
به آوردگه بر، نیاید به کار


 بر این پایه و برآورد و با برآیندِ ((دو بیت یاد شده))،
تعبیر سومی هم با وام گرفتن از این دو بیت شاهنامه:

نباشی بس ایمن ز بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش

واژه‌ ی ترکیبیِ "پهلویِ خویش" به شکل و مفهومی متفاوت در قامتِ(به خیال خویش، به باورِ خویش، به گمان و ظنِ خویش) مصداق می یابد.


بنابرین، می توان بیت را این گونه برآورد کرد.


گردآفرید به سهراب:

تو هم بواسطه ی «باورمندی، وهم و ظن و گمانِ توهم آمیز» خود به زور بازو و توش و توانت، مانند آن گاو آسیب خواهی دید.


سهراب از "پهلوی خویش" در قامت و به مفهومِ گمان و باور ِ توهم آمیز به "زور و بازو" یش
و
گاو نیز از "پهلوی خویش" در قامت و به مفهومِ گمان و باور ِ توهم آمیز به "شاخ" ش هست که به فرجامِ مرگ خواهند رسید.


بهادر امیرعضدی
.

 

مفاهیم متعدد و متفاوتِ "نام یزدان خواندن" در شاهنامه" - بخش 2 - نام یزدان خواندن، به مفهوم یاری جستن از دادارِ دادگر.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
مفاهیم متعدد و متفاوتِ "نام یزدان خواندن" در شاهنامه" - بخش 2 - نام یزدان خواندن، به مفهوم یاری جستن از دادارِ دادگر.
***
نام یزدان خواندن در شاهنامه به سه مفهوم متفاوت:
1 -  گاهی به مفهوم تعجب همراه با تحسین و ستودن.
2 -  گاهی به مفهوم یاری جستن از دادار دادگر
3 - و گاه به مفهوم "در شگفت شدن"
***
2 - نام یزدان خواندن، به مفهوم یاری جستن از دادار دادگر:
***
جهانجوی(رستم) کرد از جهاندار یاد،/سنان دار نیزه به دارنده داد،
برآهیخت گرز و برآورد جوش،/هوا گشت از آواز او، پُر خروش.
برآورد آن گُرز سالار کُش،/نه با دیو، جان و نه با پیل، هُش.
&&&
گیو در نبرد با کاموس کشانی:
چو نزدیک تر شد به کاموس گفت:/که این را مگر ژنده پیلست جفت
کمان برکشید و به زِه، بر نهاد/ز دادار نیکی دهش کرد یاد
به کاموس بر، تیرباران گرفت/کمان را چو ابر بهاران گرفت
&&&
یاری خواستن طوس از دادار دادگر:
ز قلب سپه طوس چون بنگرید/نگه کرد و جنگِ دِلیران بدید
خروشان بیامد ز قلب سپاه/به یاری برِ گیو شد کینه خواه
عنان را بپیچید کاموس تنگ/میان دو گُرد اندر آمد به جنگ
زِ تگ، اسپِ طوسِ دلاور بماند/سپهبد برو نام یزدان بخواند
&&&
لهراسب در محاصره همراهان کُهرَم تورانی:
بکوشید و اندر میانش آورید/خروشِ هژبرِ ژیان آورید
برآمد چکاچاک زخمِ تبر/خروشِ سواران پرخاشخر
چو لهراسپ اندر میانه بماند/به بیچارگی نام یزدان بخواند

&&&
هراسان شدن اسکندر از چشمه ی آب شور و یاری خواستن از دادار دادگر:
خروش آمد از چشمهٔ آب شور/که ای آرزومند، چندین مَشور
بسی چیز دیدی که آن کس ندید/عنان را کنون باز باید کشید
کنون زندگانیت کوتاه گشت/سرِ تختِ شاهیت، بی شاه گشت
سکندر بترسید و برگشت زود/به لشکرگه آمد به کردار دود
وزان جایگه، تیز لشکر براند/خروشان بسی نام یزدان بخواند
ازان کوه راه بیابان گرفت/غمی گشت و اندیشهٔ جان گرفت


بهادر امیرعضدی

مفاهیم متعدد و متفاوتِ "نام یزدان خواندن" در شاهنامه" - 3 - نام یزدان خواندن به مفهوم "در شگفت شدن".

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
مفاهیم متعدد و متفاوتِ "نام یزدان خواندن" در شاهنامه" - 3 - نام یزدان خواندن به مفهوم "در شگفت شدن".
***
نام یزدان خواندن در شاهنامه با سه مفهوم متفاوت:
1 -  گاهی به مفهوم تعجب همراه با تحسین و ستودن.
2 -  گاهی به مفهوم یاری جستن از دادار دادگر
3 - و گاه به مفهوم "در شگفت شدن"
***
3 - نام یزدان خواندن به مفهوم "در شگفت شدن".
***
شگفتی کیکاووس در دیدن بلند کردن سنگی که شاه مازندران درآن پنهان شده بود:
گَوِ پیلتن کرد چنگال باز،/بران آزمایش نبودش نیاز.
بران گونه آن سنگ را برگرفت،/کزو ماند لشکر، سراسر شگفت.
اَبَر کردگار آفرین خواندند،/برو زر و گوهر، برافشاندند.

&&&

شگفتی رستم از دیدن اژدها:
چو رستم برآن اژدهای دُژم/نگه کرد، بر زد، یکی تیز دَم
بیابان همه زیر او بود پاک/روان، خونِ گرم از برِ تیره خاک
تهمتن ازو در شگفتی بماند/همی پهلوی نام یزدان بخواند

&&&

شگفت زده شدن همراهان گرسیوز از مهارت تیراندازی سیاوش:
کمان خواست با تیرهای خدنگ/شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ
یکی در کمان راند و بفشارد ران/نظاره به گِردَش سپاهی گران
بران چار چوبین و ز آهن، سپر،/گذر کرد پیکانِ آن نامور
بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر/برو آفرین کرد برنا و پیر
ازان ده، یکی بی گذاره نماند/برو هر کسی نام یزدان بخواند

&&&

شگفتی گیو در رفتن ناغافل و یکباره ی کیقباد از پیش او:
چو بنشست بر باره بفشارد ران/برآمد ز جا آن هیون گران
به کردار بادِ هوا بردمید/بپرّید وز گیو شد ناپدید
غمی شد دل گیو و خیره بماند/بدان خیرگی، نام یزدان بخواند

&&&

شگفتی رستم از دیدن خیلِ گله ی اسبان:
گله هر کجا دید، یکسر براند/به شمشیر بر، نام یزدان بخواند
گله دار چون بانگِ اسبان شنید/سرآسیمه از خواب، سر بر کشید

&&&

شگفتی اسکندر از انبوهی سپاه دارای داراب:

سکندر چو از کارش آگاه شد/که دارا به تخت، افسرِ ماه شد
سپه برگرفت از عراق و براند/به رومی همی، نام یزدان بخواند
سپه را میان و کرانه نبود/همان بختِ دارا جوانه نبود

&&&

شگفتی اسکندر از شکوهِ سراپرده ی قیدافه*:
پرستنده با طوق و با گوشوار/به پای اندر آن گلشنِ زرنگار
سکندر بدان، در شگفتی بماند/فراوان نهان، نام یزدان بخواند
نشستن گَهی دید، مهتر که نیز./نیامد وُرا روم و ایران به چیز
&&&

شگفتی اسکندر از دیدن دریای شگفتی ها:
ز شهر برهمن به جایی رسید/یکی بی کران ژرف دریا بدید
بسان زنان مرد پوشیده روی/همی رفت با جامه و رنگ و بوی
زبانها نه تازی و نه خسروی/نه ترکی نه چینیّ و نه پهلوی
ز ماهی بدیشان همی خوردنی/به جایی نبد راه آوردنی
شگفت اندر ایشان، سکندر بماند/ز دریا همی، نام یزدان بخواند
و
فرو برد کَشتی هم اندر شتاب/هم آن کوه شد ناپدید اندر آب
سپاه سکندر همی خیره ماند/همی هرکسی، نام یزدان بخواند

&&&

شگفتی اسکندر از دیدن گوش بستر:
پدید آمد از دور مردی سترگ/پر از موی با گوشهای بزرگ
تنش زیرِ موی اندرون همچو نیل/دو گوشش به کردار دو گوشِ پیل
چو دیدند گردنکشان زان نشان/ببردند پیش سکندر، کِشان
سکندر نگه کرد زو خیره ماند/بروبر همی، نام یزدان بخواند
چه مردی بدو گفت نام تو چیست/ز دریا چه یابی و کام تو چیست
بدو گفت شاها مرا باب و مام/همان گوش بستر نهادند نام

&&&

شگفتی شنگل هندی از دلاوری بهرام گور:
چو بشنید بهرام بر پای خاست/به مردی خم آورد بالای راست
کسی را که بگرفت زیشان میان/چو شیری که یازد به گور ژیان
همی بر زمین زد چنان کاستخوانش/شکست و بپالود رنگ رخانش
بدو مانده بُد شنگل اندر شگفت/ازان برز بالا و آن زور و کِفت
به هندی همی، نام یزدان بخواند/ورا از چهل مرد برتر نشاند
&&&
شگفتی خوشنواز از خندقِ کنده شده به فرمان خودش:
به گِرد سپه بر، یکی کَنده کرد/سرش را بپوشید و آگنده کرد
کمندی فزون بود بالای اوی/همان سی ارش کرده پهنای اوی
چو این کرده شد، نام یزدان بخواند/ز پیش سمرقند لشکر براند

&&&

شگفتی بزرگمهر از دیدن مار بر بالین کودک:
بخفت اندران سایه بوزرجمهر/یکی چادر اندرکشیده به چهر
هنوز این گرانمایه بیدار بود/که با او به راه اندرون یار بود
نگه کرد و پیسه یکی مار دید/که آن چادر از خفته اندر کشید
ز سر تا به پایش ببویید سخت/شد از پیشِ او نرم، سوی درخت
چو مار سیه، بر سرِ دار شد/سرِ کودک از خواب، بیدار شد
چو آن اژدها شورش او شَنید/بران شاخِ باریک، شد ناپَدید
فرستاده اندر شگفتی بماند/فراوان برو نام یزدان بخواند
به دل گفت کین کودک هوشمند/بجایی رسد در بزرگی بلند

&&&

شگفتی خراد برزین از دیدن گنجِ خاقان چین:
در گنج بگشاد و چندان گُهر/بیاورد شمشیر و زرین کمر
که خراد برزین بران خیره ماند/همی در نهان، نام یزدان بخواند

&&&

شگفتی خسروِ آسیابان از دیدنِ یزدگرد:
فرومایه ای بود خسرو به نام/نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه کام
خورِ خویش، زان آسیا ساختی/به کاری جزین، خود نپرداختی
گوی دید بَرسانِ سروِ بلند/نشسته بران سنگ، چون مستمند
یکی افسری خسروی، بر سرش/درفشان ز دیبای چینی، برش
به پیکر یکی کفشِ زرین به پای/ز خوشاب و زر، آستین قبای
نگه کرد خسرو بدو خیره ماند/بدان خیرگی، نام یزدان بخواند

................................................................................
پ ن:
قیدافه*، همسرِ قیطون - ملکه و شهریار اندلس.


بهادر امیرعضدی

مفاهیم متعدد و متفاوتِ "نام یزدان خواندن" در شاهنامه" - بخش 1 - نام یزدان خواندن، به مفهوم تعجب، همراه با تحسین و ستودن.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

مفاهیم متعدد و متفاوتِ "نام یزدان خواندن" در شاهنامه" - بخش 1 - نام یزدان خواندن، به مفهوم تعجب، همراه با تحسین و ستودن.

***
نام یزدان خواندن در شاهنامه با سه مفهوم متفاوت:
1 -  گاهی به مفهوم تعجب همراه با تحسین و ستودن.
2 -  گاهی به مفهوم یاری جستن از دادار دادگر
3 - و گاه به مفهوم "در شگفت شدن"
***
1 - نام یزدان خواندن، به مفهوم تعجب، همراه با تحسین و ستودن.
***
پیران ویسه در دیدار سیاوش:
نگه کرد پیران به دیدار او/نشست و بر و یال و گفتار او
بدو، در دو چشمش همی خیره ماند/همی هر زمان نام یزدان بخواند
&&&
سام  در دیدن نوه اش رستم:
به پیش اندرون سام گیهان گشای/فرو هِشته از تاج پر همای
ز رستم همی در شگفتی بماند/برو هر زمان نام یزدان بخواند
&&&

کیخسرو در دیدار با زال و همراهانش:
سر زال زان پس به بر در گرفت/ز بهر پدر دست بر سر گرفت
گوان را به تخت مهی برنشاند/بریشان همی نام یزدان بخواند
&&&
منذر عرب از پاسخ بهرام گور:
چنین پاسخ آورد بهرام باز/که از من، تو بی کار خوردی، مساز
مرا هست دانش اگر سال نیست/بسان گوانم بر و یال نیست
ترا سال هست و خرد کمترست/نهاد من از رای تو دیگرست
...
نگه کرد منذر بدو خیره ماند/به زیر لبان، نامِ یزدان بخواند
و
آسیابان و همسرش در دیدن بهرام گور:
بفرمای فرمان، که پیمان تراست/همه بندگانیم و فرمان تراست
کنون ما همه کهتران توایم/چه کهتر همه چاکران توایم
بدو آسیابان و زن خیره ماند/همی هر یکی نام یزدان بخواند

&&&
تحسین و ستودن بهرام گور، سپینود را:
چو شب تیره شد شاه بهرام گفت/که آمد گَهِ رفتن ای نیک جفت
بیامد سپینود را برنشاند/همی پهلوی نام یزدان بخواند
بپوشید خفتان و خود برنشست/کمندی به فتراک و گرزی به دست


بهادر امیرعضدی

(194) - مترادف ِ اصطلاح ِ "خوش قدم" در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی.
***
(194) -  مترادف ِ اصطلاح ِ "خوش قدم" در شاهنامه ی فردوسی.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه
***
مترادف اصطلاح "خوش قدم*" (مبارک، خجسته، فرخنده، خوش یمن)، در شاهنامه فردوسی:
چو آمد به درگاه، سام سوار/پذیره شدش نوذر شهریار-
به فرخ پی نامور پهلوان/جهان سر به سر شد به نوی، جوان-
و
همه پهلوانان فرخنده پی/نشستند بر تخت کاووس کی-
و
وزان بیشه بهرام شد تا به ری/ابا او دلیران فرخنده پی-
و
بگفتند با شاه کاووس کی/که برخوردی از ماه فرخنده پی-
و
چو زو آگهی یافت کاووس کی/که آمد ز ره پور فرخنده پی-
و
رسید آنگهی نزد کاووس کی/یل پهلو افروز فرخنده پی-
و
یکی آفرین کرد پرمایه کی/که ای نامداران فرخنده پی-

....................................................................

پ ن:
* قدم: در سرتاسر شاهنامه، یکبار هم واژه ی قدم، به قیدِ قلمِ حکیم پارسی گوی طوس در نیامده.

 
بهادر امیرعضدی