و.ک(313)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
اندرز انوشیروان به پسرش هرمزد:
گر ایمن کنی مردمان را به داد/خود ایمن بخسبی و از داد شاد -
به پاداش نیکی بیابی، بهشت/بزرگ، آنک او تخم نیکی بکشت -
نگر تا نباشی به جز بردبار/که تندی نه خوب آید از شهریار -
بگرد دروغ ایچ گونه مگرد/چو گردی شود بخت را روی زرد -
دل و مغز را دور دار از شتاب/خرد را شتاب اندر آرد به خواب -
به نیکی گرای و به نیکی بکوش/به هر نیک و بد پند دانا نیوش -
نباید که گردد به گرد تو بد/کزان بد تو را بی گمان بد رسد -
همه پاک پوش و همه پاک خور/همه پند ها یاد گیر از پدر -
ز نیکی فرو مایه را دور دار/به بیداد گر مرد، مگذار کار -
همه گوش و دل سوی درویش دار/همه کار او چون غم خویش دار –
و.ک(314)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
نیایش کیخسرو
***
رابطه ی کیکاووس و کیخسرو با آتش و آتشکده و زند و اوستا.
***
رابطه ی نیا، (کیکاووس) و نبیره، (کیخسرو) با آتش و آتشکده و زند و اوستا:
نیا چون شنید از نبیره سخن / یکی پند پیرانه افگند بن -
سر و تن بشوییم با پا و دست / چنانچون بودمرد یزدان پرست -
ابا باژ با کردگار جهان / بدو برکنیم آفرین نهان -
بباشیم بر پیش آتش بپای / مگر پاک یزدان بود رهنمای -
بجایی که او دارد آرامگاه / نماید نماینده داد راه -
پراز بیم دل یک بیک پرامید / برفتند با جام ههای سپید -
چو آتش بدیدند گریان شدند / چو بر آتش تیز بریان شدند -
چو خسرو به آب مژه رخ بشست/برافشانیم دینار بر زند و است-
بیک هفته بر پیش یزدان بدند / مپندار کآتش پرستان بدند -
که آتش بدان گاه محراب بود / پرستنده را دیده پرآب بود -
اگر چند اندیشه گردد دراز/هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز-
بیک ماه در آذرابادگان/ببودند شاهان و آزادگان-
کیخسرو در وصیت خود نیز از ترمیمِ آتشکده ها سخن میگوید:
نگه کن بشهری که ویران شدست / کنام پلنگان و شیران شدست -
دگر هرکجا رسم آتشکدست / که بی هیربد جای ویران شدست -
سه دیگر کسی کو ز تن بازماند / بروز جوانی درم برفشاند -
دگر چاهساری که بی آب گشت / فراوان برو سالیان برگذشت -
بدین "گنج بادآور"* آباد کن / درم خوار کن مرگ را یاد کن –
.................................................
پ ن:
* گنج بادآور، که خسرو پرویز نیز به تاسی از کیخسرو، گنج های بادآور، گنج خضرا، گنج دیبای خسروی، گنج سوخته، گنج شادورد و گنج عروس را تدارک دید.
و.ک(315)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
پند لهراسب به گشتاسب و پاسخ گزنده ی گشتاسب
***
پند لهراسب به گشتاسب:
چو اندرز کیخسرو آرم به یاد / تو بشنو نگر سر نپیچی ز داد -
مرا گفت بیدادگر شهریار / یکی خو بود پیش باغ بهار -
که چون آب باید به نیرو شود / همه باغ ازو پر ز آهو شود -
جوانی هنوز این بلندی مجوی / سخن را بسنج و به اندازه گوی -
و پاسخ گزنده ی گشتاسب:
چو گشتاسب بشنید شد پر ز درد/بیامد ز پیش پدر گونه زرد-
همی گفت بیگانگان را نواز*/ چنین باش و با زاده هرگز مساز –
بیگانه نوازی* لهراسب:
به کاوسیان بود لهراسپ شاد/همیشه ز کیخسروش بود یاد-
همی ریخت زان درد گشتاسپ خون/همی گفت هرگونه با رهنمون-
همی گفت هرچند کوشم به رای/نیارم همی چارهٔ این به جای-
گشتاسب:
بدو گفت گشتاسپ کای نامجوی/ندارم به پیش پدر آبروی-
به کاوسیان خواهد او نیکوی/بزرگی و هم افسر خسروی-
و
چو تنها شوم ننگ دارم همی/ز لهراسپ دل تنگ دارم همی-
دل او به کاوسیانست شاد/نیاید گذر مهر او بر نژاد-
و.ک(316)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
ریشه ی باورِ « طلسم آهن » و تاراندن آل، از بالین زن زائو
***
ایام قدیم، رسم و اعتقاد بر این بود که برای دور کردن و فراری دادن « آل »، از زن زائو، و تضمین سلامت و زنده ماندن نوزاد، زیر بالین زن زائو، شمشیر، خنجر، چاقو یا هر چیز برنده ی آهنی بگذارند . این رسم هنوز نیز در روستاهای ما بر قرارست و در شهر های (شیراز و فارس) نیز در قالب رسمِ "لول اندازون"، جان سختی میکند. ریشه ی این باور، به آیین زرتشتی پیشینیان ما بر میگردد.
زرتشت برای دفع بلا از اسفندیار، بازو بندی آهنین به بازوی اسفندیار می بندد :
یکی نغز « پولاد »، زنجیر داشت / نهان کرده از « جادو »، آژیر داشت –
به بازوش، در بسته بد، زردهشت / بگشتاسب، آورده بود، از بهشت –
بدان « آهن »، از جان اسفندیار / نبردی گمانی به بَد، روزگار –
بینداخت زنجیر، در گردنش / بران سان که نیرو ببرد از تنش -
اسفندیار برای نجات خواهرانش که در رویین دژ، اسیر و در بند ارجاسب هستند، بایستی از هفت خوان بگذرد . کارایی این طلسم آهنین، در خوان چهارمِ اسفندیار،خود را می نمایاند و « قضا و بلا » را از اسفندیار، در مواجهه با پیر زن جادو، دفع می کند:
به بالا چوسرو و چو خورشید روی / فرو هشته از مشک تا پای موی –
بسان یکی ترک شد خوبروی / چو دیبای چینی، رخ، از مشک، موی –
بیامد به نزدیک اسفندیار / نشست از بر سبزه و جویبار –
زن جادو از خویشتن شیر کرد / جهانجوی آهنگ شمشیر کرد –
بدو گفت: بر من نیاری گزند / اگر آهنین کوه، گردی بلند –
بیارای زان سان که هستی، رُخـَـت / به شمشیر یازم کنون، پاسخت -
طلسم آهنین اسفندیار، جادوی رخ زیبا و اندام برازنده و دروغین زن جادو را محو می کند و چهره ی راستین زن جادو را عریان می سازد :
به « زنجیر »، شد گنده پیری تباه / سر و موی، چون برف و رنگی سیاه –
یکی تیز خنجر، بزد بر سرش / مبادا که بینی سرش،بر برش –
چو جادو بمرد، آسمان تیره گشت / بران سان که چشم، اندران خیره گشت -
و.ک(317)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
بازور، و افسون ِ بارش ِ برف و بوران بر سر سپاه ایران
***
بازورِ جادو در شاهنامه
***
با زور، به دستور پیران ویسه، با افسون برف و بوران بر سر سپاه ایران می پراکند و دست و بازوی سپاهیان ایران را از گردش ابزار نبرد باز میدارد:
ز ترکان یکی بود با زور نام / به افسون به هر جای گسترده کام -
بیاموخته کژی و جادوی / بدانسته چینی و هم پهلوی -
چنین گفت پیران بافسون پژوه / کز ایدر برو تا سر تیغ کوه -
یکی برف و سرما و باد دمان / بریشان بیاور هم اندر زمان -
چو بازور در کوه شد در زمان / برآمد یکی برف و باد دمان -
همه دست آن نیزهداران ز کار / فروماند از برف در کارزار -
وزان پس برآورد هومان غریو / یکی حمله آورد برسان دیو -
بکشتند چندان ز ایران سپاه / که دریای خون گشت آوردگاه -
در و دشت گشته پر از برف و خون / سواران ایران فتاده نگون -
کشته به دست رهام*:
چو رهام نزدیک جادو رسید / سبک تیغ تیز از میان برکشید -
بیفگند دستش بشمشیر تیز / یکی باد برخاست چون رستخیز -
ز روی هوا ابر تیره ببرد / فرود آمد از کوه رهام گرد -
یکی دست ِ با زور ِ جادو به دست / به هامون شد و بارگی برنشست -
هوا گشت زان سان که از پیش بود / فروزنده خورشید را رخ نمود -
.......................................................................................
پ ن:
*رهام، پسر گودرز کشوادگان