برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

جدال روز و شب در شاهنامه

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

جدال روز و شب در شاهنامه 

***

حکیم بزرگوار طوس جا به جا در شاهنامه ی کوه پیکرش از فراز و فرود خورشید، دمیدن و فرو نشستن خورشید و ماه، در ابتدا و انتهای داستانها، رخداد ها و عرصه های متفاوت، دُر افشانی میکند:

چو از کوه بفروخت گیتی فروز / دو زلف شب تیره بگرفت روز - 

ازان چادر قیر بیرون کشید / بدندان لب ماه در خون کشید 


چو بر زد سر از چشمه شیر شید / جهان گشت چون روی رومی سپید - 


چو برزد سر از کوه تابنده شید / برآمد سر تاج روز سپید  


چو پیراهن شب بدرید ماه / نهاد از بر چرخ پیروزه‌گاه - 

طلایه پراگند بر گرد دشت / چو زنگی درنگی شب اندر گذشت - 

پدید آمد آن خنجر تابناک / بکردار یاقوت شد روی خاک  


چو تاج خور روشن آمد پدید / سپیده ز خم کمان بردمید  


چو خورشید بر تخت زرین نشست / شب تیره رخسار خود را ببست - 


چو خورشید برزد سر از کوهسار / بگسترد یاقوت بر جویبار  



چو خورشید بنمود رخشان کلاه / چو سیمین سپر دید رخسار ماه - 

بترسید ماه از پی گفت و گوی / بخم اندر امد بپوشید روی  


چو خورشید تابان برآورد پر / سیه زاغ پران فرو برد سر  -  


چو خورشید تیغ از میان برکشید / شب تیره گشت از جهان ناپدید 



چیرگی شب بر روز:

استیلای ماه بر خورشید، تفوق ناهید بر شید، هجوم شام بر بام.


چنین تا شب تیره سر بر کشید / درخشنده خورشید شد ناپدید - 


چو از چشم خورشید شد نا پدید/شب تیره بر کوه دامن کشید 

بدانگه که آرام گیرد جهان/شود آشکارای گیتی نهان

که لشکر کشد تیره شب پیش روز/بگردد سر هور گیتی فروز


چو بر چرخ، خورشید دامن کشید/چنان شد که کس نیز کس را ندید  


چو بنمود شب جعد زلف سیاه/از اندیشه خمیده شد پشت ماه 


چو پیدا شد از آسمان گرد ماه/شب تیره بفشاند گرد سیاه 


چو پیدا شد این چادر مشک رنگ/ستاره برو بر چو پشت پلنگ - 

بکردند میخوارگان خواب خوش/همه ناز را دست کرده به کش  


چو روی زمین گشت چون پر زاغ / ز افراز کوه اندر آمد چراغ - 


چو شب برکشید آن درفش سیاه/ستاره پدید آمد از گرد ماه -


چو شب در زمین پادشاهی گرفت/ز دریا به دریا سیاهی گرفت - 

زمین تیره گون، کوه چون نیل شد/ستاره به کردار قندیل شد -    


چو ماه از بر تخت زرین تشست/سه پاس از شب تیره اندر گذشت - 


سر آغاز داستان بیژن و منیژه: 

شبی چون شبه، روی شسته به قیر/نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

 دگرگونه آرایشی کرد ماه/بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

 شده تیره اندر سرای درنگ/میان کرده باریک و و دل کرده تنگ 

ز تاجش سه بهره شده لا‍‍ژ‍ورد/سپرده هوا را به زرنگار، گرد

سپاه شب تیره بر دشت و راغ/یکی فرش گسترده از پر زاغ

نموده ز هر سو بچشم اهرمن/چو مار سیه باز کرده دهن

چو پولاد زنگار خورده سپهر/تو گفتی بقیر اندر اندود چهر

فرو ماند گردون گردان بجای/شده سست خورشید را دست و پای

سپهر اندر آن چادر قیر گون/تو گفتی شدستی بخواب اندرون

جهان از دل خویشتن پر هراس/جرس بر کشیده نگهبان پاس

نه آوای مرغ و نه هرای دد/زمانه زبان بسته از نیک و بد / نبد 



شب تیره چون زلف را تاب داد/همان تاب او چشم را خواب داد - 

پدید آمد پرده ی آبنوس/برآسود گیتی ز آواز کوس - 

همی گشت گردون شتاب آمدش/شب تیره را دیر یاب آمدش - 

برآمد یکی زرد کشتی ز آب/بپالود رنج و بپالود خواب -


بهادر امیرعضدی

کتایون قیصر، زنی در قامت همسر، برتر از گشتاسب، مردی در قامت شوهر.

زنان شاهنامه را واکاوی و به نقش اثرگزار این "زنان" در برکشیدن و اعتلا بخشیدن به "مردان" (در قامت شوهر، برادر، پدر) خواهیم پرداخت و تک تک این شَرزِه شیرزنان را به رخ خواهیم کشید.
***
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی.

***

کتایون قیصر، زنی در قامت همسر، برتر از گشتاسب، مردی  در قامت شوهر.

***

کتایون بر اسبی رهوار می نشیند و تا زابلستان (که گشتاسب به میهمانی خاندان رستم و زال به نوشانوش و نوش خواری نشسته)، به تاخت و بی وقفه می تازد و گشتاسب را از برآیند آز و خود خواهی اش که بر ایران رفته را (کشته شدن پدر گشتاسب،  لهراسب و برادرش زریر و نوه اش نوش آذر و به باد فنا رفتن ایران به دست ارجاسب جهن) به رخ او می کشد و او را به سوی ایران گسیل می دارد: 
زنی بود گشتاسپ را هوشمند/خردمند وز بد زبانش به بند
ز آخر چمان باره ای برنشست/به کردار ترکان میان را ببست
از ایران ره سیستان برگرفت/ازان کارها مانده اندر شگفت
نخفتی به منزل چو برداشتی/دو روزه به یک روزه بگذاشتی
چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد/به آگاهی درد لهراسپ شد
بدو گفت چندین چرا ماندی/خود از بلخ بامی چرا راندی
سپاهی ز ترکان بیامد به بلخ/که شد مردم بلخ را روز تلخ
شهنشاه لهراسپ را پیش بلخ/بکشتند و شد بلخ را روز تلخ
همان دختران را ببردند اسیر/چنین کار دشوار آسان مگیر
اگر نیستی جز شکست همای/خردمند را دل نرفتی ز جای
وز انجا به نوش آذراندر شدند/رد و هیربد را بهم برزدند
ز خونشان فروزنده آذر بمرد/چنین کار را خوار نتوان شمرد
دگر دختر شاه به آفرید/که باد هوا هرگز او را ندید
به خواری ورا زار برداشتند/برو یاره و تاج نگذاشتند
همه بلخ پر غارت و کشتن است/از ایدر ترا روی برگشتن است
چو بشنید گشتاسپ شد پر ز درد/ز مژگان ببارید خوناب زرد
بزرگان ایرانیان را بخواند/شنیده سخن پیش ایشان براند
بهادر امیرعضدی

به آفرید و همای، زنانی در قامت دختران گشتاسب، از مردی در قامت پدر، دور اندیش و مآل اندیش ترند.

زنان شاهنامه را واکاوی و به نقش اثرگزار این "زنان" در برکشیدن و اعتلا بخشیدن به "مردان" (در قامت شوهر، برادر، پدر) خواهیم پرداخت و تک تک این شَرزِه شیرزنان را به رخ خواهیم کشید.

***

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی.

***

به آفرید و همای، زنانی در قامت دختران گشتاسب، از مردی در قامت پدر، دور اندیش و مآل اندیش ترند.

***

به آفرید و همای، پدر را، گشتاسب را، نکوهش و سرزنش میکنند که کبر و نخوت و آزمندی تو، سدی شد برای دیدن برآیند کارت(کشته شدن پدرت لهراسب و برادرت زریر و نوه ات نوش آذر و به باد فنا رفتن ایران به دست ارجاسب جهن):   

چو پردخته گشت از بزرگان سرای/برفتند به آفرید و همای

به پیش پدر بر بخستند روی/ز درد برادر بکندند موی

به گشتاسپ گفتند کای نامدار/نیندیشی از کار اسفندیار

کجا شد نخستین به کین زریر/همی گور بستد ز چنگال شیر

ز ترکان همی کین او بازخواست/بدو شد همی پادشاهیت راست

به گفتار بدگوش کردی به بند/به غُلّ ِ گران و به گرز و کمند

چو او بسته آمد نیا کشته شد/سپه را همه روز برگشته شد

چو ارجاسپ آمد ز خلخ به بلخ/همه زندگانی شد از رنج تلخ

چو ما را که پوشیده داریم روی/برهنه بیاورد ز ایوان به کوی

چو نوش آذر زردهشتی بکشت/گرفت آن زمان پادشاهی به مشت

تو دانی که فرزند مردی چه کرد/برآورد ازیشان دم و دود و گرد

ز رویین دژ آورد ما را برت/نگهبان کشور بد و افسرت

از ایدر به زابل فرستادیش/بسی پند و اندرزها دادیش

که تا از پی تاج بیجان شود/جهانی برو زار و پیچان شود

نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زال/تو کشتی مر او را چو کشتی منال

ترا شرم بادا ز ریش سپید/که فرزند کشتی ز بهر امید

جهاندار پیش از تو بسیار بود/که بر تخت شاهی سزاوار بود

به کشتن ندادند فرزند را/نه از دودهٔ خویش و پیوند را


بهادر امیرعضدی

نمودِ واکنشی غریزی در تَشَفّی یافتن روح و روان در شاهنامه.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
نمودِ واکنشی غریزی در  تَشَفّی یافتن روح و روان در شاهنامه.
***  

گودرز، پس از رسید بر سر تن بیجان پیران ویسه:
فرود آمد از باره کرد آفرین/ز دادار بر بخت شاه زمین-
بکین سیاوش کشیدش نگون/ز کینه بمالید بر روی خون-  
بهادر امیرعضدی

آرایش نظامی سپاه سی هزار نفره ی کیخسرو در جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***

آرایش نظامی سپاه سی هزار نفره ی کیخسرو  به سپهسالاری  گودرز کشواد گان در جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب:

***
گودرز کشوادگان، راهبر و سامانده آرایش جنگی و جناحی سپاه سی هزار نفره ی کیخسرو در جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب.
***
کیخسرو، گودرز کشوادگان را به سپهسالاری و راهبری سپاه سی هزار نفره ی گردآوری شده از طوایف و ملل گوناگون از سرزمین ها، و از تیره و طوایف گوناگون  و از تبار فریدون و جم و زادشم، از "دشت" (نیزه وران) تا "کوه"(قاف) بر می گمارد:
بزرگان که از کوه قاف آمدند/ابا نیزه و تیغ لاف آمدند
سپاهی ز تخم فریدون و جم/پر از خون دل از تخمهٔ زادشم
 ازین دست شمشیرزن سی هزار-جهاندار وز تخمهٔ شهریار
سپرد این سپه گیو گودرز را/بدو تازه شد دل همه مرز را


جناح راست آوردگاه، ده هزار سواره نظام به پشتیبانی گیو گودرز :
بیاری بپشت سپهدار گیو/برفتند گردان بیدار و نیو
فرستاد بر میمنه ده هزار/دلاور سواران خنجر گزار


جناح پشت آوردگاه، سپاه ده هزار نفره ی ترکیبی، شامل رزمآوران برته و کوهیار:
سپه ده هزار از دلیران گرد/پس پشت گودرز کشواد برد
دمادم بشد برتهٔ تیغ زن/ابا کوهیار اندر آن انجمن
به مردی شود جنگ را یارگیو/سپاهی سرافراز و گردان نیو


جناح جلودار، جنگجویان پیش قراول، به سرداری زاوره ی زال و به سپهسالاری قارن رزم زن:
زواره بد این جنگ را پیشرو/سپاهی همه جنگ سازان نو
بپیش اندرون قارن رزم زن/سر نامداران آن انجمن
بدان تا میان دو رویه سپاه/بود گرد اسب افگن و رزمخواه


و همگان، آماده و پا به رکاب و پاشنه ور کشیده ی میدان نبرد:(*)
عنانها یک اندر دگر ساخته/"همه جنگ را گردن افراخته"
ازیشان کسی را نبد بیم و رنج/همی راند با خویشتن، شاه، گنج
برین گونه چون شاه لشکر بساخت/بگردون کلاه کیی برفراخت

.................................................................
زیر نویس:
(*)حکیم با ظرافتی مینیاتوری، سپاهیان ایرانی را "همه جنگ را گردن افراخته"، ایستاده به رخ می کشد وسپاهیان تورانی را در آرایش نظامی سپاه افراسیاب را "نشسته" می نمایاند.  :
"نشسته" بآرام بر تخت عاج
*
"نشسته" همه خَلُخ و سرکشان
*
"نشسته" بمرز کروشان زمین
*
"نشسته" بکندز بخورد و بخواب


بهادر امیرعضدی