برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

کشته شدن سهراب، بدست رستم

و.ک(274)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

کشته شدن سهراب، بدست رستم

***

سپهبد سوی آسمان کرد روی / چنین گفت کای داور راست‌گوی

اگر مرگ دادست بیداد چیست / ز داد اینهمه بانگ و فریاد چیست  

 

رستم:

به دشنه جگرگاه پور دلیر / دریدم که رستم مماناد دیر

کرا آمد این پیش کامد مرا / بکشتم جوانی به پیران سرا 

بریدن دو دستم سزاوار هست / جز از خاک تیره مبادم نشست

کدامین پدر هرگز این کار کرد / سزاوارم اکنون به گفتارِ سرد

به گیتی که کشتست فرزند را / دلیر و جوان و خردمند را

چه گویم چو آگه شود مادرش / چه گونه فرستم کسی را برش


« داد آفرید، سرود اول باربد »

و.ک(224,3)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

«  داد آفرید، سرود اول باربد »، در شاهنامه فردوسی.

*** 

داد آفرید، نوایی از موسیقی - سرودِ نواخته شده ی باربد، بر سر شاخه ی سروِ باغِ خسرو پرویز. 

***

 زننده بران سرو برداشت رود / همان ساخته پهلوانی سرود -

 سرودی به آواز خوش برکشید / که اکنون توخوانیش « دادآفرید » - 

بماندند یک مجلس اندر شگفت / همی هر کسی رای دیگر گرفت -

بهادر امیرعضدی

آیین ها در شاهنامه ی فردوسی - ۱۲ - آیین برهمن - ۲ - عرفان برهمن

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

آیین ها در شاهنامه ی فردوسی - ۱۲ - آیین برهمن - ۲ - عرفان برهمن

*** 

اسکندر:

سکندر بپرسیدش از خواب و خورد / از آسایش روز ننگ و نبرد -


برهمن :

 ز پوشیدنی و ز گستردنی / همه بی نیازیم از خوردنی -

برهنه چو زاید ز مادر کسی / نباید که نازد به پوشش بسی -

وز ایدر برهنه شود باز خاک / همه جای ترس است و تیمار و باک -

زمین بستر و پوشش از آسمان / به ره دیده بان تا کی آید زمان -

جهانجوی چندین بکوشد به چیز / که آن چیز، کوشش نیرزد به نیز -

چنو بگذرد زین سرای سپنج / ازو باز ماند زر و تاج و گنج -

چنان دان که نیکیست همراه اوی / به خاک اندر آید سر و گاه اوی -


اسکندر:
سکندر بپرسید که کاندر جهان/فزون آشکارا بود گر نهان-
 همان زنده بیش است گر مرده نیز/کزان پس نیازش نیاید به چیز-

برهمن:
چنین داد پاسخ که ای شهریار/تو گر مرده را بشمری صدهزار-
 ازان صد هزاران یکی زنده نیست/خنک آنک در دوزخ افگنده نیست-
 بباید همین زنده را نیز مرد/یکی رفت و نوبت به دیگر سپرد-

اسکندر:
بپرسید خشکی فزونتر گر آب/بتابد برو بر همی آفتاب –

 برهمن:
برهمن چنین داد پاسخ به شاه/که هم آب را خاک دارد نگاه –

اسکندر:
بپرسید کز خواب بیدار کیست/به روی زمین بر گنهکار کیست –
که جنبندگانند و چندی زیند/ندانند کاندر جهان برچیند –

برهمن:
برهمن چنین داد پاسخ بدوی/که ای پاکدل مهتر راست گوی –
گنهکارتر چیز مردم بود/که از کین آزش خرد گم بود –
چو خواهی که این را بدانی درست/تن خویشتن را نگه کن نخست –
 که روی زمین سر بسر پیش تست/تو گویی سپهر روان خویش تست –
همی رای داری که افزون کنی/ز خاک سیه مغز بیرون کنی –
روان ترا دوزخ است آرزوی/مگر زین سخن باز گردی به خوی –

اسکندر:
دگر گفت بر جان ما شاه کیست/به کژی به هر جای همراه کیست –

برهمن:
چنین داد پاسخ که آز است شاه/سر مایهٔ کین و جای گناه-

اسکندر:
بپرسید خود گوهر از بهر چیست/کش از بهر بیشی بباید گریست-

برهمن:
چنین داد پاسخ که آز و نیاز/دو دیوند بیچاره و دیو ساز –
 یکی را ز کمی شده خشک لب/یکی از فزونیست بی خواب شب –
همان هر دو را روز می بشکرد/خنک آنکه جانش پذیرد خرد –

سکندر چو گفتار ایشان شنید/به رخساره شد چون گل شنبلید-
دو رخ زرد و دیده پر از آب کرد/همان چهر خندان پر از تاب کرد-

اسکندر:
بپرسید پس شاه فرمانروا/که حاجت چه باشد شما را به ما –
ندارم دریغ از شما گنج خویش/نه هرگز براندیشم از رنج خویش-
بگفتند کای شهریار بلند/در مرگ و پیری تو بر ما ببند –

برهمن:
چنین داد پاسخ ورا شهریار/که با مرگ خواهش نیاید به کار –

اسکندر:
چه پرهیزی از تیز چنگ اژدها/که گرزآهنی زو نیابی رها-
جوانی که آید بمابر دراز/هم از روز پیری نیابد جواز-

برهمن:
برهمن بدو گفت کای پادشا/جهاندار و دانا و فرمانروا-
چو دانی که از مرگ خود چاره نیست/ز پیری بتر نیز پتیاره نیست-
جهان را به کوشش چه جویی همی/گل زهر خیره چه بویی همی-
ز تو بازماند همین رنج تو/به دشمن رسد کوشش و گنج تو-
ز بهر کسان رنج بر تن نهی/ز کم دانشی باشد و ابلهی –
پیامست از مرگ موی سپید/به بودن چه داری تو چندین امید –
بهادر امیرعضدی

( 30) - اصطلاح ِ آنچه به خود نمی پسندی ... ، در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه ی فردوسی 

***

( 30 ) - آنچه به خود نمی پسندی ... ، در شاهنامه.

چنین گفت کیخسرو هوشمند/که هر چیز کان نیست ما را پسند -

 نیاریم کس را همان بد بروی/و گر چند باشد جگر کینه جوی -

 چو از کار آن نامدار بلند/بر اندیشم اینم نیاید پسند -

که بد کرد با پرهنر مادرم/کسی را همان بد بسر ناورم-

یزدگرد:
هر آن چیز کآنت نیاید پسند/دل دوست و دشمن بر آن بر مبند - 

بهادر امیرعضدی

(29) - « اصطلاحِ شیرِ پستان کردن »، در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

(29) - « اصطلاحِ شیرِ پستان کردن »، در شاهنامه فردوسی.

***

اصطلاحی به معنی تهییج کردن و برانگیختن ، شوراندنِ توام با تقویت کردن، که توسطِ قدیمی ها ی فارس - شیراز و کازرون، بکار برده می شود. 

 زمانی که کسی بی خودی و به ناحق، دیگری را حمایت کند، با این جمله به حمایتگر تذکر داده می شود: « بی خودی شیر پِـسونِـش نـَکــُو »

« تو بیداد را کرده ای دادگر /  وگرنه نبودی ورا این هنر » - 

 ***

 شیر پستان کردن  

بیاورد گاو از چراگاه خویش / فراوان گیا برد و بنهاد پیش - 

به پستانش بر دست مالید و گفت / به نام خداوند بی یار و جفت - 

تهی بود پستان گاوش ز شیر / دل میزبان جوان گشت پیر -

 چنین گفت با شوی کای کدخدای / دل شاه گیتی دگر شد برای -

 ستمکاره شد شهریار جهان / دلش دوش پیچان شد اندر نهان -

 بدو گفت شوی از چه گویی همی / به فال بد اندر چه جویی همی -

 چنین گفت زن کای گرانمایه شوی / مرا بیهده نیست این گفتگوی -

 چو بیدادگر شد جهاندار شاه / ز گردون نتابد ببایست ماه -

 به پستان ها در، شود شیر خشک / نبودی به نافه درون نیز مشک -

 زنا و ربا آشکارا شود / دل نرم چون سنگ خارا شود - 

به دشت اندرون گرگ مردم خورد / خردمند بگریزد از بی خرد -

 شود خایه در زیر مرغان تباه / هرانگه که بیدادگر گشت شاه -

 چرا گاه این گاو کمتر نبود / هم آبشخورش نیز بتر نبود - 

به پستان چنین خشک شد شیر اوی / دگر گونه شد رنگ و آژیر اوی -

 چو بهرامشاه این سخن ها شنود / پشیمانی آمدش ز اندیشه زود -

 به یزدان چنین گفت کای کردگار / توانا و داننده ی روزگار -

  اگر تاب گیرد دل من ز داد / ازین پس مرا تخت شاهی مباد -

 زن فرخ ِ پاک یزدان پرست / دگر باره بر گاو مالید دست - 

به نام خداوند زردشت گفت / که بیرون گذاری نهان از نهفت -

 ز پستان گاوش ببارید شیر / زن میزبان گفت کای دستگیر -

 « تو بیداد را کرده ای دادگر /  وگرنه نبودی ورا این هنر » - 

بهادر امیرعضدی