و.ک(248)
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
زرتشت، برای دفع قضا و بلا، زنجیری از بهشت آورده و به گردن اسفندیار می اندازد
***
زرتشت، داماد گشتاسب، شوهر خواهر اسفندیار، زمان تولد اسفندیار برای دفع قضا و بلا فلزی را با زنجیر که از بهشت برای گشتاسب پدر اسفندیار آورده بود به گردن اسفندیار می اندازد.
***
همین زنجیر در یکی از خوان های هفت خوان ِ اسفندیار، (خوان زن جادو)، کارساز میشود:
یکی "نغز پولاد زنجیر" داشت/نهان کرده از جادو آژیر داشت -
به بازوش در بسته بُد زردهشت/بگشتاسب آورده بود از بهشت -
بدان "آهن" از جان اسفندیار/نبردی گمانی به بَد روزگار -
بینداخت "زنجیر" در گردنش/بران سان که نیرو ببرد از تنش -
زن جادو از از خویشتن شیر کرد/جهانجوی آهنگ شمشیر کرد -
بدو گفت بر من نیاری گزند/اگر ز "آهنین" کوی گردی بلند -
بیارای زان سان که هستی رخت/به شمشیر یازم کنون پاسخت -
به "زنجیر" شد گنده پیری تباه/سر و موی چون برف و رنگی سیاه -
یکی تیز خنجر بزد بر سرش/مبادا که بینی سرش گر برش -
چو جادو بمرد آسمان تیره گشت/بران سان که چشم اندران خیره گشت -
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
حکم ناگزیر مرگ در روند زندگی.
***
نزاید جز از مرگ را جانور / سرای سپنج ست و ما بر گذر -
اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ / رهایی نیابیم از چنگ مرگ -
*
چه قیصر چه خاقان، چو آید زمان / بخاک اندر آید سرش بیگمان -
*
نیابد کسی چاره از چنگ مرگ/چو باد خزانست و ما همچو برگ-
بهادر امیرعضدی
***
راز آز رستم
***
حکیم طوس، در بخش نبرد رستم و سهراب، از نشستن ِ تیر ِ کور ِ آز، به چشم ِ بینای خِرَد سخن می گوید:
جهانا شگفتی ز کردار تست / هم از تو، شکسته، هم از تو، درست -
ازین دو، یکی را نجنبید مهر / خرد دور بد مهر ننمود چهر -
همی بچه را باز داند، ستور / چه ماهی به دریا، چه در دشت، گور -
نداند همی، مردم از رنج و آز / یکی دشمنی را، ز فرزند باز -
بهادر امیرعضدی
و.ک(002,11)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش ۱۱ - موبد: دانا، با تدبیری تخریبگر
***
موبدی روزبه نام، کدخدای دهی را به کشتن می دهد و هرج و مرج را بر دهی غالب می گرداند.
چو ناباک شد مردِ برنا به ده/بریدند ناگه سرِ مردِ مه -
***
بهرام گور از دهی میگذرد. کسی به استقبال نمی آید:
ازان مردمان تنگ دل گشت شاه/به خوبی نکرد اندریشان نگاه -
موبد(روزبه) حال شاه و مردم را بدانست. پیگیر حال مردم شد. به اهالی ده گفت:
خوش آمد شهنشاه بهرام را/یکی تازه کرد اندرین کام را -
دگر گفت موبد بدان مردمان/که جاوید دارید دل شادمان -
شما را همه یکسره کرده مه/بدان تا کند شهره این خوب ده -
بدین ده، زن و کودکان مهترند/کسی را نباید که فرمان برند -
بدین ده، چه مزدور و چه کدخدای/به یک راه باید که دارند جای -
زن و کودک و مرد، جمله مهید/یکایک همه کدخدای دهید -
خروشی برآمد ز پر مایه ده/ز شادی که گشتند همواره مه -
و بدینسان، آشفتگی و هرج ومرج، بر ده چیره گشت:
چو ناباک شد مردِ برنا به ده/بریدند ناگه سرِ مردِ مه -
همه یک به دیگر بر آمیختند/به هر جای بی راه خون ریختند -
همه ده به ویرانی آورد روی/درختان شده خشک و بی آب جوی -
چو یک سال بگذشت و آمد بهار/بران ره به نخجیر شد شهریار -
بران جای آباد و خرم رسید/نگه کرد و بر جای بر ده ندید -
ز برزن همی سوی برزن شتافت/به فرجام، بیکار پیری بیافت -
بدو گفت کای خواجه ی سالخورد/چنین جای آباد، ویران که کرد -
چنین داد پاسخ که یک روزگار/گذر کرد بر بوم ما شهریار -
بیامد یکی بی خرد موبدی/ازان نامداران بی بر، بدی -
بما گفت یکسر همه مهترید/نگر تا کسی را به کس نشمرید -
بگفت این و این ده پر آشوب گشت/پر از غارت و و کشتن و چوب گشت -
بهادر امیرعضدی
و.ک(002,12)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش ۱۲ - موبد: دانا، با تدبیری سازنده و احیاگر
***
تدبیر سازنده و احیاگر ِ موبدی، روزبه نام، آرامش و نظم را به دهی باز می گرداند.
***
بهرام گور با دیدن ده ویران شده، روزبه، موبد نیک اندیش را به آباد ساختن ده می گمارد:
به موبد چنین گفت کای روزبه/دریغست ویران چنین خوب ده-
برو تیز و آباد گردان به گنج/چنان کن کزین پس نبینند رنج-
ز پیش شهنشاه موبد برفت/از آنجا به ویران خرامید تفت-
موبد(روزبه) پس از غلبه ی آشوب و در هم ریختگی دهی، به همان ده میرود و آرامش بر ده بر قرار می سازد:
ازین گفته پر درد شد روزبه/بپرسید و گفت از شما کیست مه -
چنین داد پاسخ که مهتر بود/به جایی که تخم گیا بر بود -
بدو روزبه گفت مهتر تو باش/بدین جای ویران به سر، بر تو باش -
ز گنج جهاندار دینار خواه/ هم از تخم و گاو و خر و بار خواه -
بکش هرک بیکار بینی به ده/همه کهترانند یکسر تو مه -
بدان موبد پیش نفرین مکن/نه بر آرزو راند او این سخن -
همآنگه سوی خانه شد مرد پیر/بیاورد مردم سوی آبگیر -
زمین را به اباد کردن گرفت/همه مرزها را سپردن گرفت -
ز همسایگان گاو و خر خواستند/همه دشت یکسر بیاراستند -
یکایک سوی ده نهادند روی/به هر برزن آباد کردند جوی -
درختی به هر جای هرکس بکشت/شد آن جای ویران چو خرم بهشت -
به موبد چنین گفت کای روزبه/چه کردی که ویران بد این خوب ده -
پراکنده زو مردم و چارپای/چه دادی که آباد کردند جای -
بدو گفت موبد که از یک سخن/به پای آمد این شارسان کهن -
همان از یک اندیشه آباد شد/دل شاه ایران از این شاد شد -
بهادر امیرعضدی