برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

نخواستن پیروزی جز به داد، درقاموس و باورِ پهلوانی یلانِ شاهنامه - بخش 9 - کیخسرو

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
نخواستن پیروزی جز به داد، درقاموس و باورِ پهلوانی یلانِ شاهنامه -  بخش 9 - کیخسرو  
***
کیخسرو به گودرز:
به بیداد بر نیست این کار تو/بسنده ست یزدان نگهدار تو-
تو زور و دلیری ز یزدان شناس/ازو دار تا زنده باشی سپاس-

باور و انگیزه، فراتر از هنر و خرد

و.ک(378)
بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
باور و انگیزه، فراتر از هنر و خرد:
ز بیژن فزون بود هومان بزور/هنر عیب گردد چو برگشت هور-
ز هر گونه زور آزمودند و بند/فراز آمد آن بند چرخ بلند-
بزد دست بیژن بسان پلنگ/ز سر تا میانش بیازید چنگ-
گرفتش بچپ گردن و راست ران/خم آورد پشت هیون گران-

برآوردش از جای و بنهاد پست/سوی خنجر آورد چون باد دست-

فرو برد و کردش سر از تن جدا/فگندش بسان یکی اژدها-

بغلتید هومان بخاک اندرون/همه دشت شد سربسر جوی خون-

نگه کرد بیژن بدان پیلتن/فگنده چو سرو سهی بر چمن-

بیژن، حیران و شگفت زده، با دیدن کالبد ِ بی جان ِ تن ِتناور ِ هومان فکنده پیش پای خود در می یابد که باور و انگیزه، فراتر از هنر و خرد ست و کردگار جهان را گواه میگیرد:
شگفت آمدش سخت و برگشت ازوی/سوی کردگار جهان کرد روی-
که ای برتر از جایگاه و زمان/ز جان سخن‌گوی و روشن‌روان-
توی تو که جز تو جهاندار نیست/خرد را بدین کار پیکار نیست-
مرا زین هنر سربسر بهره نیست/که با پیل کین جستنم زهره نیست-
بکین سیاوش بریدمش سر/بهفتاد خون برادر پدر-

بهادر امیرعضدی

رجز خوانی در شاهنامه - ۲۴ - رجز خوانی بیژن و هومان

و.ک(100)

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
رجز خوانی در شاهنامه - ۲۴ - رجز خوانی بیژن و هومان
***
رجز خوانی، از فراز های شور انگیز و گرمی بخش آوردگاه نبرد های تن به تن یلان در شاهنامه
***

پس از گرد و خاک هومان در برابر گودرز:
خبر شد به بیژن که هومان چو شیر/بپیش نیای تو آمد دلیر-
چو بشنید بیژن برآشفت سخت/بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت-
بفرمود تا برنهادند زین/بران پیل تن دیزهٔ دوربین-

رجز خوانی بیژن برای هومان:
چو بیژن بنزدیک هومان رسید/یکی آهنین کوه پوشیده دید-
ازان پس بفرمود تا ترجمان/یکی بانگ برزد بران بدگمان-
که گر جنگ جویی یگی بازگرد/که بیژن همی با تو جوید نبرد-
همی گوید ای رزم دیده سوار/چه پویانی اسب اندرین مرغزار-
کز افراسیاب اندر آیدت بد/ز توران زمین بر تو نفرین سزد-
بکینه پی‌افگنده و بدخوی/ز ترکان گنهکارتر کس توی-
عنان بازکش زین تگاور هیون/کت اکنون ز کینه بجوشید خون-
یکی برگزین جایگاه نبرد/بدشت و در و کوه با من بگرد-
وگر در میان دو رویه سپاه/بگردی بلاف از پی نام و جاه-
کجا دشمن و دوست بیند ترا/دل اکنون کجا برگزیند ترا-


هومان:

چو بشنید هومان بدو گفت زه/زره را بکینم تو بستی گره-
ز یزدان سپاس و بدویم پناه/کت آورد پیشم بدین رزمگاه-
بلشکر بران سان فرستمت باز/که گیو از تو ماند بگرم و گداز-
سرت را ز تن دور مانم نه دیر/چنان کز تبارت فراوان دلیر-
چه سودست کآمد بنزدیک شب/رو اکنون بزنهار تاریک شب-
من اکنون یکی باز لشگر شوم/بشبگیر نزدیک مهتر شوم-
وزآنجا دمان گردن افراخته/بیایم نبرد ترا ساخته-


پاسخ بیژن:
چنین پاسخ آورد بیژن که شو/پست باد و آهرمنت پیشرو-
همه دشمنان سربسر کشته باد/گر آواره از جنگ برگشته باد-
چو فردا بیایی به آوردگاه/نبیند ترا نیز شاه و سپاه-
سرت را چنان دور مانم ز پای/کزان پس بلشکر نیایدت رای-


وزآن جایگه روی برگاشتند/بشب دشت پیکار بگذاشتند-
بلشکر گه خویش بازآمدند/بر پهلوانان فراز آمدند-
سپیده چو از کوه سربردمید/شد آن دامن تیره شب ناپدید-
سپهدار هومان بیامد چو گرد/بدان تا ز بیژن بجوید نبرد-


بیژن:

بهومان چنین گفت کای بادسار/ببردی ز من دوش سر یاددار-

امیدستم امروز کین تیغ من/سرت را ز بن بگسلاند ز تن-
که از خاک خیزد ز خون تو گل/یکی داستان اندر آری بدل-
که با آهوان گفت غرم ژیان/که گر دشت گردد همه پرنیان-
ز دامی که پای من آزادگشت/نپویم بران سوی آباد دشت-

هومان:
چنین داد پاسخ که امروز گیو/بماند جگر خسته بر پور نیو-
بچنگ منی در بسان تذرو/که بازش برد بر سر شاخ سرو-
خروشان و خون از دو دیده چکان/کشانش بچنگال و خونش مکان-
بدو گفت بیژن که تا کی سخن/کجا خواهی آهنگ آورد کن-
بکوه کنابد کنی کارزار/اگر سوی زیبد برآرای کار-

که فریادرسمان نباشد ز دور/نه ایران گراید بیاری نه تور-


بهادر امیرعضدی

« آداب میگساری »، در شاهنامه فردوسی - بنام نوشیدن می - 10

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
« آداب میگساری »، در شاهنامه فردوسی -  بنام نوشیدن می - 10
***
رستم در مسیر یافتن کی قباد:

چو دیدند مر پهلوان را به راه/پذیره شدندش ازان سایه‌گاه-

که ما میزبانیم و مهمان ما/فرود آی ایدر به فرمان ما-
بدان تا همه دست شادی بریم/به یاد رخ نامور می خوریم-
تهمتن بدیشان چنین گفت باز/که ای نامداران گردن فراز-

بیازید جامی لبالب نبید / بیاد تهمتن به دم در کشید -

تهمتن همیدون یکی جام می / بخورد آفرین کرد بر جان کی -

سر تخت ایران ابی شهریار/مرا باده خوردن نیاید به کار-
نشانی دهیدم سوی کیقباد/کسی کز شما دارد او را به یاد-

*
 اولین دیدار و نشست رستم با کیقباد، پس از یافتن و به شاهی نشاندنش:
 بیامد دمان تا لب رودبار/نشستند در زیر آن سایه‌دار-
جوان از بر تخت خود برنشست/گرفته یکی دست رستم به دست-
به دست دگر جام پر باده کرد/وزو یاد مردان آزاده کرد-
دگر جام بر دست رستم سپرد/بدو گفت کای نامبردار و گرد-
بپرسیدی از من نشان قباد/تو این نام را از که داری به یاد-
و
سخن چون به گوش سپهبد رسید/ز شادی دل اندر برش برطپید-
بیازید جامی لبالب نبید/بیاد تهمتن به دم درکشید-
تهمتن همیدون یکی جام می/بخورد آفرین کرد بر جان کی-
برآمد خروش از دل زیر و بم/فراوان شده شادی اندوه کم-
*
بدان تا همه دست شادی بریم / به یاد رخ نامور می خوریم  -
*
 به بگماز* کوتاه کردند شب / به یاد سپهبد گشادند لب -
*

بباشیم یک روز و دم برزنیم / یکی بر لب خشک نم برزنیم -

 به می دست بردند و مستان شدند / ز یاد سپهبد به دستان شدند  -
..........................................................................................
پ ن:
* بگماز، می، شراب - 

بهادر امیرعضدی

گودرز کشوادگان، از نثار جان ِ نوه اش بیژن(یگانه فرزند گیو)، برای ایران و ایرانی دریغ ندارد

و.ک(101)
بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
گودرز کشوادگان، از نثار جان ِ نوه اش بیژن(یگانه فرزند گیو)، برای ایران و ایرانی دریغ ندارد
***
پس از آنکه گودرز به بیژن(نوه اش)، رخصت نبرد با هومان را می دهد، گیو از گودرز میخواهد که بیژن را از نبرد با هومان باز دارد: 
چنین داد پاسخ پدر را پسر/که ای پهلوان جهان سربسر-
مرا هوش و جان و جهان این یکیست/بچشمم چنین جان او خوار نیست-
 
گودرز با این حال که پیشتر خون بهای هفتاد نفر از هفتاد و هشت فرزند و فرزند زاده های خود را در جنگ پشن برای دوام و قوام ایران و سربلندی ایرانی پرداخته ست، از نثار جان ِ بیژن، یگانه فرزند گیو و از آخرین بازماندگان گودرزیان هم دریغ نمی ورزد: 
بدو گفت گودرز کای مهربان/جز این برد باید به وی بر گمان-
که هر چند بیژن جوانست و نو/بهر کار دارد خرد پیشرو-
و دیگر که این جای کین جستنست/جهان را ز آهرمنان شستنست-
بکین سیاوش بفرمان شاه/نشاید بپیوند کردن نگاه-
و گر بارد از ابر پولاد تیغ/نشاید که داریم ما جان دریغ-
.....................................................................
پ ن:
پیران ویسه از  صف تورانیان نیز ازین صفت برخوردار ست که، از نثار ِ  جان خود و خویشان خود برای بقای توران زمین دریغ ندارد.
 لهاک به فرشیدورد، از پیران ویسه چنین میگوید:
ستون سپه بود تا زنده بود/بمهر سپه جانش آگنده بود-
سپه را ز دشمن نگهدار بود/پسر با برادر برش خوار بود-
بدان گیتی افتاد نیک و بدش/همانا که نیک است با ایزدش-
بهادر امیرعضدی