برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

(195) - مترادف ِ اصطلاح ِ "هر که نامخت از گذشت روزگار" در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی.
***
 (195) -  مترادف ِ اصطلاح ِ  "هر که نامخت از گذشت روزگار" در شاهنامه ی فردوسی.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه
***
"هر که نامخت از گذشت روزگار/هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار"
***
پیام کیکاووس، در نامه به شاه مازندران:

کنون گر شوی آگه از روزگار/روان و خرد بادَت آموزگار-


بهادر امیرعضدی 

« آداب میگساری »، در شاهنامه فردوسی - (8) - میگساری پس از پیروزی

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
« آداب میگساری »، در شاهنامه فردوسی - (8) - میگساری پس از پیروزی.
***
کیکاووس پس از رهانیدن شدنش از بند دیو سپید به دست  رستم، یک هفته با سران سپاه، به میگساری می نشیند:
به چشم من اندر چکان خون اوی/مگر باز بینم ترا نیز روی-
به چشمش چو اندر کشیدند خون/شد آن دیدهٔ تیره خورشیدگون-
نهادند زیراندرش تخت عاج/بیاویختند از بر عاج، تاج-
نشست از بر تخت مازندران/ابا رستم و نامور مهتران-
چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو/چو رهام و گرگین و فرهاد نیو-
برین گونه یک هفته با رود و می/همی رامش آراست کاووس کی-
به هشتم نشستند بر زین همه/جهانجوی و گردنکشان و رمه-


بهادر امیرعضدی

(191) - مترادف ِ اصطلاح ِ "سَرَم بِره، قولم نمی رِه" (سرم برود، قولم نمی رود.) در شاهنامه ی فردوسی.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی.
***
 (191) -  مترادف ِ اصطلاح ِ  "سَرَم بِره، قولم نمی رِه" (سرم برود، قولم نمی رود.) در شاهنامه ی فردوسی.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه
***
"سرم بِره، قولم نمی رِه"
***
رستم در قبال همکاری اولاد در رسیدن به جایگاه دیو سپید در مازندران، قول و وعده ی والیگری مازندران را  به اولاد می دهد:
بدو گفت رستم که مازندران/سپارم ترا از کران تا کران-
ترا زین سپس بی نیازی دهم/به مازندران سرفرازی دهم-


رستم در عملی کردن قولش به اولاد، او را به شکیبایی دعوت میکند.

حال وفای به عهد زود ست. شکیبا باش. آسیاب به نوبت:

یکی کار پیشست و رنج دراز/که هم با نشیب است و هم با فراز-
همی شاه مازندران را ز گاه/بباید ربودن فگندن به چاه-
سر دیو جادو هزاران هزار/بیفگند باید به خنجر به زار-


پس از به فرجام رسیدن کار دیو سپید، ترا در می یابم.
سرم برود، قولم نمی رود.
ازان پس اگر خاک را بسپرم/وگرنه ز پیمان تو نگذرم-


بهادر امیرعضدی

(190) - مترادف ِ اصطلاح ِ "آدم ِ هَف خط" (هفت خط)، آدمی که مسیری را تا به آخر رفته ست، در شاهنامه ی فردوسی.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی.
***
 (190) -  مترادف ِ اصطلاح ِ  "آدم ِ هَف خط" (هفت خط)، آدمی که مسیری را تا به آخر رفته ست،  در شاهنامه ی فردوسی.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه
***
"آدم ِ هَف خط" (هفت خط)، آدمی که مسیری را تا به آخر رفته ست.
***
    در عهد انوشیروان، بهرام گور بعد از اینکه گیروی از سردارانش "هفت جام ِ شراب" می نوشد و زیر درختی به خواب می رود و کلاغی چشمانش را به در می آورد، خوردن شراب را روا نمی دارد:
برینگونه بگذشت سالی تمام / همی داشتی هرکسی می حرام -

 مدتی نوشیدن می حرام بود تا روزی کودک ِ کفشگری، سه جام می به توصیه ی مادرش نوشید و توانست بر پشت شیری سوار شود:
چنین بود تا کودکی کفشگر / زنی خواست با چیز و نام و گهر -
 
کودک کفشگر توان همآغوشی نداشت:
نبودش دران کار، افزار، سخت / همی زار بگریست مامش ز بخت -


مادر کودک کفشگر، راز ناتوانی نو جوانش را این گونه یافت که نمد، یارای انجام کار ِ کلنگ در کندن کان سنگ را ندارد. مادر،  راه را چاره نمود و کودک نو جوانش را به نوشیدن هفت جام می رهنمون ساخت، تا از کار شب پیروز برآید:
همانا نهان داشت لختی نبید / پسر را بدان خانه اندر کشید -
به پور جوان گفت کاین هفت جام / بخور تا شوی ایمن و شادکام -
مگر بشکنی امشب آن مُهر تنگ / کلنگ از نمد، کی کـَـنـَد کان سنگ -
بزد کفشگر جام می هفت و هشت / هم اندر زمان آتشش سخت گشت -
جوانمرد را جام گستاخ کرد/ بیامد در خانه سوراخ کرد-
وزان جایگه شد به درگاه خویش/ شده شاددل یافته راه خویش-
چنان بُد که از خانه، شیران ِ شاه / یکی شیر بگسست و آمد به راه -
ازان می همی کفشگر مست بود / به دیده ندید آنچ بایست بود -
بشد تیز و بر شیر غُرّان نشست / بیازید و بگرفت گوشش بدست -
بران شیر غران پسر شیر بود / جوان از بر و شر در زیر بود -
همی شد دوان شیر و آن چون نوند / به یک دست زنجیر و دیگر کمند -


شیربان کودک مست را سوار بر گرده شیر می بیند و خبر به شاه می رساند:
چو آن شیربان ِ جهاندار شاه / بیامد ز خانه بدان جایگاه -
یکی کفشگر دید بر پشت شیر / نشسته چو بر خر سواری دلیر -
بیامد دوان تا در بارگاه / دلیر اندر آمد به نزدیک شاه -
بگفت آن دلیری کزو دیده بود / به دیده بدید آنچ نشنیده بود -


مادر کودک کفشگر نگران از زار شدن کار فرزند، به بارگاه شاه می آید:
همان مادرش چون سخن شد دراز / دوان شد بر شاه و بگشاد راز -
چنین گفت کاین نورسیده به جای / یکی زن گزین کرد و شد کدخدای -
به کار اندرون، نایژه سست بود / دلش گفتی از سست ِ خود، رست بود -
بدادم سه جام نبیدش نهان / که ماند کس از تخم او در جهان -
هم اندر زمان لعل گشتش رخان / نمد سر بر آورد و گشت استخوان -


بهرام گور خوشنود و خندان ز کار نو رسیده جوان، به یمن باده نوشی معتدل و به قاعده اش امر به حلال گشتن دوباره ی می میکند: 
بخندید زان پیر زن، شاه گفت / که این داستان را نشاید نهفت -
به موبد چنین گفت کاکنون نبید / حلالست، میخواره باید گزید - 
که چندان خورد می که بر نره شیر / نشیند نیارد ورا شیر زیر -


و بدینسان ست که بهرام گور، عبرت آموزی از گیروی گُرد و عاقبت شوم پیمودن* هفت خط بی پروایی در شراب نوشی، تا به آخر ِ خطِ گیروی را به رخ می کشد:
نه چندان که چشمش کلاغ سیاه / همی برکند رفته از نزد شاه -
خروشی برآمد همانگه ز در / که ای پهلوانان زرین کمر -
به اندازه بر هر کسی می خورید / به آغاز و فرجام خود بنگرید -
چو می تان به شادی بود رهنمون / بکوشید تا تن نگردد زبون -


 بهادر امیرعضدی
....................................................................
پ ن:
*پیمودن می در شاهنامه:
بپیمای می تا یکی داستان/بگویمت از گفتهٔ باستان-
و
بپیمود می ساقی و داد زود/تهمتن شد از دادنش شاد زود
به کف بر نهاد آن درخشنده جام/نخستین ز کاووس کی برد نام-

(189) - مترادف ِ اصطلاح ِ "لب به دندان گزیدن" از سر ِ شگفت زدگی در شاهنامه ی فردوسی.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی.
***
 (189) -  مترادف ِ اصطلاح ِ  "لب به دندان گزیدن" از سر ِ شگفت زدگی در شاهنامه ی فردوسی.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه
***
تهمینه به رستم:
چو این داستانها شنیدم ز تو/بسی لب به دندان گزیدم ز تو-


پرستنده ی زال به ندیمه ی رودابه، در وصف زال زر:
ندیدیم زیبنده تر زین سوار/به تیر و کمان بر چنین کامگار-
پری روی دندان به لب برنهاد/مکن گفت ازین گونه از شاه یاد-
شه نیمروزست فرزند سام/که دستانش خوانند شاهان به نام-


سهراب در مصاف با گردآفرید:
چو سهراب شیراوژن او را بدید/بخندید و لب را به دندان گزید-
چنین گفت کامد دگر باره گور/به دام خداوند شمشیر و زور-


کیکاووس به گیو و طوس پس دیدن کنیزک تورانی(مادر سیاوش):
چو کاووس روی کنیزک بدید/بخندید و لب را به دندان گزید-
بهر دو سپهبد چنین گفت شاه/که کوتاه شد بر شما رنج راه-
گوزنست اگر آهوی دلبرست/شکاری چنین از در مهترست-


سیاوش در شگفتی و غم یاد کردن از ایران نزد پیران ویسه:
ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت/به کردار آتش رخش برفروخت-
ز پیران بپیچید و پوشید روی/سپهبد بدید آن غم و درد اوی-
بدانست کاو را چه آمد بیاد/غمی گشت و دندان به لب بر نهاد-


کیکاووس در شگفت از روی برگاشتن رستم: 
که رستم همی ز آشتی سربگاشت/ز درد سیاوش بدل کینه داشت-
همی لب بدندان بخوایید شاه/همی کرد خیره بدیشان نگاه-


اسفندیار در شگفت از دیدن خواهرانش در بند ارجاسب تورانی:
ز کار جهان ماند اندر شگفت/دژم گشت و لب را به دندان گرفت-


بهرام گور در دیدن بازرگان:
چو بازارگان روی بهرام دید/شهنشاه لب را به دندان گزید-


کسرا انوشیروان در دیدن بوذرجمهر:
چوبیدارشد شاه و او را بدید/کزان سان همی لب بدندان گزید-


موبد در دیدن هرمز:
چوموبد ز شاه این سخنها شنید/بپژمرد و لب را بدندان گزید-


بهادر امیرعضدی