و.ک(350)
970803
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
بهرام ِ گودرز، جانش را فدای نامش می کند.
***
پس از کشته شدن ریونیز کاووس در نبرد سپاه طوس با سپاه هومان، بهرام گودرز برای جلوگیری از افتادن تازیانه اش بدست دشمن، به آوردگاه باز میگردد:
دوان رفت بهرام پیش پدر/ که ای پهلوان یلان سربسر-
بدانگه که آن تاج برداشتم / به نیزه به ابر اندر افراشتم -
یکی تازیانه ز من گم شدست / چو گیرند بی مایه ترکان بدست -
به بهرام بر چند باشد فسوس / جهان پیش چشمم شود آبنوس -
نبشته بر آن چرم نام منست / سپهدار پیران بگیرد بدست -
شوم تیز و تازانه باز آورم / اگر چند رنج دراز آورم -
مرا این ز اختر بد آید همی / که نامم به خاک اندر آید همی -
بدو گفت گودرز پیر ای پسر / همی بخت خویش اندر آری بسر -
ز بهر یکی چوب بسته دوال / شوی در دم اختر شوم فال-
چنین گفت بهرام جنگی که من / نیم بهتر از دوده و انجمن -
بجایی که توان مرد کاید زمان / بکژی چرا برد باید گمان -
بدو گیو گفت ای برادر مشو / فراوان مرا تازیانست نو -
یکی شوشه زر به سیم اندر است / دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست -
فرنگیس چون گنج بگشاد سر / مرا داد چندین سلیح و کمر -
من آن درع و تازانه برداشتم / به توران دگر خوار بگذاشتم -
یکی نیز بخشید کاووس شاه / ز زر و ز گوهر چو تابنده ماه -
دگر پنج دارم همه زر نگار / برو بافته گوهر شاهوار-
ترا بخشم این هفت زیدر مرو / یکی جنگ خیره میارای نو -
چنین گفت با گیو بهرام گرد / که این ننگ را خرد نتوان شمرد-
شما را ز رنگ و نگار است گفت / مرا آنک شد نام با ننگ جفت -
بزد اسب و آمد بران رزمگاه / درخشان شده روی گیتی ز ماه -
همی زار بگریست بر کشتگان / بران داغ دل بخت برگشتگان -
تن ریونیز اندران خون و خاک / شده غرق و خفتان برو چاک چاک -
همی زار بگریست بهرام شیر / که زار ای جوان سوار دلیر -
چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک / بزرگان به ایوان تو اندر مغاک-
وز انجا سوی قلب لشکر شتافت / همی جست تا تازیانه بیافت -
فرود آمد از باره آن برگرفت / وزانجا خروشیدن اندر گرفت -
بپرسید پیران که این مرد کیست / ازان نامداران ورا نام چیست-
یکی گفت بهرام شیراوژن است / که لشکر سراسر بدو روشن ست -
به رویین چنین گفت پیران که خیز / که بهرام را نیست جای گریز -
چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت / چو دریای خون شد همه کوه و دشت -
چو نیزه قلم شد به گرز و به تیغ / همی خون چکانید بر تیره میغ -
چو بهرام یل گشت بی توش و تاو / پس پشت او اندر آمد تژاو -
یکی تیغ زد بر سر کتف اوی / که شیر اندر آمد بروی -
جدا شد ز تن دست خنجر گذار / فرو ماند از رزم و برگشت کار -
و.ک(351)
970805
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
دلخوری فردوسی نسبت به گشتاسب :
کسی مرد ازین سان به گیتی ندید/نه ازنامداران پیشین شنید -
خرد نیست اندر سرشهریار/که جوید ازین نامور کارزار -
برین سان همی از پی تاج و گاه/به کشتن دهد نامداری چو ماه -
به پیری سوی گنج یازان ترست/به مهر و به دیهیم نازان ترست -
بهادر امیرعضدی
و.ک(359)
970809
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
سی و هشت پسر گشتاسب، در جنگهای آئینی، کشته می شوند:
***
کشته شدن سی و هشت پسر گشتاسب، برادران اسفندیار، در جنگهای آئینی گشتاسب:
پسر بود گشتاسپ را سی و هشت / دلیران کوه و سواران دشت -
بکشتند یکسر بران رزمگاه/ به یکبارگی تیره شد بخت شاه -
بدانگه که شد روزگارش درشت/سرانجام گشتاسپ بنمود پشت -
///
برادر که بد مر ترا سی و هشت / ازان پنج ماند و دگر درگذشت -
اسفندیار:
برادر جهان بین من سی و هشت /که از خونشان لعل شد خاک دشت -
پذیرفتم از داور دادگر/ که کینه نگیرم ز بند پدر-
اسفندیار:
چنین گفت کاین کین آن سی و هشت/گرامی برادر که اندر گذشت -
970808
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
درفش در شاهنامه - 6 - درفش کاویانی
***
آنگاه که مردمانی دارای بیرق، ارتش و پادشاه و نماینده می شوند، می توان گفت که آن زمان نقطه آغاز تمدن آن کشور است . پرفسور آرتور کریستن سن
***
درفش کاویانی
***
ازان چرم کاهنگران پشت پای / بپوشند هنگام زخم درای -
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد / همانگه ز بازار برخاست گرد -
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی / به نیکی یکی اختر افگند پی -
بیاراست آن را به دیبای روم / ز گوهر بر و پیکر از زر بوم -
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش / همی خواندش کاویانی درفش -
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه / به شاهی بسر برنهادی کلاه -
بران بی بها چرم آهنگران / برآویختی نو به نو گوهران -
ز دیبای پرمایه و پرنیان / برآن گونه شد اختر کاویان -
که اندر شب تیره خورشید بود / جهان را ازو دل پرامید بود -
و.ک(360)
970811
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
گشتاسب و تلاش در تحمیل دین بهی به زابلی ها
***
گشتاسب، پس از زندانی کردن اسفندیار در گنبدان دژ، برای گسترش دین بهی، و به نیت برانداختن باور آیینی زابلی ها رو سوی زابلستان می نهد:
به زاولستان شد به پیغمبری / که نفرین کند بر بت آزری -
و دوسال را میهمان خاندان زال میماند:
برآشفت خسرو به اسفندیار / به زندان و بندش فرستاد خوار -
خود از بلخ زی زابلستان کشید / بیابان گذارید و سیحون بدید -
به زاول نشستست مهمان زال / برین روزگاران برآمد دو سال -