برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

اندرز انوشیروان به پسرش هرمزد

و.ک(313)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

اندرز انوشیروان به پسرش هرمزد:

  گر ایمن کنی مردمان را به داد/خود ایمن بخسبی و از داد شاد -

 به پاداش نیکی بیابی، بهشت/بزرگ، آنک او تخم نیکی بکشت - 

نگر تا نباشی به جز بردبار/که تندی نه خوب آید از شهریار -

 بگرد دروغ ایچ گونه مگرد/چو گردی شود بخت را روی زرد - 

دل و مغز را دور دار از شتاب/خرد را شتاب اندر آرد به خواب -

 به نیکی گرای و به نیکی بکوش/به هر نیک و بد پند دانا نیوش -

نباید که گردد به گرد تو بد/کزان بد تو را بی گمان بد رسد -

 همه پاک پوش و همه پاک خور/همه پند ها یاد گیر از پدر -

 ز نیکی فرو مایه را دور دار/به بیداد گر مرد، مگذار کار -

همه گوش و دل سوی درویش دار/همه کار او چون غم خویش دار –


رابطه ی کیکاووس و کیخسرو با آتش و آتشکده و زند و اوستا

و.ک(314)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

نیایش کیخسرو 

***

 رابطه ی کیکاووس و کیخسرو با آتش و آتشکده و زند و اوستا.

***

 رابطه ی نیا، (کیکاووس) و نبیره، (کیخسرو) با آتش و آتشکده و زند و اوستا:

  نیا چون شنید از نبیره سخن / یکی پند پیرانه افگند بن -

 سر و تن بشوییم با پا و دست / چنانچون بودمرد یزدان پرست - 

ابا باژ با کردگار جهان / بدو برکنیم آفرین نهان -

 بباشیم بر پیش آتش بپای / مگر پاک یزدان بود رهنمای -

 بجایی که او دارد آرامگاه / نماید نماینده داد راه -

 پراز بیم دل یک بیک پرامید / برفتند با جام ههای سپید - 

چو آتش بدیدند گریان شدند / چو بر آتش تیز بریان شدند - 

چو خسرو به آب مژه رخ بشست/برافشانیم دینار بر زند و است-

بیک هفته بر پیش یزدان بدند / مپندار کآتش پرستان بدند - 

که آتش بدان گاه محراب بود / پرستنده را دیده پرآب بود -

اگر چند اندیشه گردد دراز/هم از پاک یزدان نه ای بی نیاز-
بیک ماه در آذرابادگان/ببودند شاهان و آزادگان-


  کیخسرو در وصیت خود نیز از ترمیمِ آتشکده ها سخن میگوید: 

نگه کن بشهری که ویران شدست / کنام پلنگان و شیران شدست - 

دگر هرکجا رسم آتشکدست / که بی هیربد جای ویران شدست -

 سه دیگر کسی کو ز تن بازماند / بروز جوانی درم برفشاند -

 دگر چاهساری که بی آب گشت / فراوان برو سالیان برگذشت - 

بدین "گنج بادآور"* آباد کن / درم خوار کن مرگ را یاد کن –

.................................................

پ ن: 

* گنج بادآور، که خسرو پرویز نیز به تاسی از کیخسرو، گنج های بادآور، گنج خضرا، گنج دیبای خسروی، گنج سوخته، گنج شادورد و گنج عروس را تدارک دید.


پند لهراسب به گشتاسب و پاسخ گزنده ی گشتاسب به بیگانه نوازی* لهراسب

و.ک(315)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

پند لهراسب به گشتاسب و پاسخ گزنده ی گشتاسب

***

پند لهراسب به گشتاسب: 

چو اندرز کیخسرو آرم به یاد / تو بشنو نگر سر نپیچی ز داد -

  مرا گفت بیدادگر شهریار / یکی خو بود پیش باغ بهار -

 که چون آب باید به نیرو شود / همه باغ ازو پر ز آهو شود - 

جوانی هنوز این بلندی مجوی / سخن را بسنج و به اندازه گوی - 


و پاسخ گزنده ی گشتاسب:

چو گشتاسب بشنید شد پر ز درد/بیامد ز پیش پدر گونه زرد-

 همی گفت بیگانگان را نواز*/ چنین باش و با زاده هرگز مساز –


بیگانه نوازی* لهراسب:
به کاوسیان بود لهراسپ شاد/همیشه ز کیخسروش بود یاد-
همی ریخت زان درد گشتاسپ خون/همی گفت هرگونه با رهنمون-
همی گفت هرچند کوشم به رای/نیارم همی چارهٔ این به جای-

گشتاسب:
 بدو گفت گشتاسپ کای نامجوی/ندارم به پیش پدر آبروی-
  به کاوسیان خواهد او نیکوی/بزرگی و هم افسر خسروی-

و

چو تنها شوم ننگ دارم همی/ز لهراسپ دل تنگ دارم همی-
دل او به کاوسیانست شاد/نیاید گذر مهر او بر نژاد-


بهادر امیرعضدی

ریشه ی باورِ « طلسم آهن » و تاراندن آل، از بالین زن زائو

و.ک(316)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

ریشه ی باورِ « طلسم آهن » و تاراندن آل، از بالین زن زائو 

***

ایام قدیم، رسم و اعتقاد بر این بود که برای دور کردن و فراری دادن « آل »، از زن زائو، و تضمین سلامت و زنده ماندن نوزاد، زیر بالین زن زائو، شمشیر، خنجر، چاقو یا هر چیز برنده ی آهنی بگذارند . این رسم هنوز نیز در روستاهای ما بر قرارست و در شهر های (شیراز و فارس) نیز در قالب رسمِ "لول اندازون"، جان سختی میکند. ریشه ی این باور، به آیین زرتشتی پیشینیان ما بر میگردد.


زرتشت برای دفع بلا از اسفندیار، بازو بندی آهنین به بازوی اسفندیار می بندد :

یکی نغز « پولاد »، زنجیر داشت / نهان کرده از « جادو »، آژیر داشت – 

به بازوش، در بسته بد، زردهشت / بگشتاسب، آورده بود، از بهشت –

بدان « آهن »، از جان اسفندیار / نبردی گمانی به بَد، روزگار – 

بینداخت زنجیر، در گردنش / بران سان که نیرو ببرد از تنش - 


اسفندیار برای نجات خواهرانش که در رویین دژ، اسیر و در بند ارجاسب هستند، بایستی از هفت خوان بگذرد . کارایی این طلسم آهنین، در خوان چهارمِ اسفندیار،خود را می نمایاند و « قضا و بلا » را از اسفندیار، در مواجهه با پیر زن جادو، دفع می کند:

به بالا چوسرو و چو خورشید روی / فرو هشته از مشک تا پای موی –

بسان یکی ترک شد خوبروی / چو دیبای چینی، رخ، از مشک، موی –

بیامد به نزدیک اسفندیار / نشست از بر سبزه و جویبار –

زن جادو از خویشتن شیر کرد / جهانجوی آهنگ شمشیر کرد –

بدو گفت: بر من نیاری گزند / اگر آهنین کوه، گردی بلند – 

بیارای زان سان که هستی، رُخـَـت / به شمشیر یازم کنون، پاسخت - 


طلسم آهنین اسفندیار، جادوی رخ زیبا و اندام برازنده و دروغین زن جادو را محو می کند و چهره ی راستین زن جادو را عریان می سازد : 

به « زنجیر »، شد گنده پیری تباه / سر و موی، چون برف و رنگی سیاه – 

یکی تیز خنجر، بزد بر سرش / مبادا که بینی سرش،بر برش –

چو جادو بمرد، آسمان تیره گشت / بران سان که چشم، اندران خیره گشت - 

بهادر امیرعضدی

بازور، و افسون ِ بارش ِ برف و بوران بر سر سپاه ایران

و.ک(317)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

*** 

بازور، و  افسون ِ  بارش ِ  برف و بوران بر سر سپاه ایران

***

بازورِ جادو در شاهنامه

***

با زور، به دستور پیران ویسه، با افسون برف و بوران بر سر سپاه ایران می پراکند و دست و بازوی سپاهیان ایران را از گردش ابزار نبرد باز میدارد: 

ز ترکان یکی بود با زور نام / به افسون به هر جای گسترده کام -

 بیاموخته کژی و جادوی / بدانسته چینی و هم پهلوی -

 چنین گفت پیران بافسون پژوه / کز ایدر برو تا سر تیغ کوه -

 یکی برف و سرما و باد دمان / بریشان بیاور هم اندر زمان -

 چو بازور در کوه شد در زمان / برآمد یکی برف و باد دمان -

 همه دست آن نیزه‌داران ز کار / فروماند از برف در کارزار -

 وزان پس برآورد هومان غریو / یکی حمله آورد برسان دیو -

 بکشتند چندان ز ایران سپاه /  که دریای خون گشت آوردگاه -

 در و دشت گشته پر از برف و خون / سواران ایران فتاده نگون -

   

کشته به دست رهام*:

 چو رهام نزدیک جادو رسید / سبک تیغ تیز از میان برکشید - 

بیفگند دستش بشمشیر تیز / یکی باد برخاست چون رستخیز -

 ز روی هوا ابر تیره ببرد / فرود آمد از کوه رهام گرد -

 یکی دست ِ  با زور  ِ  جادو به دست / به هامون شد و بارگی برنشست -

 هوا گشت زان سان که از پیش بود / فروزنده خورشید را رخ نمود -

.......................................................................................

پ ن:

*رهام، پسر گودرز کشوادگان