برآوردش از جای و بنهاد پست/سوی خنجر آورد چون باد دست-
فرو برد و کردش سر از تن جدا/فگندش بسان یکی اژدها-
بغلتید هومان بخاک اندرون/همه دشت شد سربسر جوی خون-
و.ک(100)
بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***پس از گرد و خاک هومان در برابر گودرز:
خبر شد به بیژن که هومان چو شیر/بپیش نیای تو آمد دلیر-
چو بشنید بیژن برآشفت سخت/بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت-
بفرمود تا برنهادند زین/بران پیل تن دیزهٔ دوربین-
هومان:
چو بشنید هومان بدو گفت زه/زره را بکینم تو بستی گره-پاسخ بیژن:
چنین پاسخ آورد بیژن که شو/پست باد و آهرمنت پیشرو-
همه دشمنان سربسر کشته باد/گر آواره از جنگ برگشته باد-
چو فردا بیایی به آوردگاه/نبیند ترا نیز شاه و سپاه-
سرت را چنان دور مانم ز پای/کزان پس بلشکر نیایدت رای-
وزآن جایگه روی برگاشتند/بشب دشت پیکار بگذاشتند-
بلشکر گه خویش بازآمدند/بر پهلوانان فراز آمدند-
سپیده چو از کوه سربردمید/شد آن دامن تیره شب ناپدید-
سپهدار هومان بیامد چو گرد/بدان تا ز بیژن بجوید نبرد-
بیژن:
بهومان چنین گفت کای بادسار/ببردی ز من دوش سر یاددار-
امیدستم امروز کین تیغ من/سرت را ز بن بگسلاند ز تن-که فریادرسمان نباشد ز دور/نه ایران گراید بیاری نه تور-
بهادر امیرعضدی
بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
« آداب میگساری »، در شاهنامه فردوسی - بنام نوشیدن می - 10
***
رستم در مسیر یافتن کی قباد:
چو دیدند مر پهلوان را به راه/پذیره شدندش ازان سایهگاه-
که ما میزبانیم و مهمان ما/فرود آی ایدر به فرمان ما-
بدان تا همه دست شادی بریم/به یاد رخ نامور می خوریم-
تهمتن بدیشان چنین گفت باز/که ای نامداران گردن فراز-
بیازید جامی لبالب نبید / بیاد تهمتن به دم در کشید -
تهمتن همیدون یکی جام می / بخورد آفرین کرد بر جان کی -
سر تخت ایران ابی شهریار/مرا باده خوردن نیاید به کار-
نشانی دهیدم سوی کیقباد/کسی کز شما دارد او را به یاد-
*
اولین دیدار و نشست رستم با کیقباد، پس از یافتن و به شاهی نشاندنش:
بیامد دمان تا لب رودبار/نشستند در زیر آن سایهدار-
جوان از بر تخت خود برنشست/گرفته یکی دست رستم به دست-
به دست دگر جام پر باده کرد/وزو یاد مردان آزاده کرد-
دگر جام بر دست رستم سپرد/بدو گفت کای نامبردار و گرد-
بپرسیدی از من نشان قباد/تو این نام را از که داری به یاد-
و
سخن چون به گوش سپهبد رسید/ز شادی دل اندر برش برطپید-
بیازید جامی لبالب نبید/بیاد تهمتن به دم درکشید-
تهمتن همیدون یکی جام می/بخورد آفرین کرد بر جان کی-
برآمد خروش از دل زیر و بم/فراوان شده شادی اندوه کم-
*
بدان تا همه دست شادی بریم / به یاد رخ نامور می خوریم -
*
به بگماز* کوتاه کردند شب / به یاد سپهبد گشادند لب -
*
بباشیم یک روز و دم برزنیم / یکی بر لب خشک نم برزنیم -
به می دست بردند و مستان شدند / ز یاد سپهبد به دستان شدند -بهادر امیرعضدی