برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
راز و فلسفه ی "تازه سیب" در شاهنامه فردوسی - بخش 02
***
فردوسی شغاد را بسان تازه سیب در دستان مهراب کابلی می داند:
سپهدار کابل بدو بنگرید/همی تاج و تخت کیان را سزید-
به گیتی به دیدار او بود شاد/بدو داد دختر ز بهر نژاد-
ز گنج بزرگ آنچ بد در خورش/فرستاد با نامور دخترش-
همی داشتش چون یکی تازه سیب/کز اختر نبودی بروبر نهیب-
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
راز و فلسفه ی "تازه سیب" در شاهنامه فردوسی - بخش 01
***
فردوسی خود را بسان تازه سیب در دستان ابومنصور می داند:
بدین نامه چون دست کردم دراز/یکی مهتری بود گردنفراز-
جوان بود و از گوهر پهلوان/خردمند و بیدار و روشن روان-
مرا گفت کز من چه باید همی/که جانت سخن برگراید همی-
به چیزی که باشد مرا دسترس/بکوشم نیازت نیارم به کس-
همی داشتم چون یکی تازه سیب/که از باد نامد به من بر نهیب-
به کیوان رسیدم ز خاک نژند/از آن نیکدل نامدار ارجمند-
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
پیوند عاطفی انسان و اسب، در شاهنامه - 13
***
رستم پس از نبردی دشوار و با زخم های نشسته بر تن خود و رخش، پیش از پرداختن به خویش، نگران زخمهای رخش ست و به زاوره میگوید: "چاره ی رخش ساز".
***
بدو گفت رو پیش دستان بگوی/کزین دودهٔ سام شد رنگ و بوی-زواره ز پیش برادر برفت/دو دیده سوی رخش بنهاد تفت-
بهادر امیرعضدی
و.ک(090)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
نخواستن پیروزی جز به داد، درقاموس و باورِ پهلوانی یلانِ شاهنامه - بخش 10 - کیخسرو
***
رستم در نبرد با اسفندیار، پیروزی را جز به داد نمی خواهد:
تهمتن همی رفت نیزه به دست/چو بیرون شد از جایگاه نشست-
سپاهش برو خواندند آفرین/که بیتو مباد اسپ و گوپال و زین-
همی رفت رستم زواره پسش/کجا بود در پادشاهی کسش-
بیامد چنان تا لب هیرمند/همه دل پر از باد و لب پر ز پند-
سپه با برادر هم آنجا بماند/سوی لشکر شاه ایران براند-
چنین گفت پس با زواره به راز/که مردیست این بدرگ دیوساز-
بترسم که بااو نیارم زدن/ندانم کزین پس چه شاید بدن-
تو اکنون سپه را هم ایدر بدار/شوم تا چه پیش آورد روزگار-
اگر تند یابمش هم زان نشان/نخواهم ز زابلستان سرکشان-
به تنها تن خویش جویم نبرد/ز لشکر نخواهم کسی رنجه کرد-
"کسی باشد از بخت پیروز و شاد/که باشد همیشه دلش پر ز داد"-