برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

فضا سازی نبرد طلخند و گو ِ جمهور

و.ک(320)

 960307

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

فضا سازی نبرد طلخند و گو ِ  جمهور

***

ترسیم سلیس و هنرمندانه ی حکیم طوس، از جَوّ و حال و هوای چرکآلود و خون فشانِ رزم دو برادر،( طلخند ِ مای و گو ِ جمهور ) بر سر تاج و تخت:

 هوا شد ز گرد سپاه آبنوس / ز نالیدن بوق وآوای کوس - 

تو گفتی که دریا بجوشد همی / نهنگ اندرو خون خروشد همی - 

ز زخم تبرزین و گوپال و تیغ / ز دریا برآمد یکی تیره میغ -

 چو بر چرخ خورشید دامن کشید / چنان شد که کس نیز کس را ندید -

 تو گفتی هوا تیغ بارد همی / بخاک اندرون لاله کارد همی - 

ز افگنده، گیتی بران گونه گشت / که کرکس نیارست بر سر گذشت - 

گروهی به کَنده درون پر ز خون / دگر سر بریده فگنده نگون -

 ز دریا همی خاست از باد موج / سپاه اندر آمد همی فوج فوج -

 همه دشت مغز و جگر بود و دل / همه نعل اسبان ز خون پر ز گِل –


شطرنج در شاهنامه - بخش 4 - تشریح و تفسیرِ شطرنج در شاهنامه

و.ک(318,4)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

 شطرنج در شاهنامه - بخش 4 - تشریح و تفسیرِ شطرنج در شاهنامه 

*** 

شطرنج، شرح و تفسیرِ رزم طلخند ِ مای و گو ِ جمهور:

 سپاهی و شهری همه جنگجوی / بدرگاه شاهان نهادند روی -

 گروهی به طلخند کردند رای / دگر را به گو بود دل رهنمای - 

برآمد خروش از در هر دو شاه / یکی را نبود اندر آن شهر راه -

 بپوشید طلخند جوشن نخست / به خون ریختن چنگها را بشست -

 بیاورد گو نیز خفتان وخود / همی داد جان پدر را درود -

 چو بر زد سر از برج شیرآفتاب / زمین شد بکردار دریای آب -

 برآمد خروشیدن کرنای / هم آواز کوس از دو پرده سرای -

 درفش دو شاه نوآمد به دید / "سپه میمنه میسره" برکشید -

 « دو "شاه" سرافراز در قلبگاه » / « دو "دستور" فرزانه درپیش شاه » -

 یکی ازیلان پیش منهید پای / « نباید که جنبد "پیاده" ز جای » - 

وگر نامداری بود زین سپاه / که "اسب" افگند تیز برقلبگاه - 

نیایش کنان پیش "پیل" ژیان / بباید شدن تنگ بسته میان -

 دو "پیل" ژیان شاهزاده دو شاه / براندند هر دو ز قلب سپاه -

 دو لشکر برابر کشیدند صف / سواران همه بر لب آورده کف - 

دو شاه گرانمایه پر درد و کین / نهادند برپشت پیلان دو زین -

 به قلب اندرون ساخته جای خویش / شده هر یکی لشکر آرای خویش -

 همه قلب گه دید پر گفت و گوی / سواران کشور همه شاه جوی -

 سپهبد فرود آمد از پشت پیل / پیاده همی رفت گریان دو میل – 


بهادر. امیرعضدی


جایگاه واژه ی خرد در شاهنامه

و.ک(321)

960231

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

جایگاه واژه ی خرد در شاهنامه

***

حکیم بزرگ طوس، فردوسی، بر هفت واژه ی خرد، راستی، آشتی، داد، زندگی، آفرینش، و بنام زیستن، متمرکز ست و سرتاسر شاهنامه سرشار از به رخ کشیدن این مفاهیم ست . 

حکیم فردوسی، با جلا بخشیدن به همین مفاهیم، سلاحی بر ضد نقطه ی مقابل همین واژه ها،(جهل، دروغ، جنگ، بیداد، مرگ، تباهی و بدنامی) می سازد . 

فردوسی برای به کرسی نشاندن این هفت واژه، از سیاهی لشکر ِ سپاه ِ شراب، جام، پهلوانی، گردی، سالاری، درفش، شاهی، نیرومندی و میهن دوستی، بهره می برد .

***


به نام خداوند جان و « خرد » / کزین برتر اندیشه برنگذرد - 

« خرد » گر، سخن برگزیند همی / همان را گزیند که بیند همی  -

« خرد » بهتر از هر چه ایزد بداد / ستایش « خرد » را به از راه داد  -

« خرد » رهنمای و خرد دلگشای / « خرد » دست گیرد به هر دو سرای  -

« خرد » تیره و مرد روشن روان / نباشد همی شادمان یک زمان  -

« خرد » را و جان را که یارد ستود / و گر من ستایم که یارد شنود  -

« خرد » چشم جانست چون بنگری / تو بی‌چشم شادان جهان نسپری  -

« خرد » باید و دانش و راستی / که کژی بکوبد در کاستی  -

« خرد » همچو آبست و دانش زمین / بدان کاین جدا و آن جدا نیست زین  - 

« خرد » گیر کآرامش جان تست / نگهدار گفتار و پیمان تست  - 

« خرد » افسر شهریاران بود / همان زیور نامداران بود  - 

« خرد »مرد را خلعت ایزدیست / سزاوار خلعت نگه کن که کیست  - 

« خرد » را مه و خشم را بنده دار / مشو تیز با مرد پرهیزکار  -

 « خرد » دارد ای پیر، بسیار نام / رساند « خرد » پادشا را به کام  - 

    یکی مهر خوانند و دیگر وفا / «خرد» دور شد درد ماند و جفا  - 

« خرد » چون بود با دلاور به راز / به شرم و به پوزش نیاید نیاز  -

« خرد »  مرد را خلعت ایزدیست / ز اندیشه دورست و دور از بدیست  - 


 هنرمند کز خویشتن در شگفت / بماند، هنر زو نباید گرفت  -  

« خرد » باید و نام و فر و نژاد / بدین چار گیرد سپهر از تو یاد  -


بهادر امیرعضدی

بهرام چوبینه و خرافه و جادو

و.ک(322)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

*** 

بهرام چوبینه و خرافه و جادو -

***

طمع و طعم شیرین و فریبنده ی فراورده ی نیرنگ و دسیسه، به مذاق بهرام چوبینه، خوش نمی آید و حاصل خرافه و جادو را بر نمی تابد.

بهرام، یکی از سپاهیان گم شده ی بهرام چوبینه، با اسیری ترک تبار و زشت رو، سر می رسد:

 ابا سرخ ترکی بد او گربه چشم / تو گفتی دل آزرده دارد بخشم -


 بهرام چوبینه، به اسیر ترک: 

از آن پس بپرسیدش از ترک زشت / که ای دوزخی روی دور از بهشت - 

چه مردی و نام و نژاد تو چیست / که زاینده را بر تو باید گریست -


چنین داد پاسخ، من جادوام / ز مردی و از مردمی یک سو ام -

هران کس که سالار باشد به جنگ / به کار آیمش، چون بود کار تنگ -

اگر یابم از تو به جان زینهار / یکی پر هنر یافتی دستوار - 


چو بشنید بهرام و اندیشه کرد / دلش گشت پر درد و رخساره زرد - 

زمانی همی گفت کین روز جنگ / به کار آیدم چون شود کار تنگ - 

زمانی همی گفت بر ساوه شاه / چه سود آمد از جادویی بر سپاه - 

همه نیکویی ها ز یزدان بود / کسی را کجا بخت خندان بود - 

بفرمود از تن بریدن سرش / جدا کرد جان از تن بی برش -


چو او را بکشتند بر پای خاست / چنین گفت کای داور داد و راست - 

بزرگی و پیروزی و فرهی / بلندی و نیروی شاهنشهی - 

نژندی و هم شادمانی ز تست / انوشه، دلیری، که راه تو جست -


بهادر امیرعضدی


« اصلاحات ارضی » کسرا انوشیروان و مالیات بستن بر حاصلِ کشت و زرع کشاورزان

و.ک(323)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

 « اصلاحات ارضی » کسرا انوشیروان و مالیات بستن بر حاصلِ کشت و زرع کشاورزان:

 شدند انجمن بخردان و ردان / بزرگان و بیداردل موبدان –

 همه پادشاهان شدند انجمن / زمین را ببخشید و بر زد رسن –

 گزیتی* نهادند بر یک درم / گر ایدون که دهقان نباشد دژم –

 کسی را کجا تخم گر چارپای / به هنگام ورزَش نبودی بجای – 

ز گنج شهنشاه برداشتی / وگرنه زمین خوار بگذاشتی –

 بنا کِشته اندر نبودی سخن / پراگنده شد رسمهای کهن –

 گزیت رِز بارور شش درم / به خرما ستان بر همین بُد رقم –

 ز زیتون و جوز و ز هر میوه دار / که در مهرگان شاخ بودی ببار –

 ز ده بن درمی رسیدی به گنج / نبوید جزین تا سر سال رنج –

 وزین خوردنیهای خردادماه / نکردی به کار اندرون کس نگاه –

 کسی کش درم بود و دهقان نبود / ندیدی غم رنج و کشت و درود –

 بر اندازه از ده درم تا چهار / بسالی ازو بستدی کاردار –

 کسی بر کدیدر نکردی ستم / به سالی به سه بهره بود این درم –

 گزارنده بودی به دیوان شاه / ازین باژ بهری به هر چار ماه –

 دبیر و پرستنده ی شهریار / نبودی به دیوان کسی زین شمار –

 گزیت و خراج آنچ بد نام برد / بسه روز، نامه به موبد سپرد –

…………………………………………………………................

  پ ن:

 * گزیت: مالیات