برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

زرتشت، برای دفع قضا و بلا، زنجیری از بهشت آورده و به گردن اسفندیار می اندازد

و.ک(248)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

زرتشت، برای دفع قضا و بلا، زنجیری از بهشت آورده و به گردن اسفندیار می اندازد

***

زرتشت، داماد گشتاسب، شوهر خواهر اسفندیار، زمان تولد اسفندیار برای دفع قضا و بلا فلزی را با زنجیر که از بهشت برای گشتاسب پدر اسفندیار آورده بود به گردن اسفندیار می اندازد.

***

   همین زنجیر در یکی از خوان های هفت خوان ِ اسفندیار، (خوان زن جادو)، کارساز میشود:


 یکی "نغز پولاد زنجیر" داشت/نهان کرده از جادو آژیر داشت - 

به بازوش در بسته بُد زردهشت/بگشتاسب آورده بود از بهشت - 

بدان "آهن" از جان اسفندیار/نبردی گمانی به بَد روزگار -

 بینداخت "زنجیر" در گردنش/بران سان که نیرو ببرد از تنش -

 زن جادو از از خویشتن شیر کرد/جهانجوی آهنگ شمشیر کرد - 

بدو گفت بر من نیاری گزند/اگر ز "آهنین" کوی گردی بلند -

بیارای زان سان که هستی رخت/به شمشیر یازم کنون پاسخت - 

به "زنجیر" شد گنده پیری تباه/سر و موی چون برف و رنگی سیاه -

 یکی تیز خنجر بزد بر سرش/مبادا که بینی سرش گر برش - 

چو جادو بمرد آسمان تیره گشت/بران سان که چشم اندران خیره گشت -


بهادر امیرعضدی


حکم ناگزیر مرگ در روند زندگی

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

حکم ناگزیر مرگ در روند زندگی.

***

نزاید جز از مرگ را جانور / سرای سپنج ست و ما بر گذر -

 اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ / رهایی نیابیم از چنگ مرگ - 

*

چه قیصر چه خاقان، چو آید زمان / بخاک اندر آید سرش بیگمان -

*

نیابد کسی چاره از چنگ مرگ/چو باد خزانست و ما همچو برگ-


بهادر امیرعضدی

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (44) - راز ِ آز ِ رستم

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
پند های شاهنامه فردوسی - بخش (44) - راز ِ آز ِ  رستم
***
گزیده پندهایی در لا به لای گفتار ها و متن شاهنامه، که حکیم بزرگوار طوس، بیشتر در آغاز و فرجام داستان هایش لب به سخن می گشاید. 

***

راز آز رستم

***

حکیم طوس، در بخش نبرد رستم و سهراب، از نشستن ِ تیر ِ کور ِ آز، به چشم ِ بینای خِرَد سخن می گوید:

جهانا شگفتی ز کردار تست / هم از تو، شکسته، هم از تو، درست - 

ازین دو، یکی را نجنبید مهر / خرد دور بد مهر ننمود چهر - 

همی بچه را باز داند، ستور / چه ماهی به دریا، چه در دشت، گور - 

نداند همی، مردم از رنج و آز / یکی دشمنی را، ز فرزند باز -

بهادر امیرعضدی

واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش ۱۱ - موبد: دانا، با تدبیری تخریبگر

و.ک(002,11)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش ۱۱ - موبد: دانا، با تدبیری  تخریبگر

***

موبدی روزبه نام، کدخدای دهی را به کشتن می دهد  و هرج و مرج را  بر دهی غالب می گرداند. 

چو ناباک شد مردِ  برنا به ده/بریدند ناگه سرِ  مردِ مه -

***

 بهرام گور از دهی میگذرد. کسی به استقبال نمی آید:

 ازان مردمان تنگ دل گشت شاه/به خوبی نکرد اندریشان نگاه -

 

موبد(روزبه) حال شاه و مردم را بدانست. پیگیر حال مردم شد. به اهالی ده گفت: 

خوش آمد شهنشاه بهرام را/یکی تازه کرد اندرین کام را -

 دگر گفت موبد بدان مردمان/که جاوید دارید دل شادمان -

 شما را همه یکسره کرده مه/بدان تا کند شهره این خوب ده - 

بدین ده، زن و کودکان مهترند/کسی را نباید که فرمان برند -

 بدین ده، چه مزدور و چه کدخدای/به یک راه باید که دارند جای -

 زن و کودک و مرد، جمله مهید/یکایک همه کدخدای دهید -

 خروشی برآمد ز پر مایه ده/ز شادی که گشتند همواره مه -


 و بدینسان، آشفتگی و هرج ومرج، بر ده چیره گشت:

چو ناباک شد مردِ  برنا به ده/بریدند ناگه سرِ  مردِ مه -

 همه یک به دیگر بر آمیختند/به هر جای بی راه خون ریختند -

 همه ده به ویرانی آورد روی/درختان شده خشک و بی آب جوی -

 چو یک سال بگذشت و آمد بهار/بران ره به نخجیر شد شهریار -

 بران جای آباد و خرم رسید/نگه کرد و بر جای بر ده ندید -

 ز برزن همی سوی برزن شتافت/به فرجام، بیکار پیری بیافت -

 بدو گفت کای خواجه ی سالخورد/چنین جای آباد، ویران که کرد -

 چنین داد پاسخ که یک روزگار/گذر کرد بر بوم ما شهریار -

 بیامد یکی بی خرد موبدی/ازان نامداران بی بر، بدی -

 بما گفت یکسر همه مهترید/نگر تا کسی را به کس نشمرید -

 بگفت این و این ده پر آشوب گشت/پر از غارت و و کشتن و چوب گشت -


بهادر امیرعضدی

واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش ۱۲ - موبد: دانا، با تدبیری سازنده و احیاگر

و.ک(002,12)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش ۱۲ - موبد: دانا، با تدبیری سازنده و احیاگر 

*** 

تدبیر سازنده و احیاگر ِ  موبدی، روزبه نام، آرامش و نظم را به دهی باز می گرداند.

***

بهرام گور با دیدن ده ویران شده، روزبه، موبد نیک اندیش را به آباد ساختن ده می گمارد:
 به موبد چنین گفت کای روزبه/دریغست ویران چنین خوب ده-
برو تیز و آباد گردان به گنج/چنان کن کزین پس نبینند رنج-
ز پیش شهنشاه موبد برفت/از آنجا به ویران خرامید تفت-


موبد(روزبه) پس از غلبه ی  آشوب و در هم ریختگی دهی،  به همان ده میرود و آرامش بر ده بر قرار می سازد:

 ازین گفته پر درد شد روزبه/بپرسید و گفت از شما کیست مه -

 چنین داد پاسخ که مهتر بود/به جایی که تخم گیا بر بود -

 بدو روزبه گفت مهتر تو باش/بدین جای ویران به سر، بر تو باش -

 ز گنج جهاندار دینار خواه/ هم از تخم و گاو و خر و بار خواه -

 بکش هرک بیکار بینی به ده/همه کهترانند یکسر تو مه -

 بدان موبد پیش نفرین مکن/نه بر آرزو راند او این سخن -

 همآنگه سوی خانه شد مرد پیر/بیاورد مردم سوی آبگیر -

  زمین را به اباد کردن گرفت/همه مرزها را سپردن گرفت -

 ز همسایگان گاو و خر خواستند/همه دشت یکسر بیاراستند -

 یکایک سوی ده نهادند روی/به هر برزن آباد کردند جوی -

 درختی به هر جای هرکس بکشت/شد آن جای ویران چو خرم بهشت -

 به موبد چنین گفت کای روزبه/چه کردی که ویران بد این خوب ده -

 پراکنده زو مردم و چارپای/چه دادی که آباد کردند جای -

 بدو گفت موبد که از یک سخن/به پای آمد این شارسان کهن -

 همان از یک اندیشه آباد شد/دل شاه ایران از این شاد شد -        


 بهادر امیرعضدی