برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

پند های عملگرایانه(پراگماتیستیک) در شاهنامه - (2) - پراگماتیسم افراسیاب

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
پند های عملگرایانه(پراگماتیستیک) در شاهنامه - (2) - پراگماتیسم افراسیاب
***

ناسازگاری جنگ با خرد، جنگیدن با خرد ورزیدن.
***

پند عملگرایانه(پراگماتیستیک) افراسیاب:
بدانش نیاید سر جنگجوی/نباید به جنگ اندرون آبروی-

سر مرد جنگی خرد نسپرد/که هرگز نیامیخت کین با خرد-


بهادر امیرعضدی

خواب دیدن در شاهنامه ( ۲۴ ) - خواب دیدن ِ گودرز ِ کشوادگان، در برگزیدن کیخسرو به پادشاهی ایران

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***

خواب دیدن در شاهنامه ( ۲۴ ) - خواب دیدن ِ گودرز ِ کشوادگان، در برگزیدن کیخسرو به پادشاهی ایران.

***

نقش توجیه گر و راهگشای خواب دیدن در روند رخدادها در شاهنامه
نگر خواب را بیهده نشمری / یکی بهره دانی ز پیغمبری -
***
حکیم بزرگوار طوس، برای مقدمه چینی و بستر سازی برای روند پدیده ها و رخداد های آتی داستان ها و (سوژه هایش)، از خواب و الهام گرفتن از نهاد ِ نهان یا (رویای صادق) شخصیت یا (پرسوناژ) هایش با نبوغی سرشار وام می ستاند.
***
 چنان دید گودرز، یک شب به خواب / که ابری بر آمد ز ایران، پر آب -‌‌‌
 بران ابر باران، خجسته سروش / به گودرز گفتی که بگشای گوش -
 چو خواهی که یابی ز تنگی رها / وزین نامور تُرک ِ نر اژدها -
 به توران یکی نامداری نو ست / کجا نام آن شاه، کیخسرو ست -
 ز پشت ِ سیاوش، یکی شهریار / هنرمند و از گوهر  ِ نامدار -
 ازین تخمه از گوهر ِ کیقباد / ز مادر، سوی تور دارد نژاد -
 چو آید به ایران پی فرخش / ز چرخ آنچ پرسد دهد پاسخش -
 میان را ببندد به کین پدر / کند کشور تور زیر و زبر -

 به دریای قلزم به جوش آرد آب / نخارد سر از کین افراسیاب -

همه ساله در جوشن کین بود/شب و روز در جنگ بر زین بود-

ز گردان ایران و گردنکشان/نیابد جز از گیو ازو کس نشان-
چنین است فرمان گردان سپهر/بدو دارد از داد گسترده مهر-

پر اندیشه مر گیو را پیش خواند / وزان خواب چندی سخنها براند -

پر اندیشه مر گیو را پیش خواند / وزان خواب چندی سخنها براند -


بهادر امیرعضدی

خواب دیدن در شاهنامه ( ۲۲ ) - خواب دیدن هوم ِ عابد، سروش و غار افراسیاب:


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***

خواب دیدن در شاهنامه ( ۲۲ ) - خواب دیدن هوم ِ عابد، سروش و غار افراسیاب:
***

نقش توجیه گر و راهگشای خواب دیدن در روند رخدادها در شاهنامه
نگر خواب را بیهده نشمری / یکی بهره دانی ز پیغمبری -
***
حکیم بزرگوار طوس، برای مقدمه چینی و بستر سازی برای روند پدیده ها و رخداد های آتی داستان ها و (سوژه هایش)، از خواب و الهام گرفتن از نهاد ِ نهان یا (رویای صادق) شخصیت یا (پرسوناژ) هایش با نبوغی سرشار وام می ستاند.
***
پرستنده بودم بدین کوهسار/که بگذشت برگنگ دژ شهریار-
همی خواستم تا جهانآفرین/بدو دارد آباد روی زمین-
چو باز آمد او شاد و خندان شدم/نیایش کنان پیش یزدان شدم-
 سروش خجسته شبی ناگهان/بکرد آشکارا بمن بر نهان-
ازین غار بی بن بر آمد خروش/شنیدم نهادم بآواز گوش-
کسی زار بگریست برتخت عاج/چه بر کشور و لشکر و تیغ وتاج -
ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ/کمندی که زنار بودم بچنگ-

بدیدم سر و گوش افراسیاب/درو ساخته جای آرام و خواب-

بهادر امیرعضُدی

خواب دیدن در شاهنامه ( ۲۱ ) - خواب دیدن ضحاک و فراخوان پیشبینان و موبدان

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***

خواب دیدن در شاهنامه ( ۲۱ ) - خواب دیدن ضحاک و فراخوان پیشبینان و موبدان

***

نقش توجیه گر و راهگشای خواب دیدن در روند رخدادها در شاهنامه
نگر خواب را بیهده نشمری / یکی بهره دانی ز پیغمبری -
***
حکیم بزرگوار طوس، برای مقدمه چینی و بستر سازی برای روند پدیده ها و رخداد های آتی داستان ها و (سوژه هایش)، از خواب و الهام گرفتن از نهاد ِ نهان یا (رویای صادق) شخصیت یا (پرسوناژ) هایش با نبوغی سرشار وام می ستاند.
***
ضحاک خوابی دهشتناک می بیند:
بپیچید ضحاک بیدادگر/بدریدش از هول گفتی جگر-
یکی بانگ برزد بخواب اندرون/که لرزان شد آن خانهٔ صدستون-
چنین گفت ضحاک را ارنواز/که شاها چه بودت نگویی به راز-
به شاه گرانمایه گفت ارنواز/که بر ما بباید گشادنت راز-
توانیم کردن مگر چاره‌ای/که بی‌چاره‌ای نیست پتیاره‌ای-

نگرانی ضحاک از فرجام کارش پس از خواب دیدن:
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت/همه خواب یک یک بدیشان بگفت-
چنین گفت با نامور ماهروی/که مگذار این را ره چاره چوی-
ز هر کشوری گرد کن مهتران/از اخترشناسان و افسونگران-
سخن سربه سر موبدان را بگوی/پژوهش کن و راستی بازجوی-
نگه کن که هوش تو بر دست کیست/ز مردم شمار ار ز دیو و پریست-
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان/به خیره مترس از بد بدگمان-
شه پر منش را خوش آمد سخن/که آن سرو سیمین برافگند بن-
سپهبد به هرجا که بد موبدی/سخن دان و بیداردل بخردی-
ز کشور به نزدیک خویش آورید/بگفت آن جگر خسته خوابی که دید-
نهانی سخن کردشان آشکار/ز نیک و بد و گردش روزگار-
که بر من زمانه کی آید بسر/کرا باشد این تاج و تخت و کمر-
از آن نامداران بسیار هوش/یکی بود بینادل و تیزگوش-
خردمند و بیدار و زیرک بنام/کزان موبدان او زدی پیش گام-
بدو گفت پردخته کن سر ز باد/که جز مرگ را کس ز مادر نزاد-
کسی را بود زین سپس تخت تو/به خاک اندر آرد سر و بخت تو-
کجا نام او آفریدون بود/زمین را سپهری همایون بود-
زند بر سرت گرزهٔ گاوسار/بگیردت زار و ببنددت خوار-
چو بشنید ضحاک بگشاد گوش/ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش

ردِّ نیکی را همه جا میتوان یافت. « باید نیکو دید » - بخش ۲ - اغریرث، سیاوش توران زمین

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***

ردِّ نیکی را همه جا میتوان یافت. « باید نیکو دید »  - بخش ۲ -  اغریرث، سیاوش توران زمین

***

مردانِ نیک ، تنها در سپاه ایران دیده نمی شوند. ردِّ نیکی را همه جا میتوان یافت. « باید نیکو دید ».

***

اغریرث، سیاوش توران زمین:

***
اغریرث، پس از کشته شدن نوذر منوچهر بر سر پیکر بی جان نوذر می رسد:

چو اغریرث پرهنر آن بدید/دل او به بر در چو آتش دمید-
همی گفت چندین سر بی‌گناه/ز تن دور ماند به فرمان شاه-
بیامد خروشان به خواهشگری/بیاراست با نامور داوری-
که چندین سرافراز گرد و سوار/نه با ترگ و جوشن نه در کارزار-
گرفتار کشتن نه والا بود/نشیب ست جایی که بالا بود-
سزد گر نیاید به جانشان گزند/سپاری همیدون به من شان ببند-
بریشان یکی غار زندان کنم/نگهدارشان هوشمندان کنم-
به ساری به زاری برآرند هوش/تو از خون به کش دست و چندین مکوش-
ببخشید جان‌شان به گفتار اوی/چو بشنید با درد پیکار اوی-
بفرمودشان تا به ساری برند/به غل و به مسمار و خواری برند-

چو این کرده شد ساز رفتن گرفت/زمین زیر اسپان نهفتن گرفت-


بهادر امیرعضدی