برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه
***
( 23 ) - واگذارت به خدا، در شاهنامه.
بدو گفت خاقان که ما را گله/ز بختست و کردم به یزدان یله -
سودابه به کیکاووس:
سخن گر گرفتی چنین سرسری/بدان گیتی افگندم این داوری-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
( 22 ) - « اصطلاح دامن گرفتن » یا "دست به دامن شدن"، به مفهوم نیازمند بودن، یاری طلبیدن، در شاهنامه فردوسی.
***
اگر نیم ازین پیکر آید تنش/سرش ابر ساید زمین دامنش-
و
ولیکن ترا آن سزاوارتر/که از دامن شاه جویی گهر-
و
ستاره همی دامن ماه جست/پدر بر پسر بر همی راه جست-
و
بزرگ آنک او را بسی دشمنست/مرا دشمن و دوست بردامنست-
و
چو در پادشاهی به دیدی شکست/ز لشکر گر از مردم زیر دست-
سبک دامن داد بر تافتی/گذشته بجستی و دریافتی-
و
که با زیر دستان مدارا کنیم / ز خاک سیه مشک سارا کنیم -
که با خاک چون جفت گردد تنم / نگیرد ستم دیده ای دامنم -
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
( 21 ) - ریشه ی استعاره ی « از کیسه خلیفه بخشیدن »، در شاهنامه.
***
به لشکر چنین گفت بیدار طوس / که هم با هراسیم و هم با فسوس -
چو رستم بیاید نکوهش کند / مگر کین سخن را پژوهش کند -
سپه گفت که این برتری خود مجوی / سخن زین نشان هیچگونه مگوی -
که زین کوه کس پیشتر نگذرد / مگر رستم این رزمگه بنگرد -
چه داری دژم، اختر خویش را « درم بخش و دینارِ درویش را » -
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
( 20 ) - « اصطلاحِ تو چشم سیاه شدن »، در شاهنامه فردوسی.
***
اصطلاح تو چشم سیاه شدن. معادل ِ از چشم افتادن، بی اعتبار شدن.
***
چو بیژن شنید این سخن خیره شد / همه چشمش از روی او تیره شد -
ز گرگین سخن سر بسر خیره دید / همی چشمش از روی او تیره دید -
چو دستان شنید این سخن خیره گشت/همه چشمش از روی او تیره گشت-
و
ز کین پدر گر دلت خیره شد/چنین آب من پیش تو تیره شد-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه
***
( 19 ) - مترادفِ اصطلاحِ «شنیدن کی بود مانند دیدن »، در شاهنامه فردوسی.
***
قر اخان به افراسیاب:
قراخان* چنین داد پاسخ بشاه/که در کار هشیارتر کن نگاه-
اگر هست خود جای گفتار نیست / ولیکن شنیدن چو دیدار نیست -
کیکاووس به سودابه:
پسند تو آمد خردمند هست/از آواز به، گر ز دیدن به هست-
افراسیاب به پشنگ:
تو دانی که دیدن نه چون آگهی ست/میان شنیدن همیشه تهی ست-
و
رستم به زال:
به دیدن فزون آمد از آگهی/همی تافت زو فر شاهنشهی-
اسکندر به گردان سپاهش:
هم از لشکرش برگرفتم شمار/فراوان کم است از شنیده سوار-
و
رودابه به پرستندگانش:
که چون بودتان کار با پور سام/بدیدن بهست ار به آواز و نام-
و
پیران به افراسیاب در وصف سیاوش:
بدیدن کنون از شنیدن بهست/گرانمایه و شاهزاد و مهست-
و
گودرز کشوادگان:
چنین گفت گودرز کای سرفراز/جهان را بمهر تو آمد نیاز-
کسی کو بپیمود روی زمین/جهان دید و آرام و پرخاش و کین-
بیک جای زین بیش، لشکر ندید/نه از موبد سالخورده شنید-
ز شاهان و پیلان وز تخت عاج/ز مردان و اسپان و از گنج و تاج-
.........................................
* قراخان، پسر چهارم افراسیاب.
بهادر امیرعضدی