برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
چالش شماره (16):
4889 - فراوان گهر باید و زرو سیم
برفتن پر امید و بودن به بیم - مسکو
*
۸۴۲ – فراوان گهر باید و زرّ و سیم
برفتن پُر اومید، بودن به بیم – خالقی
*
۸۵۰ – فراوان گهر باید و زرّ و سیم،
برفتن بر اومید و بودن به بیم. – کزازی
*
پرسش:
پر امید
یا
بر اومید
*
پاسخ:
۸۵۰ – فراوان گهر باید و زرّ و سیم،
برفتن بر اومید و بودن به بیم. – کزازی
"✅ بر بنیاد امیدِ گنج، بر پایه ی امیدِ گنج، دلخوشیم و امیدوار. و در بودن(نرفتن)، در بیم و هراس تنگدستی و بی بهره ماندن اندریم. به کیخسرو: "بپسیچم"(تدارک) این "کار"(رهانیدن بیژن از چاه) را، نه با جنگ، که با ترفند و تدبیر، خواهم داد"
متن شماره 1800، از وبلاگ داستانِ داد : DASTANEDAD.BLOGSKY.COM
بهادر امیرعضدی
چالش شماره (15):
4886 - چنین گفت رستم بشاه جهان
که این کار ببسیچم اندر نهان
✅ رستم به کیخسرو: "بپسیچم"(تدارک) این "کار"(رهانیدن بیژن از چاه) را، نه با جنگ، که با ترفند و تدبیر، خواهم داد
بهادر امیرعضدی
چالش شماره ((14
4885 - بجنباندش اهرمن دل ز جای
بیندازد آن تیغ زن را زپای
پاسخ:
بجنباندش اهرمن دل ز جای
بیندازد آن تیغ زن را زپای
✅ : اصطلاحاً، "شیطان به جلد افراسیاب برود"، برانگیخته شود و "آن" تیغزن(بیژن) را از پای "بیاندازد".
چالش شماره (13):
4884 - یکی بادسارست دیو نژند
بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند - مسکو
۸۳۷ – یکی بادسارست دیوی نژند
بدو داده افسونِ اَکوان و بند – خالقی
۸۴۵ – یکی بادسار است و دیوی نِژَند
بدو داده افسونِ اکوان و بند. – کزازی
پرسش:
بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند
یا
بدو داده افسونِ اکوان و بند.
پاسخ:
بترسم ز بد گوهر افراسیاب
که بر جان بیژن بگیرد شتاب
اشاره به دیوساری افراسیاب دارد که بسیار داری افسون و نیرنگ و بند ست و پیش از به بند کشیدن بیژن، او را خواهد کشت.
و رستم هم به این "بند" بازی و فریبکاری و افسونگری افراسیاب اشاره میکند:
کلید چنین "بند" باشد فریب
نباید برین کار کردن نهیب
چالش شماره (12):
4923 - همی شهر بر شهر هودج کشید
همی رفت تا شهر توران رسید - مسکو
۸۷۵ – همه دشت، از آواز او، می خَنید
همی رفت تا شهر پیران رسید – خالقی
۸۸۳ – همه دشت، از آوازِ او، می خُنید،
همی رفت، تا شهرِ پیران رسید. – کزازی
پرسش:
همی شهر بر شهر هودج کشید
یا
همه دشت، از آواز او، می خَنید
پاسخ:
در پیوند و با توجه به چند بیت پیشین و بیت ِ
سوی شهر توران نهادند روی
یکی کاروانی پر از رنگ و بوی
و بیت های پسین، و بیتِ
چو آمد بنزدیک شهر ختن
نظاره بیامد برش مرد و زن
همی شهر بر شهر هودج کشید
چرا که: کاروان بازارگانی رستم به ختن(زاد و بوم پیران) در حرکت ست و رستم، هودج(کجاوه ی حمل بار و بنه ی کاروان) را به ختن میبرد و مرد و زن به تماشای هودج می آیند.
بهادر امیرعضدی