برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

(168) - مترادف اصطلاحِ "پایان شب سیه، سپید ست" در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

(168) - مترادف اصطلاحِ "پایان شب سیه، سپید ست" در شاهنامه ی فردوسی.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه.
***
اصطلاح پایان شب سیه، سپید ست
***
اگر چند باشد شب دیریاز/برو تیرگی هم نماند دراز-
شود روز چون چشمه روشن شود/جهان چون نگین بدخشان شود-


بهادر امیرعضدی 

 ی

(167) - مترادف اصطلاحِ "روزگار کسی را سیاه کردن" در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***
(167) - مترادف اصطلاحِ "روزگار کسی را سیاه کردن" در شاهنامه ی فردوسی.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه.
***
که دانست کاین کودک ارجمند/بدین سال گردد چو سرو بلند-
به جنگ آیدش رای و سازد سپاه/به من برکند روز روشن سیاه-

بهادر امیرعضدی

خوی بد کیکاووس در برابر رادی رستم


برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***

خوی بد کیکاووس در برابر رادی رستم

***

نقش خوی بد(دریغ داشتن نوشدارو) در رفتارِ شهریار، در برابر راد منشی در کردارِنیک(تاج بخشی) رستم.

***
پیام رستم به کیکاووس:
پیامی ز من پیش کاووس بر/بگویش که مارا چه آمد به سر-
به دشنه جگرگاه پور دلیر/دریدم که رستم مماناد دیر-
گرت هیچ یادست کردار من/یکی رنجه کن دل به تیمار من-
ازان نوشدارو که در گنج تست/کجا خستگان را کند تن درست-
به نزدیک من با یکی جام می/سزد گر فرستی هم اکنون به پی-
مگر کاو ببخت تو بهتر شود/چو من پیش تخت تو کهتر شود-
بیامد سپهبد بکردار باد/به کاووس یکسر پیامش بداد-


خوی بد ِ بی چشم رویی و ناسپاسی کیکاووس در برهه ی مرگ سهراب به دست رستم، نمایان می شود:
بدو گفت کاووس کز انجمن/اگر زنده ماند چنان پیلتن-
شود پشت رستم به نیرو ترا/هلاک آورد بی گمانی مرا-
اگر یک زمان زو به من بد رسد/نسازیم پاداش او جز به بد-
کجا گنجد او در جهان فراخ/بدان فر و آن برز و آن یال و شاخ-
شنیدی که او گفت کاووس کیست/گر او شهریارست پس طوس کیست-
کجا باشد او پیش تختم به پای/کجا راند او زیر فر همای-


چو بشنید گودرز برگشت زود/بر رستم آمد به کردار دود-
بدو گفت خوی بد شهریار/درختیست جنگی همیشه به بار-


بهادر امیرعضدی

(166) - اصطلاحِ "خون ریزون"" در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***
(166) - اصطلاحِ "خون ریزون"" در شاهنامه ی فردوسی.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه.
***
ضحاک چنین در خواب دیده ست که نوزادی فریدون نام، به عرصه خواهد رسید و تخت و تاج را از او می ستاند و او را به بند می کشد. در همین راستا، ضحاک برای "دفع شر و رفع قضا و بلا" متوسل به "خونریزی" می شود.
***
ارنواز دختر جمشید شاه به فریدون در باب رفتن ضحاک به هندوستان برای "خونریزان":
بگفتند کاو سوی هندوستان/بشد تا کند بند جادوستان-
ببرد سر بی گناهان هزار/هراسان شدست از بد روزگار-
کجا گفته بودش یکی پیشبین/که پردختگی گردد از تو زمین-
که آید که گیرد سر تخت تو/چگونه فرو پژمرد بخت تو-
دلش زان زده فال پر آتشست/همه زندگانی برو ناخوشست-


خونریزون ضحاک:
همی خون دام و دد و مرد و زن/بریزد کند در یکی آبدن-
مگر کاو سرو تن بشوید به خون/شود فال اخترشناسان نگون-

...............................................................................

در حاشیه:
خون ریزان برای دفع شر و رفع قضا و بلا، و دور ساختن انرژی منفی طبیعت، واکنشی اهریمنی
و
درخت کاری، هدیه و نثاری به طبیعت به نیت ِ جذب انرژی مثبت از طبیعت، واکنشی اهورایی.

خون ریزان(خون ریزون) اهریمنی، واکنشی متفاوت از خونخواهی و کین خواهی اهورایی.


چه نیکوست که بجای کشتن مرغ و خروس و گوسفند، درخت ِ دوستی با طبیعت در دل ِ  زمین بنشانیم.


بهادر امیرعضدی

(165) - مترادف اصطلاحِ "تا مرد سخن نگفته باشد ..." در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
(165) - مترادف اصطلاحِ "تا مرد سخن نگفته باشد ..." در شاهنامه ی فردوسی.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه.
***

نبینی که موبد به خسرو چه گفت / بدانگه که بگشاد راز از نهفت - 

سخن گفت ناگفته چون گوهر است / کجا نا بسوده به سنگ اندرست - 

چو از بند و پیوند یابد رها / درخشنده مهری بود بی بها -


بهادر امیرعضدی