برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

دارای داراب، از معدود پادشاهان متکبر، خودخواه ، خشن و تند خوی شاهنامه

و.ک(051)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
دارای داراب، از معدود پادشاهان متکبر، خودخواه و خشن و تند خوی شاهنامه:

یکی مرد بُد تیز و برنا و تند/شده با زبان و دلش، تیغ کُند-
چو بنشست برگاه، گفت: ای سران/سرافراز گُردان و کُنداوران-
سری را نخواهم که افتد به چاه/نه از چاه خوانم سوی تخت و گاه-
کسی کو ز فرمان من بگذرد/سرش را همی تن به سر نشمرد-
وگر هیچ تاب اندر آرد به دل/به شمشیر باشم ورا دلگسِل-
جز از ما هرانکس که دارند گنج/نخواهیم کس شاددل ما به رنج-
نخواهم که باشد مرا رهنمای/منم رهنمای و منم دلگشای-
ز گیتی خور و بخش و پیمان مراست/بزرگی و شاهی و فرمان مراست-

بهادر امیرعضدی

رسیدن ندای سروش به گوش رشنواد، و رهیده شدن داراب از مرگ

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
رسیدن ندای سروش به گوش رشنواد، و رهیده شدن داراب از مرگ:

 یکی رعد و باران با برق و جوش/زمین پر ز آب آسمان پرخروش-
به هر سو ز باران همی تاختند/به دشت اندرون خیمه ها ساختند-

داراب به خرابه ایی پناه می برد:
غمی بود زان کار داراب نیز/ز باران همی جست راه گریز-
نگه کرد ویران یکی جای دید/میانش یکی طاق بر پای دید-

داراب درمسیر خیالِ خام ِ کاخی گرم و دلبری در کنار،  به کوخی سرد، بی یار و جفت رسیده ست:  
بلند و کهن بود و آزرده بود/یکی خسروی جای پر پرده بود-
نه خرگاه بودش نه پرده سرای/نه خیمه نه انباز و نه چارپای-

داراب به خرابه می خزد:
 بران طاق آزرده بایست خفت/چو تنها تنی بود بی یار و جفت-

رشنواد نیز در گریز از غرش رعد و بارش ابر به همان خرابه می رسد:
سپهبد همی گرد لشکر بگشت/بران طاق آزرده اندر گذشت-

ندای هشدار گون سروش به در و دیوار خرابه به پایدار ماندن و پایور خفته بودن، به گوش ِ جان ِ رشنواد می رسد:
ز ویران خروشی به گوش آمدش/کزان سهم جای خروش آمدش-
که ای طاق آزرده هشیار باش/برین شاه ایران نگهدار باش-
نبودش یکی خیمه و یار و جفت/بیامد به زیر تو اندر بخفت-

 چنین گفت با خویشتن رشنواد/که این بانگ رعدست گر تندباد-

دگر باره آمد ز ایوان خروش/که ای طاق چشم خرد را مپوش-
که در تست فرزند شاه اردشیر/ز باران مترس این سخن یادگیر-
سیم بار آوازش آمد به گوش/شگفتی دلش تنگ شد زان خروش-

داراب به بانگ رشنواد و فرمانبرانش، از خواب غفلت، بر می جهد:
به فرزانه گفت این چه شاید بدن/یکی را سوی طاق باید شدن-
ببینید تا اندرو خفته کیست/چنین بر تن خود برآشفته کیست-
 برفتند و گفتند کای خفته مرد/ازین خواب برخیز و بیدار گرد-
چو دارا به اسپ اندر آورد پای/شکسته رواق اندر آمد ز جای-
چو سالار شاه آن شگفتی بدید/سرو پای داراب را بنگرید-
چنین گفت کاینت شگفتی شگفت/کزین برتر اندیشه نتوان گرفت

بهادر امیرعضدی
.........................................
پ ن:
رشنواد، سپهدار همای (چهر آزاد) - معرف دارا به همای مادرش:

چو آگاهی آمد به نزد همای/که رومی نهاد اندرین مرز پای -
یکی مرد بد نام او رشنواد/سپهبد بد او هم سپهبد نژاد -
بفرمود تا برکشد سوی روم/به شمشیر ویران کند روی بوم -
سپه گرد کرد آن زمان رشنواد/عرض گاه بنهاد  و روزی بداد -

رشنواد، داراب را زیر طاق متروکه ای خفته دید و او را به بارگاه هما برد. 

کیخسرو آرمانی، آرمانگرای مرگ گزین- اسفندیار آیینی، آیین گرای مرگ گریز، کنشگران آوردگاه زندگی.

و.ک(052)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
کیخسرو آرمانی، آرمانگرای مرگ گزین-  اسفندیار آیینی، آیین گرای مرگ گریز، کنشگران آوردگاه زندگی.
***
اسفندیار آیین گرا، کنشگر در راه ترویج و تحکیم دین بهی، بر خلاف کیخسرو، با زور می خواهد راه و مسیرش را با به بند کشیدن رستم، باز کند و پیش ببرد و بفرجام با فرجام شوم و مرگ خود، به دست همان رستم روبرو میشود. رستم ِ دست نایافتنی، مرگ را به "اسفندیار مرگ گریز" تحمیل میکند:
اسفندیار به رستم:
تو امروز می خور که فردا به رزم/بپیچی و یادت نیاید ز بزم-
چو من زین زرین نهم بر سپاه/به سر بر نهم خسروانی کلاه-
به نیزه ز اسپت نهم بر زمین/ازان پس نه پرخاش جویی نه کین-
دو دستت ببندم برم نزد شاه/بگویم که من زو ندیدم گناه-

فرجام شوم اسفندیار:
 تهمتن گز اندر کمان راند زود/بران سان که سیمرغ فرموده بود-
بزد تیر بر چشم اسفندیار/سیه شد جهان پیش آن نامدار-
 نگون شد سر شاه یزدان پرست/بیفتاد چاچی کمانش ز دست-
 هم انگه سر نامبردار شاه/نگون اندر آمد ز پشت سیاه-

ولی کیخسرو آرمانگرا، با هدف کین خواهی و نه کین جویی خون سیاوش مظهر پاکی و راستی، و گسترش داد و چیره ساختن پاکی و راستی بر پلیدی و نا راستی، می کوشد و به فرجام، "کیخسرو مرگ گزین" مرگ یا عروج خود خواسته و خود انگیخته ی خود را بر می گزیند:
کیخسرو با کشته شدن افراسیاب به کین خواهی سیاووش، در راستای وفای به عهد خود، "نیاسود و نگشاد هرگز کمر" و بر سر پیمان ماند و با مرگ افراسیاب، پیمان را بجا آورده شده و پایان یافته می بیند.

مرگ افراسیاب به دست کیخسرو:

کنون روز بادافره ایزدیست/مکافات بد را ز یزدان بدیست -

بشمشیر هندی بزد گردنش/بخاک اندر افکند نازک تنش -
 تهی ماند زو گاه شاهنشهی/سر آمد بر او روزگار مهی -

بنیروی یزدان پیروزگر/نیاسود و نگشاد هرگز کمر-
 روان سیاوش را زنده کرد/جهان را بداد و دهش بنده کرد-

مرگ گزینی کیخسرو:
 به ایرانیان گفت پیروز شاه/که بدرود باد این دل افروز گاه-
چو من بگذرم زین فرومایه خاک/شما را بخواهم ز یزدان پاک-
بپدرود کردن رخ هر کسی/ببوسید با آب مژگان بسی-
یلان را همه پاک در بر گرفت/بزاری خروشیدن اندر گرفت-

عروج کیخسرو:
 بدان مهتران گفت زین کوهسار/همه باز گردید بی شهریار -
 ز با من شدن راه کوته کنید/روان را سوی روشنی ره کنید -

 چو از کوه خورشید سر برکشید/ز چشم مهان شاه شد ناپدید-
ببودند ز آن جایگه شاه جوی/به ریگ بیابان نهادند روی-
ز خسرو ندیدند جایی نشان/ز ره بازگشتند چون بیهشان-
همه تنگ دل گشته و تافته/سپرده زمین شاه نایافته-

بهادر امیرعضدی

پشوتن، در سوگ اسفندیار

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

پشوتن، در سوگ  اسفندیار:
 پشوتن همی رفت گریان به راه/پس پشت تابوت و اسپ سیاه-
زنان از پشوتن درآویختند/همی خون ز مژگان فرو ریختند-
که این بند تابوت را برگشای/تن خسته یک بار ما را نمای-
پشوتن غمی شد میان زنان/خروشان و گوشت از دو بازو کنان-
به آهنگران گفت سوهان تیز/بیارید کامد کنون رستخیز-
سر تنگ تابوت را باز کرد/به نوی یکی مویه آغاز کرد-
چو مادرش با خواهران روی شاه/پر از مشک دیدند ریش سیاه-
برفتند یکسر ز بالین شاه/خروشان به نزدیک اسپ سیاه-
بسودند پر مهر یال و برش/کتایون همی ریخت خاک از برش-

بهادر امیرعضدی

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (100) - پند پشوتن به بهمن اسفندیار.

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (100) - پند پشوتن به بهمن اسفندیار.
***
گزیده پندهایی در لا به لای گفتار ها و متن شاهنامه، که حکیم بزرگوار طوس، بیشتر در آغاز و فرجام داستان هایش و گاه از زبان ِ دل ِ  شخصیت های شاهنامه اش، لب به سخن می گشاید.
***

پند پشوتن به بهمن اسفندیار:
 گامی پشوتن که دستور بود/ز کشتن دلش سخت رنجور بود-
به پیش جهاندار بر پای خاست/چنین گفت کای خسرو داد و راست-
اگر کینه بودت به دل خواستی/پدید آمد از کاستی راستی-
کنون غارت و کشتن و جنگ و جوش/مفرمای و مپسند چندین خروش-
ز یزدان بترس و ز ما شرم دار/نگه کن بدین گردش روزگار-
یکی را برآرد به ابر بلند/یکی زو شود زار و خوار و نژند-
 پدرت آن جهانگیر لشکر فروز/نه تابوت را شد سوی نیمروز-
نه رستم به کابل به نخچیرگاه/بدان شد که تا نیست گردد به چاه-
تو تا باشی ای خسرو پاک و راد/مرنجان کسی را که دارد نژاد-
چو فرزند سام نریمان ز بند/بنالد به پروردگار بلند-
بپیچی ازان گرچه نیک اختری/چو با کردگار افگند داوری-
 چو رستم نگهدار تخت کیان/همی بر در رنج بستی میان-
تو این تاج ازو یافتی یادگار/نه از راه گشتاسپ و اسفند-
 ز هنگامهٔ کی قباد اندرآی/چنین تا به کیخسرو پاک رای-
بزرگی به شمشیر او داشتند/مهان را همه زیر او داشتند-
ازو بند بردار گر بخردی/دلت بازگردان ز راه بدی-
چو بشنید شاه از پشوتن سخن/پشیمان شد از درد و کین کهن-
 بفرمود تا پای دستان ز بند/گشادند و دادند بسیار پند-

بهادر امیرعضدی