برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
دو گانه ی مثبت و منفی "نام و ننگ" در شاهنامه.
***
در شاهنامه، فرا روئیدن یا فرازمندی، فرود یا فرو افتادن، بر زمین غلتیدن، فرجامِ آزمونِ هر رزم ست که سرانجامی جز نام (پیروزی) یا بد نامی(شکست) ندارد.
***
وجه ایجابی، اثباتی و مثبت جویای نام بودن در شاهنامه:
من ایدر نه از بهر جنگ آمدم/به رنج از پی نام و ننگ آمدم-
و
هرانکس که بگریزد از کارکرد/ازو دور شد نام و ننگ و نبرد-
و
به میدان فرستید با ساز جنگ/بجویند نزدیک ما نام و ننگ-
و
به پیش برادر برادر به جنگ/نیاید اگر باشدش نام و ننگ-
و
بدو گفت پیران که ما را ز جنگ/چه چارست جز جستن نام و ننگ-
وجه سلبی، منفی و پرهیز جستن از نامی شدن در شاهنامه:
نباید که باشید با ساز جنگ/نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ-
و
ناستاد کس پیش او در به جنگ/نجستند با او یکی نام و ننگ-
و
بسی نامدار از پی نام و ننگ/بدادند بر خیره سرها بجنگ-
و
که هر کس که چون تو نباشد بجنگ/نشستن به آید بنام و بننگ-
و
کسی نیست بی آز و بی نام و ننگ/همان آشتی بهتر آید ز جنگ-
و
بتر زین همه نام و ننگ شکست/شکستی که هرگز نشایدش بست-
و
دل من به جوش آید از نام و ننگ/به هنگام بزم اندر آیم به جنگ-
و
کسی با ستاره نکوشد به جنگ/نه با آسمان جست کس نام و ننگ-
و
نگه داشتن جان پاک از بدی/بدانش سپردن ره بخردی-
هم از دشمن آژیر بودن به جنگ/نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی.
***
رستم در قامت فریدون.
***
حکیم خردمند طوس، در دو جا، یکبار رستم را با زرتشت و دیگر بار با فریدون قرینه سازی میکند.چو شد نوش خورده ، شتاب آمدش/گران شد سرش ، رای خواب آمدش*۱-
چو آن ایزدی رفتن و کار اوی/بدیدند و آن بخت بیدار اوی-
برادر سبک هر دو برو خاستند/تبه کردنش را بیاراستند -
یکی کوه بود از برش بُرز کوه/برادرش هر دو نهان از گروه*۳ -
یکی بود از ایشان کیانوش نام/ دگر نام برمایهی شادکام -
به پایین کُه شاه خفته به ناز/شده یک زمان از شب دیر یاز -
به کُه بر شدند آن دو بیدادگر/وزیشان نبد هیچکس را خبر -
ز خارا بکندند لختی گران/ندیده مر آن کار بد را گران -
چو ایشان ازان کوه کندند سنگ/بدان تا بکوبد سرش بی درنگ-
وزان کوه غلتان فرو گاشتند/مران خفته را کشته پنداشتند-
به فرمان یزدان سر خفته مرد/خروشیدن سنگ بیدار کرد-
به افسون همان سنگ بر جای خویش/ببست و نغلتید یک ذره بیش-
برادر بدانست کان ایزدیست/نه از راه بیکار و دست بدیست-
فریدون کمر بست و اندر کشید/نکرد آن سخن را بدیشان پدید-
براند و بدش کاوه پیش سپاه/برافراز راند او ازان جایگاه-
برافراشته کاویانی درفش/همایون همان خسروانی درفش-
باروند رود اندر آورد روی/چنانچون بود مرد دیهیم جوی-
بهمن بدخواهِ کین توز هم سنگی را برای کشتن رستم به سراشیب کوه می غلتاند:
یکی کوه بد پیش مرد جوان/برانگیخت آن باره را پهلوان*۴-
نگه کرد بهمن به نخچیرگاه/بدید آن بر پهلوان سپاه-
درختی گرفته به چنگ اندرون/بر او نشسته بسی رهنمون-
یکی نره گوری زده بر درخت/نهاده بر خویش گوپال و رخت-
یکی جام پر می به دست دگر/پرستنده بر پای پیشش پسر*۲-
همی گشت رخش اندران مرغزار/درخت و گیا بود و هم جویبار-
به دل گفت بهمن که این رستمست/و یا آفتاب سپیده دمست-
به گیتی کسی مرد ازین سان ندید/نه از نامداران پیشی شنید-
بترسم که با او یل اسفندیار/نتابد بپیچد سر از کارزار-
من این را به یک سنگ بیجان کنم/دل زال و رودابه پیچان کنم-
یکی سنگ زان کوه خارا بکند/فروهشت زان کوهسار بلند-
ز نخچیرگاهش زواره بدید/خروشیدن سنگ خارا شنید-
خروشید کای مهتر نامدار/یکی سنگ غلتان شد از کوهسار-
نجنبید رستم نه بنهاد گور/زواره همی کرد زین گونه شور-
همی بود تا سنگ نزدیک شد/ز گردش بر کوه تاریک شد-
بزد پاشنه سنگ بنداخت دور/زواره برو آفرین کرد و پور-
غمی شد دل بهمن از کار اوی/چو دید آن بزرگی و کردار اوی-
بهادر امیرعضدی
..........................................................................
پ ن:
برخی بیت های داستان برادران فریدون در فرو غلتاندن سنگ بر بالین فریدون را الحاقی می دانند.
با برابر نهادن این دو صحنه آرایی، گمانِ الحاقی نبودنِ بیت های حسد ورزی برادران فریدون را پر رنگ تر می نمایاند:و
یکی کوه بود از برش بُرز کوه/برادرش هر دو نهان از گروه*۳ -
با
یکی کوه بد پیش مرد جوان/برانگیخت آن باره را پهلوان*۴-
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
تعبیر و تفسیری متفاوت از «خورد گاوِ نادان ز پهلوی خویش» در شاهنامه فردوسی.
***
در هماوردی گردآفرید و سهراب، پس از عیان شدن گیسوی گردآفرید و قال گذاشته شدن سهراب، گردآفرید، بر فراز دژ سپید، تَسخَر زنان به سهراب، چنین می گوید:
بنا به متن دکتر سعید حمیدیان، چنین باور دارند:
۱. جناب دکتر میرجلالالدین کزّازی، «پهلو» را به معنای دو سوی شکم میدانند: «گاوی را میکشند و از گوشتش توشه میسازند که فربه و چرب پهلو باشد؛ پس گاوی که خویشتن را میپرورد و پهلوی نزارش را با خورش بسیار فربه و پروار میگرداند، به راستی زمینه مرگ خویش را فراهم میآورد.»۲. جناب دکتر منصور رستگار: «یعنی گاو نادان همه ضربتها و آسیبها را از پهلوی چاق و فربه خود میخورد.»
۳. روانشاد دکتر جعفر شعار و جناب دکتر حسن انوری: «گاو نادان نمیداند که برای بهرهمندی از گوشت و پهلوی چرب اوست که به او آب و گیاه میدهند.»
۴. جناب دکتر عزیزالله جوینی: ایشان مطالبی به تفصیل در این باره دارند همراه با نقل اقوال صاحبنظرانی همچون استاد علاّمه فقید، مجتبی مینوی، که قضا را آن زندهیاد نیز به همان صورت معنی کرده بودند یعنی «ز پهلو» را به معنای حقیقی لفظ میدانستند. دکتر جوینی آنگاه معنای خودشان را به دست دادهاند که البته قدری مفصلتر است و ظاهراً قصد دارند معنی یا مصداقی متفاوت برای آن ارائه کنند. خلاصه سخن ایشان اینکه: گاوان به هنگام جنگ با یکدیگر ابتدا با سر به همدیگر حمله میکنند و… آنگاه گاو غالب با دو شاخ خود به پهلوی گاو مغلوب میکوبد و…
۵. جناب خالقی مطلق، مصحّح ارجمند شاهنامه نیز: «گاو نادان نمیداند که با خوردن، پهلو میآورد و او را زودتر به کشتارگاه میبرند.»
سعدی:
ابن یمین:
کلیم کاشانی:
واعظ قزوینی:
پایان نقل قول از دکتر سعید حمیدیان
***
با در نظر گرفتن و برابر نهادن این پنج برداشت با این چهار برداشت، و واکاوی دوبیت از متن شاهنامه، دریافت خواهیم کرد که:
به گمان، مرادِ حکیم از "ز پهلوی خویش"، چیزی متفاوت از استناد های یاد شده ی دکتر سعید حمیدیان ست.
"به موازات نتیجه گیری اخیر جناب دکتر سعید حمیدیان از برابر نهادن نظر شاهنامه پژوهان خالقی و کزازی و دیگر شاهنامه پژوهان با بیت های روا و شیوایی از سعدی، ابن یمین، کلیم کاشانی و واعظ قزوینی، با شاهد مثال آوردن از دیگر بیت های شاهنامه از خودِ حکیم خردمند طوس می رسیم:
بر این پایه و برآورد و با برآیندِ ((دو بیت یاد شده))،
تعبیر سومی هم با وام گرفتن از این دو بیت شاهنامه:
واژه ی ترکیبیِ "پهلویِ خویش" به شکل و مفهومی متفاوت در قامتِ(به خیال خویش، به باورِ خویش، به گمان و ظنِ خویش) مصداق می یابد.
بنابرین، می توان بیت را این گونه برآورد کرد.
گردآفرید به سهراب:
تو هم بواسطه ی «باورمندی، وهم و ظن و گمانِ توهم آمیز» خود به زور بازو و توش و توانت، مانند آن گاو آسیب خواهی دید.بهادر امیرعضدی
.
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
مفاهیم متعدد و متفاوتِ "نام یزدان خواندن" در شاهنامه" - بخش 2 - نام یزدان خواندن، به مفهوم یاری جستن از دادارِ دادگر.
***
نام یزدان خواندن در شاهنامه به سه مفهوم متفاوت:
1 - گاهی به مفهوم تعجب همراه با تحسین و ستودن.
2 - گاهی به مفهوم یاری جستن از دادار دادگر
3 - و گاه به مفهوم "در شگفت شدن"
***
2 - نام یزدان خواندن، به مفهوم یاری جستن از دادار دادگر:
***
جهانجوی(رستم) کرد از جهاندار یاد،/سنان دار نیزه به دارنده داد،
برآهیخت گرز و برآورد جوش،/هوا گشت از آواز او، پُر خروش.
برآورد آن گُرز سالار کُش،/نه با دیو، جان و نه با پیل، هُش.
&&&
گیو در نبرد با کاموس کشانی:
چو نزدیک تر شد به کاموس گفت:/که این را مگر ژنده پیلست جفت
کمان برکشید و به زِه، بر نهاد/ز دادار نیکی دهش کرد یاد
به کاموس بر، تیرباران گرفت/کمان را چو ابر بهاران گرفت
&&&
یاری خواستن طوس از دادار دادگر:
ز قلب سپه طوس چون بنگرید/نگه کرد و جنگِ دِلیران بدید
خروشان بیامد ز قلب سپاه/به یاری برِ گیو شد کینه خواه
عنان را بپیچید کاموس تنگ/میان دو گُرد اندر آمد به جنگ
زِ تگ، اسپِ طوسِ دلاور بماند/سپهبد برو نام یزدان بخواند
&&&
لهراسب در محاصره همراهان کُهرَم تورانی:
بکوشید و اندر میانش آورید/خروشِ هژبرِ ژیان آورید
برآمد چکاچاک زخمِ تبر/خروشِ سواران پرخاشخر
چو لهراسپ اندر میانه بماند/به بیچارگی نام یزدان بخواند
&&&
هراسان شدن اسکندر از چشمه ی آب شور و یاری خواستن از دادار دادگر:
خروش آمد از چشمهٔ آب شور/که ای آرزومند، چندین مَشور
بسی چیز دیدی که آن کس ندید/عنان را کنون باز باید کشید
کنون زندگانیت کوتاه گشت/سرِ تختِ شاهیت، بی شاه گشت
سکندر بترسید و برگشت زود/به لشکرگه آمد به کردار دود
وزان جایگه، تیز لشکر براند/خروشان بسی نام یزدان بخواند
ازان کوه راه بیابان گرفت/غمی گشت و اندیشهٔ جان گرفت
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
مفاهیم متعدد و متفاوتِ "نام یزدان خواندن" در شاهنامه" - 3 - نام یزدان خواندن به مفهوم "در شگفت شدن".
***
نام یزدان خواندن در شاهنامه با سه مفهوم متفاوت:
1 - گاهی به مفهوم تعجب همراه با تحسین و ستودن.
2 - گاهی به مفهوم یاری جستن از دادار دادگر
3 - و گاه به مفهوم "در شگفت شدن"
***
3 - نام یزدان خواندن به مفهوم "در شگفت شدن".
***
شگفتی کیکاووس در دیدن بلند کردن سنگی که شاه مازندران درآن پنهان شده بود:
گَوِ پیلتن کرد چنگال باز،/بران آزمایش نبودش نیاز.
بران گونه آن سنگ را برگرفت،/کزو ماند لشکر، سراسر شگفت.
اَبَر کردگار آفرین خواندند،/برو زر و گوهر، برافشاندند.
&&&
شگفتی رستم از دیدن اژدها:
چو رستم برآن اژدهای دُژم/نگه کرد، بر زد، یکی تیز دَم
بیابان همه زیر او بود پاک/روان، خونِ گرم از برِ تیره خاک
تهمتن ازو در شگفتی بماند/همی پهلوی نام یزدان بخواند
&&&
شگفت زده شدن همراهان گرسیوز از مهارت تیراندازی سیاوش:
کمان خواست با تیرهای خدنگ/شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ
یکی در کمان راند و بفشارد ران/نظاره به گِردَش سپاهی گران
بران چار چوبین و ز آهن، سپر،/گذر کرد پیکانِ آن نامور
بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر/برو آفرین کرد برنا و پیر
ازان ده، یکی بی گذاره نماند/برو هر کسی نام یزدان بخواند
&&&
شگفتی گیو در رفتن ناغافل و یکباره ی کیقباد از پیش او:
چو بنشست بر باره بفشارد ران/برآمد ز جا آن هیون گران
به کردار بادِ هوا بردمید/بپرّید وز گیو شد ناپدید
غمی شد دل گیو و خیره بماند/بدان خیرگی، نام یزدان بخواند
&&&
شگفتی رستم از دیدن خیلِ گله ی اسبان:
گله هر کجا دید، یکسر براند/به شمشیر بر، نام یزدان بخواند
گله دار چون بانگِ اسبان شنید/سرآسیمه از خواب، سر بر کشید
&&&
شگفتی اسکندر از انبوهی سپاه دارای داراب:
سکندر چو از کارش آگاه شد/که دارا به تخت، افسرِ ماه شد
سپه برگرفت از عراق و براند/به رومی همی، نام یزدان بخواند
سپه را میان و کرانه نبود/همان بختِ دارا جوانه نبود
&&&
شگفتی اسکندر از شکوهِ سراپرده ی قیدافه*:
پرستنده با طوق و با گوشوار/به پای اندر آن گلشنِ زرنگار
سکندر بدان، در شگفتی بماند/فراوان نهان، نام یزدان بخواند
نشستن گَهی دید، مهتر که نیز./نیامد وُرا روم و ایران به چیز
&&&
شگفتی اسکندر از دیدن دریای شگفتی ها:
ز شهر برهمن به جایی رسید/یکی بی کران ژرف دریا بدید
بسان زنان مرد پوشیده روی/همی رفت با جامه و رنگ و بوی
زبانها نه تازی و نه خسروی/نه ترکی نه چینیّ و نه پهلوی
ز ماهی بدیشان همی خوردنی/به جایی نبد راه آوردنی
شگفت اندر ایشان، سکندر بماند/ز دریا همی، نام یزدان بخواند
و
فرو برد کَشتی هم اندر شتاب/هم آن کوه شد ناپدید اندر آب
سپاه سکندر همی خیره ماند/همی هرکسی، نام یزدان بخواند
&&&
شگفتی اسکندر از دیدن گوش بستر:
پدید آمد از دور مردی سترگ/پر از موی با گوشهای بزرگ
تنش زیرِ موی اندرون همچو نیل/دو گوشش به کردار دو گوشِ پیل
چو دیدند گردنکشان زان نشان/ببردند پیش سکندر، کِشان
سکندر نگه کرد زو خیره ماند/بروبر همی، نام یزدان بخواند
چه مردی بدو گفت نام تو چیست/ز دریا چه یابی و کام تو چیست
بدو گفت شاها مرا باب و مام/همان گوش بستر نهادند نام
&&&
شگفتی شنگل هندی از دلاوری بهرام گور:
چو بشنید بهرام بر پای خاست/به مردی خم آورد بالای راست
کسی را که بگرفت زیشان میان/چو شیری که یازد به گور ژیان
همی بر زمین زد چنان کاستخوانش/شکست و بپالود رنگ رخانش
بدو مانده بُد شنگل اندر شگفت/ازان برز بالا و آن زور و کِفت
به هندی همی، نام یزدان بخواند/ورا از چهل مرد برتر نشاند
&&&
شگفتی خوشنواز از خندقِ کنده شده به فرمان خودش:
به گِرد سپه بر، یکی کَنده کرد/سرش را بپوشید و آگنده کرد
کمندی فزون بود بالای اوی/همان سی ارش کرده پهنای اوی
چو این کرده شد، نام یزدان بخواند/ز پیش سمرقند لشکر براند
&&&
شگفتی بزرگمهر از دیدن مار بر بالین کودک:
بخفت اندران سایه بوزرجمهر/یکی چادر اندرکشیده به چهر
هنوز این گرانمایه بیدار بود/که با او به راه اندرون یار بود
نگه کرد و پیسه یکی مار دید/که آن چادر از خفته اندر کشید
ز سر تا به پایش ببویید سخت/شد از پیشِ او نرم، سوی درخت
چو مار سیه، بر سرِ دار شد/سرِ کودک از خواب، بیدار شد
چو آن اژدها شورش او شَنید/بران شاخِ باریک، شد ناپَدید
فرستاده اندر شگفتی بماند/فراوان برو نام یزدان بخواند
به دل گفت کین کودک هوشمند/بجایی رسد در بزرگی بلند
&&&
شگفتی خراد برزین از دیدن گنجِ خاقان چین:
در گنج بگشاد و چندان گُهر/بیاورد شمشیر و زرین کمر
که خراد برزین بران خیره ماند/همی در نهان، نام یزدان بخواند
&&&
شگفتی خسروِ آسیابان از دیدنِ یزدگرد:
فرومایه ای بود خسرو به نام/نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه کام
خورِ خویش، زان آسیا ساختی/به کاری جزین، خود نپرداختی
گوی دید بَرسانِ سروِ بلند/نشسته بران سنگ، چون مستمند
یکی افسری خسروی، بر سرش/درفشان ز دیبای چینی، برش
به پیکر یکی کفشِ زرین به پای/ز خوشاب و زر، آستین قبای
نگه کرد خسرو بدو خیره ماند/بدان خیرگی، نام یزدان بخواند
................................................................................
پ ن:
قیدافه*، همسرِ قیطون - ملکه و شهریار اندلس.
بهادر امیرعضدی