برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
شخصیت های شاهنامه، همدیگر را چگونه می بینند؟ - بخش 22 - افراسیاب از دید زال و پیران ویسه.
***
زال به رستم:
بدو گفت زال ای پسر گوش دار/یک امروز با خویشتن هوش دار-
که آن ترک در جنگ نر اژدهاست/در آهنگ و در کینه ابر بلاست-
درفشش سیاهست و خفتان سیاه/ز آهنش ساعد ز آهن کلاه-
همه روی آهن گرفته به زر/نشانی سیه بسته بر خود بر-
ازو خویشتن را نگه دار سخت/که مردی دلیرست و پیروز بخت-
بدو گفت رستم که ای پهلوان/تو از من مدار ایچ رنجه روان-
جهان آفریننده یار منست/دل و تیغ و بازو حصار منست-
افراسیاب از دید پیران:
پراگنده نامش به گیتی بدیست/ولیکن جز اینست مرد ایزدیست-
خرد دارد و رای و هوش بلند/به خیره نیاید به راه گزند-
رخت رزم افراسیاب:
زال به رستم:
درفشش سیاهست و خفتان سیاه/ز آهنش ساعد ز آهن کلاه-
همه روی آهن گرفته به زر/نشانی سیه بسته بر خود بر-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
اغراق یا بزرگنمایی در شاهنامه ی فردوسی - بخش هفتم
***
اغراق و بزرگنمایی، شگردی هنرمندانه که ردّ و نشان آن را در بسیاری از هنرها از جمله کاریکاتور، مینیاتور، سینما، تاتر، شعر(بویژه غزل)، داستان و ... می توان دید. اغراق، جلوه یی ست از هنر که برای ملموس و مشهود کردن یک واقعیت، آن را پر رنگ و لعاب تر و فراتر از اصل ِ همان واقعیت به رخ می کشد. نبوغ فردوسی در بکار گیری شگرد ِ اغراق، بسیار در شاهنامه دیده می شود. اغراق یکی از ارکان شاهنامه ست.
***
فرازهایی از اغراق در شاهنامه ی فردوسی
***
نبرد کیقباد با افراسیاب:
ز لشکر چو کشتی سراسر زمین/کجا موج خیزد ز دریای چین-
سپر در سپر بافته دشت و راغ/درفشیدن تیغها چون چراغ-
جهان سر به سر گشت دریای قار/برافروخته شمع ازو صدهزار-
ز نالیدن بوق و بانگ سپاه/تو گفتی که خورشید گم کرد راه-
و
به جنگش بیاراست افراسیاب/به گردون همی خاک برزد ز آب-
جهان کر شد از نالهٔ بوق و کوس/زمین آهنین شد هوا آبنوس-
ز زخم تبرزین و از بس ترنگ/همی موج خون خاست از دشت جنگ-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
در پادشاهی زو طهماسب، ایران دچار خشکسالی می شود. آنسان که ارزش نان با درم برابر می شود.
بی ارزش شدن پول:
همان بد که تنگی بد اندر جهان/شده خشک خاک و گیا را دهان-
نیامد همی ز آسمان هیچ نم/همی برکشیدند نان با درم-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
زال زر، پس از کشته شدن نوذر، پسران او(طوس و گستهم) را در خور و شایسته ی شاهی نمی بیند:
بباید یکی شاه خسرونژاد/که دارد گذشته سخنها بیاد-
به کردار کشتیست کار سپاه/همش باد و هم بادبان تخت شاه-
اگر داردی طوس و گستهم فر/سپاهست و گردان بسیار مر-
نزیبد بریشان همی تاج و تخت/بباید یکی شاه بیداربخت-
که باشد بدو فرهٔ ایزدی/بتابد ز دیهیم او بخردی-
ز تخم فریدون بجستند چند/یکی شاه زیبای تخت بلند-
ندیدند جز پور طهماسپ زو/که زور کیان داشت و فرهنگ گو-
زو طهماسب شاهی را می پذیرد:
چو بشنید زو گفتهٔ موبدان/همان گفتهٔ قارن و بخردان-
بیامد به نزدیک ایران سپاه/به سر بر نهاده کیانی کلاه-
به شاهی برو آفرین خواند زال/نشست از بر تخت زو پنج سال-