برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

(03) - « اصطلاحِ جایی نمی خوابه که آب زیرش رد شِه »، در شاهنامه ی فردوسی.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

( 3 ) - « اصطلاحِ جایی نمی خوابه که آب زیرش رد شِه »، در شاهنامه فردوسی.

*** 

به جویی که یک روز بگذشت آب /  نسازد خردمند ازو جای خواب  -

بهادر امیرعضدی

(02) - اصطلاح ِ یاسین به گوش خر خواندن، در شاهنامه ی فردوسی.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

( 2 ) - « مترادفِ اصطلاح ِ یاسین به گوش خر خواندن »، در شاهنامه فردوسی.

*** 

ز دانش چو جان ترا مایه نیست / به از خامشی هیچ پیرایه نیست –

بهادر امیرعضدی

(01) - اصطلاح اول ساقی، بعدا باقی، در شاهنامه ی فردوسی.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

( 1 ) - « اول ساقی، بعد باقی »، در شاهنامه فردوسی.

*** 

« کسی کو می آرد نخست او خورد »

***

چو نان خورده شد کار می ساختند / سبک مایه جایی بپرداختند   - 

سبک باغبان می به شاپور داد / که بردار ازان کس که آیدت یاد  - 

 بدو گفت شاپور کای میزبان / سخن‌گوی و پرمایه پالیزبان  - 

 « کسی کو می آرد نخست او خورد » / چو بیشش بود سالیان و خرد   -

 تو از من به سال اندکی برتری / « تو باید که چون می دهی می خوری »  - 

بهادر امیرعضدی


آیین ها در شاهنامه ی فردوسی - ۵ - آیین زرتشت -  زرتشت و دین بهی در شاهنامه – ۹

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
آیین ها در شاهنامه ی فردوسی - ۵ - آیین زرتشت -  زرتشت و دین بهی در شاهنامه – ۹
***
"واکنشِ گشتاسب، زریر و اسفندیار، به نامه ی ارجاسبِ "تورانی":
« چو شاه جهان نامه را باز کرد / برآشفت و پیچیدن آغاز کرد » -
بخواند آن زمان پیر جاماسپ را / کجا راهبر بود گشتاسپ را -
گزینان ایران و اسپهبدان / گوان جهان دیده و موبدان -
 بخواند آن همه آذران پیش خویش / بیاورد استا و بنهاد پیش -
پیمبرش را خواند و موبدش را / زریر گزیده سپهبدش را -
زریر سپهبد برادرش بود / که سالار گردان لشکرش بود -
 جهان پهلوان بود آن روزگار / که کودک بد اسفندیار سوار -
 پناه سپه بود و پشت سپاه / سپهدار لشکر نگهدار گاه -
 جهانجوی گفتا به فرخ زریر / به فرخنده جاماسپ و پور دلیر -
که ارجاسپ سالار ترکان چین / یکی نامه کردست زی من چنین -
بدیشان نمود آن سخنهای زشت / که نزدیک او شاه ترکان نوشت -
چه بینید گفتا بدین اندرون / چه گویید کاین را سرانجام چون -
 « که ناخوش بود دوستی با کسی / که مایه ندارد ز دانش بسی » -
« من از تخمهٔ ایرج پاک زاد / وی از تخمهٔ تور جادو نژاد » -
 « چگونه بود در میان آشتی / ولیکن مرا بود پنداشتی » -
« کسی کش بود نام و ماند بسی / سخن گفت بایدش با هرکسی » -

سرآغازِ "تحمیلِ" دین، با زورِ شمشیر:
همان چون بگفت این سخن شهریار / زریر سپهدار و اسفندیار -
 « کشیدند شمشیر و گفتند اگر / کسی باشد اندر جهان سربسر »-
« که نپسندد او را به دین‌آوری / سر اندر نیارد به فرمانبری » -
 « نیاید بدرگاه فرخنده شاه / نبندد میان پیش رخشنده گاه » -

اسفندیار:
 مگر آنک تا دین بیاموختم / همی درجهان آتش افروختم -
جهان ویژه کردم به برنده تیغ / چَرا داد از من، دل شاه، میغ -


 « نگیرد ازو راه و دین بهی / مرین دین به را نباشد رهی » -
 « به شمشیر جان از تنش بر کنیم / سرش را به دار برین بر کنیم » -
 زریر گرانمایه و اسفندیار / چو جاماسپ دستور ناباک‌دار -
 ز پیشش برفتند هر سه به هم / شده سر پر از کین و دلها دژم -
 « نوشتند نامه به ارجاسپ زشت / هم اندر خور آن کجا او نوشت » -
 زریر سپهبد گرفتش به دست / چنان هم گشاده ببردش، نبست -
سوی شاه برد و برو بر بخواند / جهانجوی گشتاسپ خیره بماند -
 ز دانا سپهبد زریر سوار / ز جاماسپ و ز فرخ اسفندیار -
 ببست و نوشت اندرو نام خویش / فرستادگان را همه خواند پیش -
 بگیرید گفت این و زی او برید / نگر زین سپس راه را نسپرید -
 که گر نیستی اندر استا و زند / فرستاده را زینهار از گزند -
ازین خواب بیدارتان کردمی / همان زنده بر دارتان کردمی -
 چنین تا بدانستی آن گرگسار / که گردن نیازد ابا شهریار -
 بینداخت نامه بگفتا روید / مرین را سوی ترک جادو برید -
 بگویید هوشت فراز آمدست / به خون و به خاکت نیاز آمدست -
 زده باد گردنت خسته میان / به خاک اندرون ریخته استخوان -
 درین ماه ار ایدونک خواهد خدای / بپوشم به رزم آهنینه قبای -
به توران زمین اندر آرم سپاه / کنم کشور گرگساران تباه - 

آیین ها در شاهنامه ی فردوسی - ۵ - آیین زرتشت -  زرتشت و دین بهی در شاهنامه – ۸

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

آیین ها در شاهنامه ی فردوسی - ۵ - آیین زرتشت -  زرتشت و دین بهی در شاهنامه – ۸

***

فرستادن نامه ی ارجاسبِ "تورانی" به گشتاسب:

بپیچید و نامه بکردش نشان / بدادش بدان هر دو گردنکشان -

 بفرمودشان گفت به خرد بوید / به ایوان او با هم اندر شوید -

 « چو او را ببینید بر تخت و گاه / کنید آن زمان خویشتن را دو تاه » -

 « بر آیین شاهان نمازش برید / بر تاج و بر تخت او مگذرید » - 

چو هر دو نشینید در پیش اوی / سوی تاج تابنده‌ش آرید روی -

 گزارید پیغام فرخش را / ازو گوش دارید پاسخش را -

 « چو پاسخ ازو سر بسر بشنوید / زمین را ببوسید و بیرون شوید » – 

چو از پیش او کینه‌ور بیدرفش / سوی بلخ بامی کشیدش درفش -

 ابا یار خود خیره سر نام خواست / که او بفگند آن نکو راه راست - 

چو از شهر توران به بلخ آمدند / به درگاه او بر پیاده شدند -

 « پیاده برفتند تا پیش اوی / براین آستانه نهادند روی » - 

چو رویش بدیدند بر گاه بر / چو خورشید و تیر از بر ماه بر -

 « نیایش نمودند چون بندگان / به پیش گزین شاه فرخندگان » -

  بدادندش آن نامهٔ خسروی / نوشته درو بر خط یبغوی* -

........................................................................

 پ ن:

*   خط یبغوی،  خط تخارستانی - یبغوی «ینگی کند» - ولایت پهناور تخارستان در شرق بلخ، به امتداد ساحل آمو دریا تا حدود بدخشان امتداد دارد. و از سوی جنوب به رشته کوههای بامیان و پنجشیر محدود میگردد. - تُخارِسْتان، یا طخارستان، سرزمینی کهن و نام ولایتی در خراسان بزرگ در نخستین سده‌های اسلامی، واقع در امتداد کرانه های جنوبی جیحون علیا و وسطا. – – ترک های اوغوزمغولستان - این ولایت باستانی را یونانی ها با شکل توخاری آورده اندکه شامل سرزمین علیای آمو بود. - راه مستقیمی از قندوز به آمو دریا رفته و خرابه های بسیار مهم «قلعه زال » یکی از شهر های باستانی مهم افغانستان در کناره آن قرار دارد