برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

آرایش نظامی، در جنگ های بزرگ ِ شاهنامه - بخش پنجم

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
#آرایش نظامی، در جنگ های بزرگ ِ شاهنامه - بخش پنجم
***
آرایش جنگی لشکریان کیخسرو در مصاف با سپاه افراسیاب.
***
آرایش جنگی لشکر های سی هزار نفره ی کیخسرو به سپهسالاری، رستم، گودرز کشوادگان و طوس نوذر:

سه تن را گزین کرد زان انجمن/سخن گو و روشن دل و تیغ زن-
چو رستم که بد پهلوان بزرگ/چو گودرز بینادل آن پیر گرگ-
دگر پهلوان طوس زرینه کفش/کجا بود با کاویانی درفش-
گزین کرد زان لشکر نامدار/سواران شمشیر زن سی هزار-
که باشند با او بقلب اندرون/همه جنگ را دست شسته بخون-
بیک دست مر طوس را کرد جای/منوشان خوزان فرخنده رای-
که بر کشور خوزیان بود شاه/بسی نامداران زرین کلاه-
دو تن نیز بودند هم رزم سوز/چو گوران شه آن گرد لشگر فروز-
وزو نیوتر آرش رزم زن/بهر کار پیروز و لشکر شکن-
یکی آنک بر کشوری شاه بود/گه رزم با بخت همراه بود-
دگر شاه کرمان که هنگام جنگ/نکردی بدل یاد رای درنگ-
چو صیاع فرزانه شاه یمن/دگر شیر دل ایرج پیل تن-
که بر شهر کابل بد او پادشا/جهاندار و بیدار و فرمان روا-
هر آنکس که از تخمهٔ کیقباد/بزرگان بادانش و بانژاد-
چو شماخ سوری شه سوریان/کجا رزم را بود بسته میان-
فروتر ازو گیوهٔ رزم زن/بهر کار پیروز و لشکر شکن-
که بر شهر داور بد او پادشا/جهانگیر و فرزانه و پارسا-
بدست چپ خویش بر پای کرد/دلفروز را لشکر آرای کرد-
بزرگان که از تخم پورست تیغ/زدندی شب تیره بر باد میغ-
خر آنکس که بود او ز تخم زرسب/پرستندهٔ فرخ آذر گشسب-
دگر بیژن گیو و رهام گرد/کجا شاهشان از بزرگان شمرد-
چو گرگین میلاد و گردان ری/برفتند یکسر بفرمان کی-
پس پشت او را نگه داشتند/همه نیزه از ابر بگذاشتند-
به رستم سپرد آن زمان میمنه/که بود او سپاهی شکن یک تنه-
هر آنکس که از زابلستان بدند/وگر کهتر و خویش دستان بدند-
بدیشان سپرد آن زمان دست راست/همی نام و آرایش جنگ خواست-
سپاهی گزین کرد بر میسره/چو خورشید تابان ز برج بره-
سپهدار گودرز کشواد بود/هجیر و چو شیدوش و فرهاد بود-
بزرگان که از بردع و اردبیل/بپیش جهاندار بودند خیل-
سپهدار گودرز را خواستند/چپ لشکرش را بیاراستند-
بفرمود تا پیش قلب پساه/بپیلان جنگی ببستند راه-
ز بغداد گردان جنگاوران/که بودند با زنگهٔ شاوران-
سپاهی گزیده ز گردان بلخ/بفرمود تا با کمانهای چرخ-
پیاده ببودند بر پیش پیل/که گر کوه پیش آمدی بر دو میل-
پیاده پس پیل کرده بپای/ابا نه رشی نیزهٔ سرگرای-
سپرهای گیلی بپیش اندرون/همی از جگرشان بجوشید خون-
پیاده صفی از پس نیزه‌دار/سپردار با تیر جوشن‌گذار-
پس پشت ایشان سواران جنگ/برآگنده ترکش ز تیر خدنگ-
ز خاور سپاهی گزین کرد شاه/سپردار با درع و رومی کلاه-
ز گردان گردنکشان سی هزار/فریبرز را داد جنگی سوار-
ابا شاه شهر دهستان تخوار/که جنگ بداندیش بودیش خوار-
ز بغداد و گردن فرازان کرخ/بفرمود تا با کمانهای چرخ-
بپیش اندرون تیرباران کنند/هوا را چو ابر بهاران کنند-
بدست فریبرز نستوه بود/که نزدیک او لشکر انبوه بود-
بزرگان رزم آزموده سران/ز دشت سواران نیزه وران-
سر مایه و پیشروشان زهیر/که آهو ربودی ز چنگال شیر-
بفرمود تا نزد نستوه شد/چپ لشکر شاه چون کوه شد-
سپاهی بد از روم و بر برستان/گوی پیشرو نام لشکرستان-
سوار و پیاده بدی سی هزار/برفتند با ساقهٔ شهریار-
دگر لشکری کز خراسان بدند/جهانجوی و مردم شناسان بدند-
منوچهر آرش نگهدارشان/گه نام جستن سپهدارشان-
دگر نامداری گروخان نژاد/جهاندار وز تخمهٔ کیقباد-
کجا نام آن شاه پیروز بود/سپهبد دل و لشکر افروز بود-
شه غرچگان بود برسان شیر/کجا ژنده پیل آوریدی بزیر-
بدست منوچهرشان جای کرد/سر تخمه را لشکر آرای کرد-
بزرگان که از کوه قاف آمدند/ابا نیزه و تیغ لاف آمدند-
سپاهی ز تخم فریدون و جم/پر از خون دل از تخمهٔ زادشم-
ازین دست شمشیرزن سی هزار/جهاندار وز تخمهٔ شهریار-
سپرد این سپه گیو گودرز را/بدو تازه شد دل همه مرز را-
بیاری بپشت سپهدار گیو/برفتند گردان بیدار و نیو-
فرستاد بر میمنه ده هزار/دلاور سواران خنجر گزار-
سپه ده هزار از دلیران گرد/پس پشت گودرز کشواد برد-
دمادم بشد برتهٔ تیغ زن/ابا کوهیار اندر آن انجمن-
به مردی شود جنگ را یارگیو/سپاهی سرافراز و گردان نیو-
زواره بد این جنگ را پیشرو/سپاهی همه جنگ سازان نو-
بپیش اندرون قارن رزم زن/سر نامداران آن انجمن-
بدان تا میان دو رویه سپاه/بود گرد اسب افگن و رزمخواه-
ازان پس بگستهم گژدهم گفت/که با قارن رزم زن باش جفت-
بفرمود تا اندمان پور طوس/بگردد بهر جای با پیل و کوس-
برین گونه چون شاه لشکر بساخت/بگردون کلاه کیی برفراخت-


بهادر امیرعضدی

هفت در شاهنامه - 15 - سفر دریایی هفت ماهه کیخسرو

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
هفت در شاهنامه - 15 - سفر دریایی هفت ماهه کیخسرو
***

گذر کیخسرو از رود در پی یافتن افراسیاب.

***

کیخسرو در سفری دریایی، هفت ماهه  در پی یافتن افراسیاب، از کنگ دژ به مکران می رسد:

بفرمود تا کار برساختند/دو زورق بب اندر انداختند-

شناسای کشتی هر آنکس که بود/که بر ژرف دریا دلیری نمود-
بفرمود تا بادبان برکشید/بدریای بی‌مایه اندر کشید-
همان راه دریا بیک ساله راه/چنان تیز شد باد در هفت ماه-
که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت/که از باد کژ آستی تر نگشت-
سپهدار لشکر بخشکی کشید/ببستند کشتی و هامون بدید-

خورش کرد و پوشش هم آنجا یله/بملاح و آنکس که کردی خله-


بمکران هرآنکس که بد مهتری/وگر نامداری و کنداوری-

برفتند با هدیه و با نثار/بنزدیک پیروزگر شهریار-

بهادر امیرعضدی

مقام و منصب والیگری(استاندار، والی) در شاهنامه

و.ک(077)  

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

مقام و منصب والیگری(استاندار، والی) در شاهنامه

*** 
کیخسرو، در برهه ای از سرحدداری خود، گیو را به والیگری مکران می گمارد:

همه شهرها دید برسان چین/زبانها بکردار مکران زمین-
بدان شهرها در بیاسود شاه/خورش خواست چندی ز بهر سپاه-
سپرد آن زمین گیو را شهریار/بدو گفت بر خوردی از روزگار-
درشتی مکن با گنهکار نیز/که بی رنج شد مردم از گنج و چیز-

کیخسرو، در در برهه ای از سرحدداری خود، اشکش را به والیگری مکران می گمارد:
ز اشکش پذیرفت شاه آنچ دید/و زآن نامداران یکی برگزید-
ورا کرد مهتر بمکران زمین/بسی خلعتش داد و کرد آفرین-
چو آمد ز مکران و توران بچین/خود و سرفرازان ایران زمین-
پذیره شدش رستم زال سام/سپاهی گشاده دل و شاد کام-
و
 اشکش پذیرفت شاه آنچ دید/و زآن نامداران یکی برگزید-
ورا کرد مهتر بمکران زمین/بسی خلعتش داد و کرد آفرین-

بهادر امیرعضدی

هفت در شاهنامه - 14 - سفر دریایی هفت ماهه کیخسرو

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
 هفت در شاهنامه - 14 - سفر دریایی هفت ماهه کیخسرو
***
 کیخسرو و سفر دریایی هفت ماهه اش در بازگشت از مکران:

ببخشایش کردگار سپهر/هوا شد خوش و باد ننمود چهر-
گذشتند بر آب بر هفت ماه/که بادی نکرد اندریشان نگاه-
چو خسرو ز دریا بخشکی رسید/نگه کرد هامون جهان را بدید-
بیامد بپیش جهان آفرین/بمالید بر خاک رخ بر زمین-
برآورد کشتی و زورق ز آب/شتاب آمدش بود جای شتاب-
بیابانش پیش آمد و ریگ و دشت/تن‌آسان بریگ روان برگذشت-

بهادر امیرعضدی

رفتار جوانمردانه ی کیخسرو با همسر افراسیاب و دیگر اسیران تورانی

و.ک(078)  

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
جوانمردی، بخشش و رفتار سخاوتمندانه ی کیخسرو با همسر افراسیاب و دیگر اسیران تورانی:

چنین گفت کیخسرو هوشمند/که هر چیز کان نیست ما را پسند-
نیاریم کس را همان بد بروی/وگر چند باشد جگر کینه‌جوی-
چو از کار آن نامدار بلند/براندیشم اینم نیاید پسند-
که بد کرد با پرهنر مادرم/کسی را همان بد بسر ناورم-
بفرمودشان بازگشتن بجای/چنان پاک‌زاده جهان کدخدای-
بدیشان چنین گفت کایمن شوید/ز گوینده گفتار بد مشنوید-
کزین پس شما را ز من بیم نیست/مرا بی‌وفایی و دژخیم نیست-
تن خویش را بد نخواهد کسی/چو خواهد زمانش نباشد بسی-
بباشید ایمن بایوان خویش/بیزدان سپرده تن و جان خویش-

بهادر امیرعضدی