برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

نقش ِ نور(خورشید) در شاهنامه - بخش ۱ - فردوسی خورشید را بخشنده میداند

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***

نقش ِ نور(خورشید) در شاهنامه - بخش ۱ -  فردوسی خورشید را بخشنده میداند

***

فردوسی خورشید را بخشنده میداند.

***
بخشندگی خورشید، بخشی از باور حکیم طوس ست. در شاهنامه، فراوان از بخشندگی خورشید سخن رفته ست. حکیم بزرگوار طوس، بخشندگی مردمان را و شاهان را با بخشندگی خورشید رخ می نمایاند:

 به خورشید ماند همی دست شاه / چو اندر حمل برفرازد کلاه - 

ندارد همی روشناییش باز / ز درویش وز شاه گردن فراز -

و
جهاندار کسری چو خورشید بود / جهان را ازو بیم و امید بود‌ -
و
به خورشید مانند با تاج و تخت / همی تابد از نیزه‌شان فر و بخت -
و

 به خورشید ماند همی کار تو / به گیتی پراگنده کردار تو -


بهادر امیرعضدی

شور و شتاب ِ جوانی هومان - درنگ و درایت پیران

و.ک(157)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

شور و شتاب ِ جوانی هومان - درنگ و درایت پیران

***

شور و شتاب جوانی، خود انگیختهگی آنی هومان رویاروی درنگ و درایت پیری، تاخیر و تامل در تصمیم آنی پیران، استراتژیست جنگی سپاه افراسیاب.

***
رگ ِ جنبان ِ غیرت ِ هومان، زخمه بر تار ِ روح و روان پیران ویسه می زند:

و زان لشکر ترک، هومان دلیر/به پیش برادر بیامد چو شیر -

هومان به پیران ویسه:
افراسیاب ِ رد، ما را به شتاب فرمان داد و سپاهیان ِ کمر بسته ی رزم ِ ما، اسیر ِ درنگ هفت روزه ی تو اند.
که ای پهلوان رد، افراسیاب/گرفت اندر این دشت ما را شتاب- 

به هفتم فراز آمد این روزگار/میان بسته در جنگ چندین سوار- 

از آهن میان سوده و دل ز کین/نهاده دو دیده به ایران زمین- 

چه داری بروی اندر آورده روی/چه اندیشه داری به دل در، بگوی- 

گرت رای جنگست جنگ آزمای/ورت رای برگشتن، ایدر مپای - 

که ننگ است ازین بر تو ای پهلوان/بدین کار خندند پیر و جوان- 

گرت آرزو نیست خون ریختن/نخواهی همی لشکر انگیختن- 

ز جنگ آوران لشکری برگزین/به من ده، تو بنگر، کنون رزم و کین-  


تار ِ وجود ِ درنگ و درایت پیران، بیدی نیست که با باد ِ شور و شتاب ِ هومان بلرزد:
چو بشنید پیران ز هومان سخن/بدو گفت مشتاب و تندی مکن-
بدان ای برادر که این رزمخواه/که آمد چنین پیش ما با سپاه-
گزین بزرگان کیخسروست/سر نامداران هر پهلوست - 
یکی آنک کیخسرو از شاه من/بدو سر فرازد به هر انجمن-

و دیگر که از پهلوانان شاه/ندانم چو گودرز، کس را به جاه-
به گردنفرازی و مردانگی/به رای هشیوار و فرزانگی-

سه دیگر که پر داغ دارد جگر/پر از خون، دل از درد ِ چندان پسر-
که از تن، سرانشان جدا مانده ایم/زمین را به خون‌، گِرد* بنشانده ایم-
کنون تا به تنش اندرون جان بود/برین کینه چون مار پیچان بود-

چهارم که لشکر میان دو کوه/فرود آوریدست و کرده گروه-
ز هر سو که پویی بدو راه نیست/بر اندیش‌، کین رنج‌، کوتاه نیست-
بکوشید باید بدان تا مگر/ازان کوهپایه، بر آرند سر-
مگر مانده گردند و سستی کنند/به جنگ اندرون پیشدستی کنند-
چو از کوه بیرون کند لشکرش/یکی تیرباران کنم بر سرش-
چو دیوار، گِرد اندر آریم شان/چو شیر ژیان، در بر آریم شان-
بر یشان بگردد همه کام ما/بر آید به خورشید بر، نام ما-
تو پشت سپاهی و سالار شاه/بر آورده از چرخ گردان کلاه-
کسی کو بنام بلندش نیاز/نباشد، چه گردد همی گرد آز-

و دیگر که از نامداران جنگ/نیاید کسی نزد ما بی درنگ-
ز گُردان کسی را که بی نام تر/ز جنگ سواران بی آرام تر-
ز لشکر فرستد به پیشت به کین/اگر بر نوردی برو بر زمین-
ترا نام ازان، بر نیاید بلند/به ایرانیان نیز ناید گزند- 


وگر بر تو بر دست یابد به خون/شوند این دلیران ترکان، زبون-

شور ِ هومان، همچنان بر شعور ش می چربد:
نگه کرد هومان به گفتار ِ اوی/همی خیره دانست پیکار ِ اوی-
چنین داد پاسخ کز ایران سوار/نباشد که با من کند کارزار-
ترا خود همین مهربانی ست خوی/مرا کارزار آمدست آرزوی-
وگر کت به کین جستن آهنگ نیست/به دلت اندرون آتش جنگ نیست-
کنم آنچ باید بدین رزمگاه/نمایم هنرها بایران سپاه-
شوم چرمه ی گامزن زین کنم/سپیده دمان، جُستن کین کنم-
نشست از بر زین سپیده دمان/چو شیر ژیان با یکی ترجمان-
بیامد به نزدیک ایران سپاه/پر از جنگ دل‌، سر پر از کین شاه-

پیران، حیران از هیجان برادر، غرق در اندوه و حرمان ِ ندانم کاری ِ برادر:
چو پیران بدانست کو شد به جنگ/برو بر، جهان گشت ز اندوه تنگ-
بجوشیدش از درد ِ هومان جگر/یکی داستان یاد کرد از پدر-
که دانا به هر کار سازد درنگ/سر اندر نیارد به پیکار و ننگ-
سبکسار تندی نماید نخست/به فرجام ِ کار، انده آرد درست-
زبانی که اندر سرش مغز نیست/اگر دُر بارد همان نغز نیست-
چو هومان بدین رزم تندی نمود/ندانم چه آرد به فرجام سود-

جهان داورش باد فریاد رس/جز اوی ش نبینم همی یار کس - 


بهادر امیرعضدی

...............................................................................
پ ن:
*  گِرد، جمع، کل، مجموعه، همه

رستم نزد ِ کیخسرو، از پیشینه ی سختی های راه طی شده ی زندگی اش می گوید

و.ک(158)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

رستم نزد ِ کیخسرو، از پیشینه ی سختی های راه طی شده ی زندگی اش می گوید.  

***

سپاه ایران به سپهسالاری طوس ِ نوذر، در پی هجوم سنگین و کارساز سپاه پیران، به کوه هماون عقب نشسته اند و چشم امید به رسیدن تهمتن و گره گشایی از کار ِ زار سپاه خسته و از هم گسیخته ی طوس دارند. کیخسرو، چاره کار را در آمدن رستم می بیند:

ازان پس چو آمد به خسرو خبر/که پیران شد از رزم، پیروزگر-

سپهبد به کوه هماون کشید/ز لشکر بسی گُرد شد ناپدید – 

بفرمود تا رستم پیلتن/خرامد به درگاه با انجمن-


کیخسرو در وصف رستم به او چنین می گوید:

به رستم چنین گفت کای سرفراز/بترسم که این دولت دیریاز-

همی برگراید به سوی نشیب/دلم شد ز کردار او پرنهیب-

تویی پروراننده ی تاج و تخت/فروغ از تو گیرد جهاندار بخت-

دل چرخ در نوک شمشیر تست/سپهر و زمان و زمین زیر تست-

تو کندی دل و مغز دیو سپید/زمانه به مهر تو دارد امید-

زمین گَرد ِ رخش ِ ترا چاکرست/زمان بر تو چون مهربان مادرست-

ز تیغ تو خورشید بریان شود/ز گرز تو ناهید گریان شود-

ز نیروی پیکان کلک تو شیر/به روز بلا، گردد از جنگ سیر-

تو تا برنهادی به مردی کلاه/نکرد ایچ دشمن به ایران نگاه-

کنون گیو و گودرز و طوس و سران/فراوان ازین مرز کنداوران-

همه دل پر از خون و دیده پرآب/گریزان ز ترکان افراسیاب-

فراوان ز گودرزیان کشته مرد/شده خاک، بستر به دشت نبرد-

هرانکس کزیشان به جان رسته اند/به کوه هماون همه خسته اند-

همه سر نهاده سوی آسمان/سوی کردگار مکان و زمان-

که ایدر بیاید گو پیلتن/به نیروی یزدان و فرمان من – 

برو با دلی شاد و رایی درست/نشاید گرفت این چنین کار سست-


پاسخ رستم به کیخسرو:

به پاسخ چنین گفت رستم بشاه/که بی تو مبادا نگین و کلاه-

که با فر و برزی و با رای و داد/ندارد چو تو شاه گردون بیاد-

شنیدست خسرو که تا کیقباد/کلاه بزرگی بسر بر نهاد-

به ایران به کین من کمر بسته ام/به آرام یک روز ننشسته ام-

بیابان و تاریکی و دیو و شیر/چه جادو چه از اژدهای دلیر-

همان رزم توران و مازندران/شب تیره و گرزهای گران-

هم از تشنگی هم ز راه دراز/گزیدن در رنج بر جای ناز-

چنین درد و سختی بسی دیده ام/که روزی ز شادی نپرسیده ام-

تو شاه نو آیین و من چون رهی/میان بسته ام چون تو فرمان دهی-

شوم با سپاهی کمر بر میان/بگردانم این بد ز ایرانیان-

ازان کشتگان شاه بی درد باد/رخ بدسگالان او زرد باد-

ز گودرزیان خود جگر خسته ام/کمر بر میان سوگ را بسته ام- 

بهادر امیرعضدی

نقش رازگونه ی اژدها در شاهنامه - اژدها و بهرام گور - ۷

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

**

نقش رازگونه ی اژدها در شاهنامه - اژدها و بهرام گور - ۷

***

بهرام گور و اژدها

***

شنگل، شاه هند، به بهرام بد گمان ست و از او احساس خطر میکند. به همین خاطر به برداشتن بهرام از سر راه خود می اندیشد:

چنین گفت شنگل به یاران خویش/بدان تیزهش رازداران خویش-

که من زین فرستاده ی شیرمرد/گهی شادمانم گهی پر ز درد-

گر از نزد ما سوی ایران شود/ز بهرام قنوج ویران شود-

چو کهتر چنین باشد و مهتر اوی/نماند برین بوم ما رنگ و بوی-

همه شب همی کار او ساختم/یکی چاره ی دیگر انداختم-

فرستمش فردا بر اژدها/کزو بیگمانی نیابد رها-

نباشم نکوهیده ی کار اوی/چو با اژدها خود شود جنگجوی - 

بدو گفت شنگل که چندین بلاست/بدین بوم ما در یکی اژدهاست-

به خشکی و دریا همی بگذرد/نهنگ دم آهنگ را بشمرد-

توانی مگر چاره یی ساختن/ازو کشور هند پرداختن؟-

به ایران بری باژ هندوستان/همه مرز باشند همداستان؟-


بهرام می پذیرد:

به ایرانیان گفت بهرام گرد/که این را به دادار باید سپرد-

مرا گر زمانه بدین اژدهاست/به مردی فزونی نگیرد نه کاست – 

کمان را به زه کرد و بگزید تیر/که پیکانش را داده بد زهر و شیر-

بران اژدها تیرباران گرفت/چپ و راست جنگ سواران گرفت-

به پولاد پیکان دهانش بدوخت/همی خار زان زهر او برفروخت-

دگر چار چوبه بزد بر سرش/فرو ریخت با زهر خون از برش-

تن اژدها گشت زان تیر سست/همی خاک را خون زهرش بشست-

یکی تیغ زهرآبگون برکشید/به تندی دل اژدها بردرید-

به تیغ و تبرزین بزد گردنش/به خاک اندر افگند بیجان تنش-

به گردون سرش سوی شنگل کشید/چو شاه آن سر اژدها را بدید -

بهادر امیرعضدی

نقش رازگونه ی اژدها در شاهنامه - اژدها و بهرام گور – ۶

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

نقش رازگونه ی اژدها در شاهنامه - اژدها و بهرام گور – ۶

***

بهرام گور و اژدها: 

سه دیگر چو بفروخت خورشید تاج/زمین زرد شد کوه و دریا چو عاج-

به نخچیر شد شهریار دلیر/یکی اژدها دید چون نره شیر-

به بالای او موی زیر سرش/دو پستان بسان زنان از برش- 

کمان را به زه کرد و تیر خدنگ/بزد بر بر اژدها بیدرنگ-

دگر تیز زد بر میان سرش/فروریخت چون آب خون از برش-

فرود آمد و خنجری برکشید/سراسر بر اژدها بردرید-

یکی مرد برنا فروبرده بود/به خون و به زهر اندر افسرده بود-

بران مرد بسیار بگریست زار/وزان زهر شد چشم بهرام تار-

وزانجا بیامد به پرده سرای/می آورد و خوبان بربط سرای - 


بهادر امیرعضدی