برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

(74) - اصطلاح ِ " گز نکرده پاره نکن" در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
*** 

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

 (۷۴) - مترادف ِ اصطلاح ِ گز نکرده پاره نکن، در شاهنامه ی فردوسی:
 به کار اندر اندیشه باید نخست/بدان تا شود ایمن و تن، درست - 

سگالید هر کار و زان پس کنید/دل مردم کم سخن مشکنید - 

بر انداخت باید، پس آنگه برید/سخنهای داننده باید شنید -

بهادر امیرعضدی

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (۲۶) -

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (۲۶) -  

***

گزیده پندهایی در لا به لای گفتار ها و متن شاهنامه، که حکیم بزرگوار طوس، بیشتر در آغاز و فرجام داستان هایش لب به سخن می گشاید.

***

هران چیز کانت نیاید پسند / تن دوست و دشمن دران بر مبند - 

*

هرآن دیو کاید زمانش فراز / زبانش به گفتار گردد دراز - 

*

همان تابش مهر نتوان نهفت / نه روبه توان کرد با شیر جفت - 

*

هنر، بی خرد، در دل مرد تند / چو تیغی که گردد ز زنگار کند -

*

هنرمند گر مردم بی هنر / بفرجام هم خاک دارد ببر - 

*

 که خیره به بدخواه منمای پشت / چو پیش آیدت روزگار درشت - 

*  

یک امروز با کام دل می خوریم / غم روز نا آمده نشمریم - 

*

روزگار -

بجایی که زهر آگند روزگار / ازو نوش خیره مکن خواستار -

*

شجاعت -

تن آنگه شود بی گمان ارجمند / سزاوار شاهی و تخت بلند - 

کز انبوه دشمن نترسد به جنگ / به کوه از پلنگ و به آب از نهنگ - 

به جایی فریب و و به جایی نهیب / گهی فر و زیب و گهی در نشیب - 

*

پند حکیم طوس، در کشته شدن طلخند مای بر پشت زین در جنگ با برادرش گو جمهور: 

به بیشی نهادست مردم دو چشم / ز کمی بود دل پر از درد وخشم -

نه آن ماند ای مرد دانا نه این / ز گیتی همه شادمانی گزین -

اگر چند بفزاید از رنج گنج / همان گنج گیتی نیرزد به رنج -

*

کینه ورزی –

بکین جستن مرده ای ناپدید / سر زندگان چند باید برید -   

*

کینه ورزی -

وگر جنگ جویی همی بیگمان / نیاساید از کین دلت یک زمان - 

نگه کن بدین گردش روزگار / جز او را مکن بر دل آموزگار- 

*

کبر –

به یک پر پشه ندارد خرد / ازیرا کسی را به کس نشمرد - 

*

کم خوری –

بخور آن چنان کان بنگزایدت / ببیشی خورش تن بنفزایدت - 

مکن در خورش خویش را چارسوی / چنان خور که نیزت کند آرزوی -   

*

گذشت –

هرانکس که پوزش کند بر گناه / تو بپذیر و کین گذشته مخواه - 

*

لاف –

به خنجر جگرگاه او را بکاف / هنر باید از کار کردن نه لاف -

*

لاف –

بگاهی که تنها بود در نهفت / پشیمان شود زان سخنها که گفت -

هم اندر زمان چون گشاید سخن / به پیش آرد آن لاف های کهن - 

*

میانه گزینی -

به پیش کسان سیم از بهر لاف / به بیهوده بپراکند بر گزاف -

 زمردم ندارد کسی زان سپاس / نبپسندد آن مرد یزدان شناس - 

میانه گزینی بمانی به جای / خردمند خوانند و پاکیزه رای - 

*

ناسپاسی –

دگر هرکه با مردم ناسپاس / کند نیکویی ماند اندر هراس - 

*

نیکی –

مگرد ایچ گونه به گرد بدی / به نیکی گرایی اگر بخردی - 

*

آرزو –

دل هرکسی بنده ی آرزوست / وزو هریکی را دگرگونه خوست - 

*

آزادگی –

به رزم اندرون کشته بهتر بود / که در خانه ات بنده، مهتر بود - 

*

آشتی –

گودرز: ز جنگ آشتی بی‌گمان بهترست / نگه کن که گاوت بچرم اندرست -

*

رازداری –

کسی کز گزافه سخن راندا / درخت بلا را بجنباندا

*

پیری –

چو دیهیم هفتاد بر سر نهی / همه گرد کرده به دشمن دهی - 

*

کوشش –

تن آسان، غم و رنج بار آورد / چو رنج آوری گنج بار آورد - 

*

رشک ورزی –

که رشک آورد آز و گرم و گداز/ دژآگاه دیوی بود دیرساز - 

هر آن چیز کآنت نیاید پسند / دل دوست و دشمن بر آن بر مبند - 

مدارا خرد را برابر بود / خرد بر سر دانش افسر بود - 

به جای کسی گر تو نیکی کنی / مزن بر سرش تا دلش نشکنی - 

چو نیکی کنش باشی و بردبار / نباشی به چشم خردمند خوار -  

*

خاکساری –

چه گفت آن سخن گوی با فر و هوش / چو خسرو شوی بندگی را بکوش - 

به یزدان هر آنکس که شد نا سپاس / به دلش اندر آید ز هر سو هراس -

*

خود بزرگ بینی –

رستم به کاموس کشانی در جنگ هماون: 

گمان تو آن بد که هنگام جنگ / کسی چون تو نگرفت خنجر به چنگ - 

مبادا که کین آورد سرفراز / که بس زود بیند نشیب و فراز - 

چنین است رسم سرای فریب / گهی در فراز و گهی در نشیب – 

به مردی نباید شد اندر گمان / که بر تو درازست دست زمان –

،،،،،،،،،،،

بهادر امیرعَضُدی

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (۲۵) -

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (۲۵) -  

***

گزیده پندهایی در لا به لای گفتار ها و متن شاهنامه، که حکیم بزرگوار طوس، بیشتر در آغاز و فرجام داستان هایش و گاه از زبان ِ دل ِ  شخصیت های شاهنامه اش، لب به سخن می گشاید.

*** 

کرا گوهر تن بود با نژاد / نگوید سخن با کسی جز به داد -

 *

کرا یار باشد سپهر بلند / برو بر ز دشمن نیاید گزند -

*

کسی را کجا کور بد رهنمون / بماند به راه دراز اندرون -

*

کسی کو بدانش توانگر بود / ز گفتار کردار بهتر بود -

*

کسی کو به نام بلندش  نیاز / نباشد، چه گردد همی گرد آز - 

*

که پرهیز ازآن کن که بد کرده ای / که او را به بیهوده آزرده ای - 

بدان دار امید کو را به مهر / سر از نیستی بردی اندر سپهر -

*

که تخت کیان جست خواهی، مجوی / چو جویی از آتش مبرتاب روی  -

*

که چون کاهلی پیشه گیرد جوان / بماند منش پست و تیره روان - 

*

که خرچنگ را نیست پر عقاب / نپرد عقاب از بر آفتاب -  

*

که دل را ز مهر کسی بر گسل / کجا نیستش با زبان راست دل -  

*

کیخسرو : 

تو با دشمن ار خوب گویی رواست / از آزادگان خوب گفتن سزاست -

*

گودرز به طوس در پی کشته شدن فرود و زرسب  و ریونیز، با نابخردی طوس:  

که تندی پشیمانی آردت بار / تو در بوستان تخم تندی مکار - 

که تندی نه کار سپهبد بود / سپهبد که تندی کند بد بود - 

*

گهی زو فراز آید و گه نشیب / گهی شادمانی و گاهی نهیب - 

*

نپیوست خواهد جهان با تو مهر / نه نیز آشکارا نمایدت چهر -

*

نخستین ِ فطرت، پسین ِ شمار / تویی خویشتن را به بازی مدار -

*

نژاد و بزرگی و تخت و کلاه / چو شد گرد ازین بیش چیزی مخوا ه -

*

وفا چون درختی بود میوه دار / همی هر زمانی نو آید ببار -

*

ولیکن چنین گوید آن سالخورد / که بودش سه فرزند آزاد مرد - 

که چون آز گردد ز دلها تهی / چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی - 

کسی کو برادر فروشد به خاک / سزد گر نخوانندش از آب پاک -

*

ولیکن هرانکو بود پر منش / بباید شنیدن بسی سر زنش -

*

هر آنکس که او گم کند راه خویش / بد آید بد اندیش را کار پیش - 

*

هر آنگه که خشم آورد بخت شوم / کند سنگ خارا به کردار موم -

*

هر آنگه که موی سیه شد سپید / ببودن نماند فراوان امید -  

*

پند کیکاووس:
اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر/نگردد ز آسایش و کام سیر-

*

پند رستم:
ز مادر، همه مرگ را زاده‌ایم/بر اینیم و گردن ورا داده‌ایم-

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
بهادر امیرعَضُدی

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (۲۴) -

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (۲۴) -  

***

گزیده پندهایی در لا به لای گفتار ها و متن شاهنامه، که حکیم بزرگوار طوس، بیشتر در آغاز و فرجام داستان هایش لب به سخن می گشاید.

***

چو خواهی که بستایدت پارسا / بنه خشم و کین چون شوی پادشا -

*

چو دشمن بترسد شود چاپلوس / تو لشکر بیارای و بربند کوس -

*

چو دل بر نهی بر سرای کهن / کند ناز، وز تو بپوشد سخن -   

*

چو روزی به شادی همی بگذرد / خردمند مردم چرا غم خورد -

*

چو قطره بر ژرف دریا بری / بدیوانگی ماند این داوری -

*

چه گفتست آن موبد پیش رو /  که هرگز نگردد کهن گشته نو - 

تو چندان که گویی سخن گوی باش / خردمند باش و جهانجوی باش - 

نگر تا چه کاری همان بدروی /  سخن هرچه گویی همان بشنوی - 

درشتی زکس نشنود نرم گوی/ به جز نیکویی در زمانه مجوی-           

*

چه گویی تو ای خواجه ی سالخورد /  چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد - 

که داند که چندین نشیب و فراز / به پیش آرد این روزگار دراز - 

تک روزگار از درازی که هست / همی بگذراند سخنها ز دست - 

 که داند کزین گنبد تیز گرد / در او سور چند است و چندی نبرد -  

*

چه نیکو بود هر که خود را شناخت /  چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت - 

*

خداوند خورشید و گردنده ماه /  فرازنده ی تاج وتخت وکلاه - 

کسی را که خواهد برآرد بلند /  یکی را کند سوگوار و نژند - 

چرا نه به فرمانش اندر نه چون /  خرد کرد باید بدین رهنمون - 

از آن دادگر کو جنان آفرید /  ابا آشکارا نهان آفرید -

*

خردمند گوید که در یک سرای / چو فرمان دو گردد نماند به جای -

*

درخشیدن ماه چندان بود /   که خورشید تابنده پنهان بود -

*

رهی کز خداوند سر بر کشید / از اندازه اش سر بباید برید - 

*

ز افراز چون کژ گردد سپهر /  نه تندی به کارآید از بن، نه مهر - 

*

ز بی‌مایه دستور ناکاردان / ورا جنگ سود آمد و جان زیان -

*

ز شیری که باشد شکارش پلنگ  / چه زاید جز از شیر شرزه به جنگ -

*

ز گفتار نیکو و کردار زشت / ستایش نیابی نه خرم بهشت - 

*

ز نیک و بد چرخ ناسازگار /  که آرد به مردم ز هر گونه کار - 

نداند کسی راه و سامان اوی /  نه پیدا بود درد و درمان اوی - 

*

زمانه به یک سان ندارد درنگ /  گهی شهد و نوش است وگاهی شرنگ - 

*

زمانی میاسای ز آموختن / اگر جان همی خواهی افروختن - 

*

زواره بدو گفت مندیش ازین / نجوید کسی رزم کش نیست کین - 

*

ستیزه نه نیک آید از نامجوی / بپرهیز و گرد ستیزه مپوی - 

*

سخن بشنو و بهترین یادگیر / نگرتا کدام آیدت دلپذیر - 

*

سخن گفتن اکنون نیاید بکار / گه جنگ و آویزش کارزار - 

*

سخن هیچ مگشای با رازدار / که او را بود نیز انباز و یار-

*

سر مرد جنگی خرد نسپرد  / که هرگز نیامیخت کین با خرد -

*

سگ آن به که خواهنده ی نان بود / چو سیرش کنی دشمن جان بود - 

*

سیه مار که او را سرآید بکوب /  ز سوراخ پیچان شود سوی چوب  -   

 چو خسرو به بیداد کارد درخت/بگردد برو پادشاهی و تخت-

*

عنان بزرگی هرآنکو بجست / نخستین بباید بخون دست شست - 

اگر خود کشد گر کشندش بدرد / بگرد جهان تا توانی مگرد -  

*

فرود به مادرش جریره: 

مرا گر زمانه شدست اسپری /   زمانه ز بخشش فزون نشمری -   

کس از آزمایش نیابد جواز / نشیب آیدش چون شود بر فراز - 

*

که دل را ز مهر کسی برگسل / کجا نیستش با زبان راست دل -  

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
بهادر امیرعَضُدی

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (۲۳) -

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (۲۳) -  

***

گزیده پندهایی در لا به لای گفتار ها و متن شاهنامه، که حکیم بزرگوار طوس، بیشتر در آغاز و فرجام داستان هایش لب به سخن می گشاید.

***

برین سان گذر کرد خواهد سپهر / گهی پر ز خشم و گهی پر زمهر - 

*

برینست فرجام و انجام ما / بدان تا کجا باشد آرام ما - 

*

به زیر زمین در، چه گوهر چه سنگ / کزو، خورد و پوشش نیاید به چنگ - 

نسازیم ازان رنج بنیاد گنج / نبندیم دل در سرای سپنج  -

*

به گیتی بهی بهتر از گاه نیست / بدی بتر از عمر کوتاه نیست - 

*

بی‌آزاری و جام می‌برگزین / که گوید که نفرین، به از آفرین -

*

پدر بی پسر چون پسر بی پدر / که بیگانه او را نگیرد به بر - 

*

پزشکی که باشد به تن درد مند / ز بیمار چون باز دارد گزند  -

*

تو دانی که دیدن نه چون آگهیست / میان شنیدن همیشه تهیست - 

گلستان که امروز باشد به بار / تو فردا چنی ، گل نیاید به کار - 

از امروز کاری به فردا ممان / که داند که فردا چه گردد زمان - 

*

تو عیب کسان هیچگونه مجوی / که عیب آورد بر تو بر عیب‌جوی –

*

 تو مر دیو را مردم بد شناس / کسی کو ندارد ز یزدان سپاس - 

هرانکو گذشت از ره مردمی / ز دیوان شمر مشمر از آدمی - 

گر آن پهلوانی بود زورمند / ببازو ستبر و ببالا بلند - 

گَو، آن خوان و اکوان دیوش مخوان / که بر پهلوانی بگردد زیان -

*

جوانان داننده و با گهر / نگیرند بی آزمایش هنر  -

*

جهان ، سر به سر چون فسانست و بس / نماند بد و نیک ، بر هیچکس -

*

جهان بر کهان و مهان بگذرد / خردمند مردم چرا غم خورد  -

*

پس از مرگ فریدون:

جهان چون برو بر نماند ای پسر / تو نیز آز مپرست و انده مخور - 

نماند چنین دان جهان بر کسی / درو شادمانی نیابی بسی -

و

جهانا سراسر فسوسی و باد/به تو نیست مرد خردمند شاد-  

**

جهان چون گذاری همی بگذرد / خردمند مردم چرا غم خورد - 

*

جهان را مخوان جز دلاور نهنگ/ بخاید به دندان چو گیرد به چنگ -

*

جهان را نباید سپردن ببد / که بر بد گمان بی‌گمان بد رسد - 

*

چرا برد باید غم روزگار / که گنج از پی مردم آید به کار -

*

چراغست مر تیره شب را بسیچ / به بد تا توانی تو هرگز مپیچ -

*

چنان دان که یک سر فریبست و بس / بلندی و پستی نماند به کس  -

*

چنین بود تا بود گردان سپهر / که با نوش زهرست با جنگ مهر - 

*

چنین گردد این گنبد تیز رو / سرای کهن را نخوانند نو -

*

چنین بود تا بود گردان سپهر / گهی پر ز درد و گهی پر ز مهر - 

تو گر با هشی مشمر او را به دوست / کجا دست یابد، بدردت پوست  - 

*

پند کیکاووس:
چنین بود تا بود گردان سپهر/که با نوش زهرست با جنگ مهر-

چنین داد پاسخ به مادر که شیر / نگردد مگر ز آزمایش دلیر -

*

چنین داد پاسخ فریدون که تخت / نماند به کس جاودانه ، نه بخت - 

*

چنین گفت با او یل اسفندیار / که تخمی که هرگز نروید مکار - 

*

چنین گفت کاندر سرای سپنج / سزد گر نباشیم چندین به رنج - 

نباید کزین گردش روزگار / مرا بهره کین آید و کار زار  -

*

چو بخشنده باشی گرامی شوی / ز دانایی و داد نامی شوی -

*

چو خسرو به بیداد کارد درخت / بگردد برو پادشاهی و تخت - 

*

چه نیکو بود هر که خود را شناخت/چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت-
*
چنینست رسم سرای فریب/گهی بر فراز و گهی بر نشیب-
چنین بود تا بود گردان سپهر/گهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهر-

بهادر امیرعضدی