برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

گلایه ی فردوسی از باد و برف و تنگدستی اش

و.ک(045)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
گلایه ی فردوسی از باد و برف و تنگدستی اش:

 ز گیتی برآمد سراسر خروش/در آذر بد این جشن روز سروش-
برآمد یکی ابر و شد تیره ماه/همی تیر بارید ز ابر سیاه-
نه دریا پدید و نه دشت و نه راغ/نبینم همی در هوا پر زاغ-
حواصل فشاند هوا هر زمان/چه سازد همی زین بلند آسمان-
نماندم نمکسود و هیزم نه جو/نه چیزی پدیدست تا جودرو-
بدین تیرگی روز و بیم خراج/زمین گشته از برف چون کوه عاج-
 همه کارها را سراندر نشیب/مگر دست گیرد حسین قتیب-
کنون داستانی بگویم شگفت/کزان برتر اندازه نتوان گرفت-

بهادر امیرعضدی

تازیان، از دیدگاه فردوسی و یزدگرد سوم.

و.ک(046)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
تازیان، از دیدگاه فردوسی و یزدگرد سوم.
***
تازیان، از دیدگاه فردوسی:
تازیان، نیزه داران ِ خنجرگزار

گزین کرد از تازیان سی هزار/همه نیزه داران خنجرگزار -

فردوسی، عربستان را با قید ِ دشت نیزه وران و دشت نیزه گزاران می نمایاند و می نامد:
فراوان کس از دشت نیزه وران/بر خویش خواند آزموده سران -
&
 به سالی هم دشت نیزه وران/نیابند خورد از کران تا کران -
&
هم ایران و هم دشت نیزه وران/هم آن تخت شاهی و تاج سران -

ز ترکان و از دشت نیزه وران/ز هر سو بیامد سپاهی گران -
&
وگرنه مرا با سپاهی گران/هم از روم وز دشت نیزه وران -
&
جوانوی دانا ز پیش سران/بیامد سوی دشت نیزه وران -
&
ور ایدون که از دشت نیزه وران/نبالد کسی از کران تا کران -

 تازیان از زبان یزدگرد سوم:
  همانا که آمد شما را خبر/که ما را چه آمد ز اختر به سر -
ازین مارخوار اهرمن چهرگان/ز دانایی و شرم بی بهر گان -
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد / همی داد خواهند گیتی به باد -
چنین گشت پرگار چرخ بلند/که آید بدین پادشاهی گزند -
ازین زاغ ساران بی آب و رنگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ - 
بدین تخت شاهی نهادست روی / شکم گرسنه کام دیهیم جوی -
پراکنده گردد بدی در جهان / گزند آشکارا و نیکی نهان -

اعتراف منذر تازی:
سه دیگر که خون ریختن کار ماست/همان ایزد دادگر یار ماست-

تازیان، نیزه وران، در نبرد شعیب با سپاه داراب:
شد از جنگ نیزه وران تا به روم/همی جست رزم اندر آباد بوم -


بهادر امیرعضدی

داوری گشسپ دبیر، از نابکاری یزدگرد بزه کار.

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
داوری گشسپ دبیر، از نابکاری یزدگرد بزه کار.
***
نقد و نکوهش گشسپ دبیر بر فراز دخمه ی یزدگرد بزه کار:

چنین گفت گویا گشسپ دبیر/که ای نامداران برنا و پیر-
جهاندارمان تا جهان آفرید/کسی زین نشان شهریاری ندید-
که جز کشتن و خواری و درد و رنج/بیاگندن از چیز درویش گنج-
ازین شاه ناپاک تر کس ندید/نه از نامداران پیشین شنید-
نخواهیم بر تخت زین تخمه کس/ز خاکش به یزدان پناهیم و بس-
.................... .................... ....................
پ ن:
 گشسب، دانای روزگار، - دبیر یزد گرد بزه گر - مشاور بهرام گور - بعد از یزد گرد تا بزرگ شدن بهرام گور ، پسرش بهرام گشسب را بر تخت نشاند.

بهادر امیرعضدی

مفاهیم متعدد، متفاوت و گاه متضاد یک واژه در شاهنامه - 15 - واژه ی "دهید" در شاهنامه.

 و.ک(007)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

مفاهیم متعدد، متفاوت و گاه متضاد یک واژه در شاهنامه - 15 - واژه ی "دهید" در شاهنامه. 

***

 مفاهیمی متفاوت از واژه ی "دهید"(بجنگید، برزمید)، در بیت:
به ترکان بفرمود کاندر "دهید"/درین دشت، کشتی به خون برنهید-
***
مراد از دهید، همان دهاده، داد و ستد، بده بستان، گیر و دار(بگیر و بدار)، زد و خورد، بلوا، آشوب، جنگ و ستیز.
***

به لشکر بفرمود کاندر "دهید"

کمان ها سراسر به زه بر نهید

و

چو در دژ شوم برفرازم درفش

درفشان کنم تیغهای بنفش

شما روی یکسر سوی دژ نهید

چنانک اندر آیید دمید و "دهید"

و

ز گرد سواران و زخم تبر

نباید که داند کس از پای سر

شما یکسره چشم بر من نهید

چو من برخروشم دمید و "دهید"

و

همه جان یکایک به کف برنهید

اگر لشکر آید دمید و "دهید"

وگر بر چنین رویتان نیست رای

از ایدر مجنبید یک تن زجای

و

 به تاریکی اندر "دهاده" بخاست
ز دست چپ لشکر و دست راست
و
 برفتند از جای یکسر چو کوه
"دهاده" برآمد ز هر دو گروه
و
 "دهاده" برآمد ز نخچیرگاه
پرآواز شد گوش شاه و سپاه
و
 "دهاده" برآمد ز هر دو گروه
بیابان نبود ایچ پیدا ز کوه
و
 "دهاده" برآمد ز هر پهلوی
چکاچاک برخاست از هر سوی
و
 "دهاده" برآمد ز قلب سپاه
ز یک دست رستم ز یک دست شاه
و
 زواره بیامد به پیش سپاه
"دهاده" برآمد ز آوردگاه
و
 "" برآمد ز هر دو سپاه
تو گفتی برآویخت با شید ماه


دِه و دار، بده و بدار: 

خروش آمد از لشکر هر دو سوی
ده و دار گردان پرخاشجوی

و

کز ایران ده و دار و بانگ خروش
فراوان ز هر شب فزون بود دوش

و

برآمد ز ناگه ده و دار و گیر
درخشیدن تیغ و باران تیر

و

برآمد ز لشکر ده و دار و گیر
بپوشید روی هوا را بتیر

و

ده و دار برخاست از رزمگاه
هوا شد به کردار ابر سیاه


بهادر امیرعضدی

نقش راز آلود ستارگان در پیش بینی ِ رخدادها در شاهنامه ی فردوسی – بخش 33 – شاپور ذوالاکتاف

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
نقش راز آلود ستارگان در پیش بینی ِ رخدادها در شاهنامه ی فردوسی – بخش 33 – شاپور ذوالاکتاف
***  
حکیم فرزانه ی طوس، در شاهنامه ی کوه پیکرش، باور پیشینیان ما به طالع سعد و نحس و ایمان آنان به توان اختر شناسان در باز بینی و بازخوانی آینده ی اشخاص یا رخداد ها یا جنگ های پیش رو، را بازتاب می دهد و رخ می نمایاند.
برای برآورد ِ فرجام ِ نبرد ها، آینده و سرنوشت آتی اشخاص پس از تولد، فرجام ازدواج ها، و دیگر سوژه ها، از ستاره شماران و زیج و اسطرلاب بهره گرفته میشده ست.
***
ستاره شماران در شاهنامه، "پیش بین" رخداد های آتی و نه "رهنمون و راهگشا"ی مسیر ِ رخدادهای پیش روی شاهان و پهلوانانند.
***

چنان بد که یک روز با تاج و گنج/همی داشت از بودنی دل به رنج-
ز تیره شب اندر گذشته سه پاس/بفرمود تا شد ستاره شناس-
بپرسیدش از تخت شاهنشهی/هم از رنج وز روزگار بهی-
منجم بیاورد صلاب را/بینداخت آرامش و خواب را-
نگه کرد روشن به قلب اسد/که هست او نماینده فتح و جد-
بدان تا رسد پادشا را بدی/فزاید بدو فره ایزدی-
چو دیدند گفتندش ای پادشا/جهانگیر و روشن دل و پارسا-
یکی کار پیش است با رنج و درد/نیارد کس آن بر توبر یاد کرد-
چنین داد شاپور پاسخ بدوی/که ای مرد داننده و راه جوی-
چه چارست تا این ز من بگذرد/تنم اختر بد به پی نسپرد-
ستاره شمر گفت کای شهریار/ازین گردش چرخ ناپایدار-
به مردی و دانش نیابی گذر/خردمند گر مرد پرخاشخر-
بباشد همه بودنی بی گمان/نتابیم با گردش آسمان-
چنین داد پاسخ گرانمایه شاه/که دادار باشد ز هر بد نگاه-
که گردان بلند آسمان آفرید/توانایی و ناتوان آفرید-
بگسترد بر پادشاهیش داد/همی بود یک چند بی رنج و شاد-

بهادر امیرعضدی