برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
(123) - اصطلاح ِ "چشمداشت"، در شاهنامه ی فردوسی.
***و.ک(076)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***گذرشان دهی تا بتوران شوند/کمین را نسازی بریشان کمند-
پیران واعترافش به پایبندی به "وفای به عهد" ایرانیان:
"ز پیمان نگردند ایرانیان/ازین در کنون نیست بیم زیان"-
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
بحث و جدل، و نه جدال و ستیز، بین سه نسل در شاهنامه. " گودرز، گیو، بیژن" - 01
***
بیژن باور دارد که گستهم از پس نبرد با لهاک و فرشیدورد بر نخواهد آمد:
چو بشنید بیژن که گستهم رفت/ز لشکر ب آورد ِ لهاک تفت-
گمانی چنان برد بیژن که او/چو تنگ اندر آید بدشت دغو-
نباید که لهاک و فرشیدورد/برآرند ازو خاک روز نبرد-
بیژن روی سوی نیای خود گودرز می تازد:
نشست از بر دیزهٔ راه جوی/بنزدیک گودرز بنهاد روی-
چو چشمش به روی نیا برفتاد/خروشید و چندی سخن کرد یاد-
نه خوب آید ای پهلوان از خرد/که هر نامداری که فرمان برد-
مر او را بخیره بکشتن دهی/بهانه به چرخ فلک بر نهی-
کنون گستهم شد بجنگ دو تن/نباید که آید برو برشکن-
همه کام ما بازگردد بدرد/چو کم گردد از لشکر آن رادمرد-
گودرز با به چالش کشیده شدنش به وسیله نوه اش بیژن، به چاره جویی بر می آید:
چو بشنید گودرز گفتار اوی/کشیدن بدان کار تیمار اوی-
پس اندیشه کرد اندران یک زمان/هم از بد که می برد بیژن گمان-
بگردان چنین گفت سالار شاه/که هر کس که جوید همی نام و گاه-
پس گستهم رفت باید دمان/مر او را بدن یار با بدگمان-
ندادند پاسخ کس از انجمن/نه غمخواره بد کس نه آسوده تن-
بیژن چاره گر ِ کار می شود:
بگودرز پس گفت بیژن که کس/جز من نباشدش فریادرس-
که آید ز گردان بدین کار پیش/بسیری نیامد کس از جان خویش-
مرا رفت باید که از کار اوی/دلم پر ز درد است و پر آب روی-
گودرز، نوه اش را خُرد می بیند:
بدو گفت گودرز کای شیرمرد/نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد-
نبینی که ماییم پیروزگر/بدین کار مشتاب تند ای پسر-
بریشان بود گستهم چیره بخت/وزیشان ستاند سرو تاج و تخت-
بمان تا کنون از پس گستهم/سواری فرستم چو شیر دژم-
خُرد شمرده شدن، بر بیژن گران می آید:
بدو گفت بیژن که ای پهلوان/خردمند و بیدار و روشن روان-
کنون یار باید که زنده ست مرد/نه آنگه کجا زو برآرند گرد-
بفرمای تا من ز تیمار اوی/ببندم کمر تنگ بر کار اوی-
ور ایدونک گویی مرو، من سرم،/ببرم بدین آبگون خنجرم-
بدو گفت گودرز بشتاب پیش/اگر نیست مهر تو بر جان خویش-
نیابی همی سیری از کارزار/کمر بند و ببسیچ و سر بر مخار-
نسوزد همانا دلت بر پدر/که هزمان مر او را بسوزی جگر-
چو بشنید بیژن فرو برد سر/زمین را ببوسید و آمد بدر-
خبر به گیو ِ پدر می رسد:
بگیو آگهی شد که بیژن چو گرد/کمر بست بر جنگ فرشیدورد-
پس گستهم تازیان شد براه/بجنگ سواران توران سپاه-
هم اندر زمان گیو برجست زود/نشست از بر تازی اسبی چو دود-
بیامد بره بر چو او را بدید/به تندی عنانش بیکسو کشید-
گیو بر بیژن بر می آشوبد و او را از رفتن باز می دارد:
بدو گفت چندین زدم داستان/نخواهی همی بود همداستان-
که باشم بتو شادمان یک زمان/کجا رفت خواهی بدین سان دمان-
جز از تو بگیتیم فرزند نیست/روانم بدرد تو خرسند نیست-
بسودی بخفتان و خود اندرون/نخواهی همی سیر گشتن ز خون؟-
بیژن رشادت و وفاداری گستهم در نبرد ِ لاون (پَشَن) را به یاد پدر می آورد و خود را وام دار مردانگی گستهم می داند:
بدو گفت بیژن که ای پر خرد/جزین بر تو مردم گمانی برد-
که کار گذشته بیاری بیاد/نپیچی بخیره همی سر زداد-
بدان ای پدر کین سخن داد نیست/مگر جنگ لاون ترا یاد نیست-
که با من چه کرد اندران گستهم/غم و شادمانیش با من بهم-
برای گریز از حکم ِ سرنوشت از چاره ی پرهیز گفتن، گزافه ست:
نبشته نگردد بپرهیز باز/نباید کشید این سخن را دراز-
ز پیکار سر بر مگردان که من/فدی کرده دارم بدین کار تن-
بیژن، برگزیدن ِ "سه" گرد ایرانی برای نبرد با "دو" گرد تورانی را، عار می بیند:
بدو گفت گیو ار بگردی تو باز/همان خوبتر کین نشیب و فراز-
تو بی من مپویی بروز نبرد/منت یار باشم بهر کارکرد-
بدو گفت بیژن که این خود مباد/که از نامداران خسرونژاد-
سه گرد از پی بیم خورده دو تور/بتازند پویان بدین راه دور-
بجان و سر شاه روشن روان/بجان نیا، نامور پهلوان-
بکین سیاوش کزین رزمگاه/تو برگردی و من بپویم براه-
نخواهم برین کار فرمانت کرد/که گویی مرا بازگرد از نبرد-
چو بشنید گیو این سخن بازگشت/برو آفرین کرد و اندر گذشت-
بهادر امیرعضدی
بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
راز ِ سر به مُهر ِ کیکاووس و کیخسرو ِ باورمند ِبه دین بهی ( آیین زرتشت)
***
کیخسرو به لهراسب:
بدیشان چنین گفت پر مایه شاه/کزین پس شما را همینست راه-
کجا خواهران جهاندار جم/کجا تاجداران با باد و دم-
همه خاک دارند بالین و خشت/ندانم بدوزخ درند ار بهشت-
کیخسرو و آتشکده، آتشکده ی تور فریدون:
وزآنجا به شهر بخارا رسید/ز لشکر هوا را همی کس ندید-
بخورد و بیاسود و یک هفته بود/دوم هفته با جامه ی نابسود-
بیامد خروشان به آتشکده/غمی بود زان اژدهای شَده-
که تور فریدون برآورده بود/بدو اندرون کاخها کرده بود-
بگسترد بر موبدان سیم و زر/بر آتش پراگند چندی گهر-
*
پس آمد ز آتشکده تا به گاه/کمربست و بنهاد بر سر کلاه-
*
نیا چون شنید از نبیره سخُن/یکی پند پیرانه افگند بُن-
بدو گفت ما همچنین بر دو اسب/بتازیم تا خان آذرگشسب-
سر و تن بشوییم با پا و دست/چنانچون بود مرد یزدان پرست-
ابا باژ با کردگار جهان/بدو برکنیم آفرین نهان-
بباشیم بر پیش آتش به پای/مگر پاک یزدان بود رهنمای-
به جایی که او دارد آرامگاه/نماید نماینده ی داد، راه-
برین باژ گشتند هر دو یکی/نگردید یک تن ز راه اندکی-
نشستند با باژ هر دو بر اسب/دوان تا سوی خان آذرگشسب-
پراز بیم دل یک به یک پر امید/برفتند با جامههای سپید-
چو آتش بدیدند گریان شدند/چو بر آتش تیز بریان شدند-
بدان جایگه زار و گریان دو شاه/ببودند با درد و فریاد خواه-
جهانآفرین را همی خواندند/بدان موبدان گوهر افشاندند-
حکیم فرزانه ی طوس، از یک سو کیکاووس و کیخسرو را دینار بر افشان بر "اوستا و زند"، باورمند به دین بهی می نمایاند:
چو خسرو به آب مژه رخ بشُست/برافشاند دینار بر "زند و اُست"-
و از دیگر سو، آنان را باور مند به دین بهی "نمی پندارد" و شعله های آتش نیز، همچنان در هاله ای راز گونه در ابهام فروزانند:
بیک هفته بر پیش یزدان بدند/"مپندار" کآتش پرستان بدند-
که آتش بدان گاه محراب بود/پرستنده را دیده پر آب بود-
و به فرجام، همگان را از دادار دادگر بی نیاز نمی بیند:
اگر چند اندیشه گردد دراز/هم از پاک یزدان "نهای بینیاز"-
بیک ماه در آذرابادگان/ببودند شاهان و آزادگان-
بهادر امیرعضدی
بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
« آداب میگساری »، در شاهنامه فردوسی - بنام نوشیدن می - 13- میگساری بخش فرجامین نیایش و شکرگزاری.
***
شاهان و پهلوانان در شاهنامه، بنا به رسمی نا نوشته و معمول گاه پیش یا پس از نیایش،به میگساری می نشینند.
***
کیکاووس پس از برگشتن کیخسرو ِ پیروز در مصاف با افراسیاب در جنگ حصار و سفرش به مکران و ری: