و.ک(133)
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
تازیان از زبان یزدگرد سوم
***
همانا که آمد شما را خبر/که ما را چه آمد ز اختر به سر -
ازین مارخوار اهرمن چهرگان/ز دانایی و شرم بی بهر گان -
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد / همی داد خواهند گیتی به باد -
چنین گشت پرگار چرخ بلند/که آید بدین پادشاهی گزند -
ازین زاغ ساران بی آب و رنگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ -
بدین تخت شاهی نهادست روی / شکم گرسنه کام دیهیم جوی -
پراکنده گردد بدی در جهان / گزند آشکارا و نیکی نهان -
بهادر امیرعضدی
و.ک(134)
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
سخن گفتن بی جان با جاندار و جاندار با بی جان،در شاهنامه
***
پند تاج به سر ِ پر ز باد ِ بهرام:
چنین گفت موبد ببهرام تیز / که خون سر بیگناهان مریز-
چو خواهی که تاج تو ماند بجای / مبادی جز آهسته و پاک رای –
نگه کن که خود تاج با سر چه گفت / که با مغزت ای سر خرد باد جفت -
به گرسیوز آمد ز کار نیا / دو رخ زرد و یک دل پر از کیمیا -
کشیدندش از پیش دژخیم زار / به بند گران و به بد روزگار -
ابا روزبانان مردمکشان / چنانچون بود مردم بدنشان -
چو در پیش کیخسرو آمد بدرد / ببارید خون بر رخ لاژورد -
سخن گفتن رستم با سلیح نبردش:
زواره بیامد به نزدیک اوی/ورا دید پژمرده و زردروی-
بدو گفت رو تیغ هندی بیار/یکی جوشن و مغفری نامدار-
چو رستم سلیح نبردش بدید/سرافشاند و باد از جگر برکشید-
چنین گفت کای جوشن کارزار/برآسودی از جنگ یک روزگار-
کنون کار پیش آمدت سخت باش/به هر جای پیراهن بخت باش-
چنین رزمگاهی که غران دو شیر/به جنگ اندر آیند هر دو دلیر-
کنون تا چه پیش آرد اسفندیار/چه بازی کند در دم کارزار-
سخن گفتن رستم با کریاس(درگاه، آستان، پرده سرا):
چو رستم بدر شد ز پرده سرای/زمانی همی بود بر در به پای-
به کریاس گفت ای سرای امید/خنک روز کاندر تو بد جمشید-
همایون بدی گاه کاوس کی/همان روز کیخسرو نیک پی-
در فرهی بر تو اکنون ببست/که بر تخت تو ناسزایی نشست-
شنید این سخنها یل اسفندیار/پیاده بیامد بر نامدار-
به رستم چنین گفت کای سرگرای/چرا تیز گشتی به پرده سرای-
سزد گر برین بوم زابلستان/نهد دانشی نام غلغلستان-
که مهمان چو سیر آید از میزبان/به زشتی برد نام پالیزبان-
سخن گفتن اسفندیار با پرده سرا در پاسخ به رستم:
سراپرده را گفت بد روزگار/که جمشید را داشتی بر کنار-
همان روز کز بهر کاوس شاه/بدی پرده و سایهٔ بارگاه-
کجا راه یزدان همی بازجست/همی خواستی اختران را درست-
زمین زو سراسر پرآشوب بود/پر از خنجر و غارت و چوب بود-
کنون مایه دار تو گشتاسپ است/به پیش وی اندر چو جاماسپ است-
نشسته به یک دست او زردهشت/که با زند واست آمدست از بهشت-
بهادر امیرعضدی
و.ک(135)
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
قهر رستم و هشدارگودرز به کیکاووس در باره قهر رستم
***
درشت گویی کیکاووس به رستم:
یکی بانگ بر زد به گیو از نخست/پس آنگاه شرم از دو دیده بشست-
که رستم که باشد فرمان من/کند پست و پیچد ز پیمان من-
بگیر و ببر زنده بردارکن/وزو نیز با من مگردان سخن-
درشتی و تندی، درشتی و تندی به بار می آورد.
درشتی کیکاووس به رستم گران می آید و بر کیکاووس بر می آشوبد:
تهمتن برآشفت با شهریار/که چندین مدار آتش اندر کنار-
همه کارت از یکدگر بدترست/ترا شهریاری نه اندرخورست-
تو سهراب را زنده بر دار کن/پرآشوب و بدخواه را خوار کن-
بزد تند یک دست بر دست طوس/تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس-
ز بالا نگون اندرآمد به سر/برو کرد رستم به تندی گذر-
به در شد به خشم اندرآمد به رخش/منم گفت شیراوژن و تاجبخش-
چو خشم آورم شاه کاووس کیست/چرا دست یازد به من طوس کیست-
رستم به قهر، دربار کیکاووس را ترک میکند و روی سوی زابل می گذارد:
به ایران نبینید ازین پس مرا/شما را زمین پر کرگس مرا-
غمی شد دل نامداران همه/که رستم شبان بود و ایشان رمه-
هشدارگودرز به کیکاووس در باره قهر رستم:
به گودرز گفتند کاین کار تست / شکسته بدست تو گردد درست -
سپهبد جز از تو سخن نشنود / همی بخت تو زین سخن نغنود -
به نزدیک این شاه دیوانه رو / زین در سخن یاد کن نو به نو -
به کاووس کی گفت رستم چه کرد / کز ایران برآوردی امروز گرد -
فراموش کردی ز هاماوران / وزان کار دیوان مازندران -
که گویی ورا زنده بر دار کن / ز شاهان نباید گزافه سخن -
چو او رفت وآمد سپاهی بزرگ / یکی پهلوانی به کردار گرگ -
که داری که با او به دشت نبرد / شود بر فشاند برو تیره گرد -
کسی را که جنگی ، چو رستم بود / بیازارد او را ، خرد کم بود -
چو بشنید گفتار گودرز ، شاه / بدانست کو دارد آئین و راه -
پشیمان بشد زان کجا گفته بود / به بیهودگی مغزش آشفته بود -
به گودرز گفت این سخن درخورست / لب پیر با پند نیکو ترست -
خردمند باید دل پادشا / که تیزی و تندی نیارد بها -
شما را بباید بر او شدن / به خوبی بسی داستانها زدن -
سرش کردن از تیزی من تهی / نمودن بدو روزگار بهی -
بهادر امیرعضدی
و.ک(136)
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
خسرو پرویز در اندیشه ی یاری جستن از تازیان
***
خسرو پرویز در مصاف با بهرام چوبینه میگریزد و به یاری جستن از تازیان می اندیشد.
***
بهرام چوبینه سر در پی خسرو پرویز، تازان ست. خسرو پرویز، گریزان، نزد پدر، هرمزد نوشیروان می رود:
وزان جایگه شد به پیش پدر/دودیده پراز آب و پر خون جگر-
چو روی پدر دید بردش نماز/همیبود پیشش زمانی دراز-
بدو گفت کاین پهلوان سوار/که او را گزین کردی ای شهریار-
بیامد چوشاهان که دارند فر/سپاهی بیاورد بسیارمر-
بگفتم سخن هرچ آمد ز پند/برو پند من بر نبد سودمند-
همه جنگ و پرخاش بدکام اوی/که هرگز مبادا روان نام اوی-
بناکام رزمی گران کرده شد/فراوان کس از اختر آزرده شد-
زمن بازگشتند یکسر سپاه/ندیدند گفتی مرا جزبه راه-
همی شاه خوانند بهرام را/ندیدند آغاز فرجام را-
پس من کنون تا پل نهروان/بیاورد لشکر چو کوهی گران-
چوشد کاربی برگ بگریختم/بدام بلا در نیاویختم-
خسرو پرویز در مصاف با بهرام چوبینه میگریزد و به یاری گرفتن از تازیان می اندیشد:
نگه کردم اکنون به سود و زیان / نباشند یاور، مگر تازیان –
گر ای دون که فرمان دهد شهریار/سواران تازی برم بیشمار-
هرمزد نوشیروان، یاری جستن از تازیان را بر نمی تابد و خسرو پرویز را ازین کار باز می دارد:
نباشند یاور تو را تازیان/چوجایی نبینند سود و زیان-
بدرد دل اندر تو را زار نیز/بدشمن سپارند از بهر چیز-
بدین کار پشت تو یزدان بود/همآواز تو بخت خندان بود-
هرمزد نوشیروان کمک گرفتن از قیصر روم و فریدونیان را پیش میکشد:
چو بگذاشت خواهی همی مرز وبوم/از ایدر برو تازیان تا بروم-
سخنهای این بندهٔ چاره جوی/چو رفتی یکایک به قیصر بگوی-
بجایی که دین است و هم خواسته ست/سلیح و سپاه وی آراسته ست-
فریدونیان نیز خویش تواند/چوکارت شود سخت پیش تواند-
بهادر امیرعضدی
و.ک(137)
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
فرا فکنی رستم در نبرد با سهراب:
بسی گشته ام در فراز و نشیب / نیم مرد گفتار و بند و فریب -
تهمتن به توران سپه شد به جنگ / بدانسان که نخجیر بیند پلنگ –
میان سپه اندر آمد چو گرگ / پراکنده گشت آن سپاه بزرگ –
عنان را بپیچید سهراب گرد / به ایرانیان بر یکی حمله برد –
بزد خویشتن را به ایران سپاه / ز گرزش بسی نامور شد تباه –
غمی گشت رستم چو اورا بدید / خروشی چو شیر ژیان بر کشید –
بدو گفت کای ترک خونخواره مرد / از ایران سپه جنگ باتو که کرد –
چرا دست یازی به سوی همه / چو گرگ آمدی در میان رمه –
بدو گفت سهراب توران سپاه / ازین رزم بودند بر بی گناه –
تو آهنگ کردی بدیشان نخست / کسی با تو پیکار و کینه نجست -