برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
نقش رهنمونی سروش در شاهنامه - ۶ - سروش و خسرو پرویز
***
خسرو پرویز در جنگ با بهرام چوبینه، در حال فرار به کوه می زند. سروش از غیب به یاریش می شتابد:
چوشد زان نشان کار برشاه تنگ/پس پشت شمشیر و در پیش سنگ-
به یزدان چنین گفت کای کردگار/توی برتر از گردش روزگار-
بدین جای بیچارگی دست گیر/تو باشی ننالم به کیوان و تیر-
همآنگه چو از کوه بر شد خروش/پدید آمد از راه فرخ سروش-
همه جامه اش سبز و خنگی به زیر/ز دیدار او گشت خسرو دلیر-
چو نزدیک شد دست خسرو گرفت/ز یزدان پاک این نباشد شگفت-
چو از پیش بدخواه برداشتش/به آسانی آورد و بگذاشتش-
بدو گفت خسرو، که نام تو چیست/همی گفت چندی و چندی گریست-
فرشته بدو گفت نامم سروش/چو ایمن شدی دور باش از خروش-
کزین پس شوی بر جهان پادشا/نباید که باشی جز از پارسا-
بدین زودی اندر بشاهی رسی/بدین سالیان بگذرد هشت و سی-
بگفت این سخن نیز و شد ناپدید/کس اندر جهان این شگفتی ندید-
چو آن دید بهرام خیره بماند/جهان آفرین را فراوان بخواند-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
نقش رهنمونی سروش در شاهنامه - ۵ - سروش و هوم عابد
***
هوم ِ عابد، از به خواب دیدن سروش و غار افراسیاب میگوید:
پرستنده بودم بدین کوهسار/که بگذشت برگنگ دژ شهریار-
همی خواستم تا جهانآفرین/بدو دارد آباد روی زمین-
چو باز آمد او شاد و خندان شدم/نیایش کنان پیش یزدان شدم-
سروش خجسته شبی ناگهان/بکرد آشکارا بمن بر نهان-
ازین غار بی بن بر آمد خروش/شنیدم نهادم بآواز گوش-
کسی زار بگریست برتخت عاج/چه بر کشور و لشکر و تیغ وتاج -
ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ/کمندی که زنار بودم بچنگ-
بدیدم سر و گوش افراسیاب/درو ساخته جای آرام و خواب-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
نقش رهنمونی سروش در شاهنامه - ۴ - سروش و کیخسرو - بخش ۲
***
سروش، به خواب کیخسرو می آید:
بخفت او و روشن روانش نخفت/که اندر جهان با خرد بود جفت-
چنان دید در خواب کو را بگوش/نهفته بگفتی خجسته سروش-
که ای شاه نیک اختر و نیک بخت/بسودی بسی یاره و تاج و تخت-
اگر زین جهان تیز بشتافتی/کنون آنچ جستی همه یافتی -
کنون پنج هفتست تا من بپای/همی خواهم از داور رهنمای-
که بخشد گذشته گناه مرا/درخشان کند تیرگاه مرا-
برد مر مرا زین سپنجی سرای/بود در همه نیکوی رهنمای-
نماند کزین راستی بگذرم/چو شاهان پیشین یپیچد سرم-
کنون یافتم هرچ جستم ز کام/بباید پسیچید کمد خرام-
سحرگه مرا چشم بغنود دوش/ ز یزدان بیامد خجسته سروش-
که برساز کآمد گه ِ رفتنت/ سرآمد نژندی و ناخفتنت-
کنون بارگاه من آمد بسر/ غم لشکر و تاج و تخت و کمر-
به ایرانیان آن زمان گفت شاه/که فردا شما را همین ست راه-
هر آنکس که دارید نام و نژاد/ به دادار خورشید باشید شاد -
من اکنون روان را همی پرورم/ که بر نیک نامی مگر بگذرم -
نبستم دل اندر سپنجی سرای/ بدان تا سروش آمدم رهنمای-
بگفت این وز پایگه اسب خواست/ ز لشکرگه آواز فریاد خاست-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
نقش رهنمونی سروش در شاهنامه - ۳ - سروش و کیخسرو - بخش ۱
***
سروش، به خواب گودرز می آید و نوید گشایش ِ تنگنای گردنکشی های افراسیاب با آوردن کیخسرو از سیاووشگرد را می دهد:
چنان دید گودرز یک شب به خواب/که ابری برآمد ز ایران پرآب-
بران ابر باران خجسته سروش/به گودرز گفتی که بگشای گوش-
چو خواهی که یابی ز تنگی رها/ وزین نامور ترک نر اژدها-
به توران یکی نامداری نو ست/کجا نام آن شاه کیخسرو ست-
ز پشت سیاوش یکی شهریار/هنرمند و از گوهر نامدار-
ازین تخمه از گوهر کیقباد/ز مادر سوی تور دارد نژاد-
چو آید به ایران پی فرخش/ز چرخ آنچ پرسد دهد پاسخش-
میان را ببندد به کین پدر/کند کشور تور زیر و زبر-
به دریای قلزم به جوش آرد آب/نخارد سر از کین افراسیاب-
همه ساله در جوشن کین بود/شب و روز در جنگ بر زین بود-
ز گردان ایران و گردنکشان/نیابد جز از گیو ازو کس نشان-
چنین است فرمان گردان سپهر/بدو دارد از داد گسترده مهر-
و
به فرمان یزدان خجسته سروش/مرا روی بنمود در خواب دوش-
نشسته بر ابری پر از باد و نم/بشستی جهان را سراسر ز غم-
مرا دید و گفت این همه غم چراست/ جهانی پر از کین و بیمم چراست-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
نقش رهنمونی سروش در شاهنامه - ۲ - سروش و فریدون
***
ضحاک، شکست خورده و پریشان به ایوان کاخش میرسد:
به چنگ اندرون شست یازی کمند/برآمد بر بام کاخ بلند-
بدید آن سیه نرگس شهرناز/پر از جادویی با فریدون به راز-
دو رخساره روز و دو زلفش چو شب/گشاده به نفرین ضحاک لب-
به مغز اندرش آتش رشک خاست /به ایوان کمند اندر افگند راست-
نه از تخت یاد و نه جان ارجمند/فرود آمد از بام کاخ بلند-
به دست اندرش آبگون دشنه بود/به خون پری چهرگان تشنه بود-
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد/بیامد فریدون به کردار باد-
بران گرزه ی گاو سر، دست برد/ بزد بر سرش، ترگ بشکست خرد-
بیامد سروش خجسته دمان/ مزن گفت کاو را نیامد زمان-
همیدون شکسته ببندش چو سنگ/ ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ-
به کوه اندرون به بود بند او/نیاید برش خویش و پیوند او-
فریدون چو بنشنید ناسود دیر/کمندی بیاراست از چرم شیر-
به تندی ببستش دو دست و میان/که نگشاید آن بند پیل ژیان-
نشست از بر تخت زرین او/بیفگند ناخوب آیین او-
بیامد هم آنگه خجسته سروش/ به خوبی یکی راز گفتش به گوش-
که این بسته را تا دماوند کوه/ ببر همچنان تازیان بی گروه-
بهادر امیرعضدی