برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

هوش، رای و خرد در شاهنامه.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
هوش، رای و خرد در شاهنامه.
***
شاهنامه ایفاگر نقش و نمایاننده ی یگانه و بی بدیل "هوش و رای و خرد" ست:
واژه های به هم پیوسته ی رای، تدبیر، شور و مشاوره، شایسته سالاری و هم افزایی در جای جای شاهنامه ی کوه پیکر حکیم فردوسی خرد پیشه، موج می زند.

فردوسی، در باب مردم(نوع بشر) میزان، متر و معیار  سنجه ی "انسان و انسانیت" را در هوش و رای و خرد  می انگارد:
چو زین بگذری مردم آمد پدید
شد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرندهٔ هوش و رای و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد

شور و مشاوره، جایگاه رفیعی در شاهنامه دارد:
همه رای با کاردانان زنیم
به تدبیر پشت هوا بشکنیم
ز دستور پرسیم یکسر سخن
چو کاری نو افگند خواهم ز بن
و
امور را با پیشه گرفتن تدبیر و رای و خرد پیش می برند:
بتدبیر کردن سوی پهلوان
برفتند بیدار پیر و جوان

فردوسی باورمند نقش والای خرد ست و گفتار خود را از غربال خرد می گذارند، و آنگاه به نگارش و متنِ مکتوب می آراید:

"خرد خام گفتار ها را پزد".


بهادر امیرعضدی

(203) - مترادفِ اصطلاحِ "پهلوان زنده را عشق ست" در شاهنامه فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
(203) - مترادفِ اصطلاحِ "پهلوان زنده را عشق ست" در شاهنامه فردوسی
***
بدو گفت بیژن که ای پهلوان/خردمند و بیدار و روشن روان-
 کنون یار باید که زندست مرد/  نه آنگه کجا زو برآرند گرد-
چو گستهم شد کشته در کارزار/سرآمد برو روز و برگشت کار-
کجا سود دارد مر او را سپاه/کنون دار گر داشت خواهی نگاه-


بهادر امیرعضدی

پیامد نا بهنگام جفت جویی اسبان در شاهنامه.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
پیامد نا بهنگام جفت جویی اسبان در شاهنامه.
***
جفت جویی نا بهنگام اسب گستهم ناشی از "شنیدن بوی اسب لهاک":
گستهم، بر سر دو خفته (لهاک و فرشید ورد) در خواب خوش می رسد:
برآمد چو شب تیره شد ماهتاب/دو غمگین سر اندر نهاده بخواب
رسید اندران جایگه گستهم/که بودند یاران توران بهم-
نوند اسب او بوی اسبان شنید/   خروشی برآورد و اندر دمید-
سبک اسب لهاک هم زین نشان/خروشی برآورد چون بیهشان-


جفت جویی نابهنگام اسب بهرام در رخداد گم شدن تازیانه بهرام گودرز:
فرود آمد از باره آن برگرفت/وزانجا خروشیدن اندر گرفت
خروش دم مادیان یافت اسپ/بجوشید برسان آذرگشسپ
سوی مادیان روی بنهاد تفت/غمی گشت بهرام و از پس برفت

بهادر امیرعضدی

ساماندهی و آرایش نظامی دادن گودرز به سپاه ایران

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
ساماندهی و آرایش نظامی دادن گودرز به سپاه ایران
***
صف اول پیاده نظام با گرزداران و نیزه داران:
پیاده که اندر خور کارزار/بفرمود تا پیش روی سوار-
صفی بر کشیدند نیزه وران/ابا گرزداران و کنداوران-
همیدون پیاده بسی نیزه دار/چه با ترکش و تیر و جوشن گذار-
کمانها فگنده بباز و درون/همی از جگرشان بجوشید خون-


رده های بعدی، سواران، اسواران:
پس پشت ایشان سواران جنگ/کز آتش بخنجر ببردند رنگ-


پیلان با تیراندازان بر بالای پیل:
پس پشت لشکر ز پیلان گروه/زمین از پی پیل گشته ستوه
درفش خجسته میان سپاه/ز گوهر درفشان بکردار ماه
ز پیلان زمین سربسر پیلگون/ز گرد سواران هوا نیلگون
درخشیدن تیغهای بنفش/ازان سایهٔ کاویانی درفش


جناح راستِ سپاه، "میمنه":
فریبزر را داد پس میمنه/پس پشت لشکر حصار و بنه-
گرازه سر تخمهٔ گیوگان/زواره نگهدار تخت کیان-
 بیاری فریبرز برخاستند/بیک روی لشکر بیاراستند-


جناح چپِ سپاه، "میسره":
برهام فرمود پس پهلوان/که ای تاج و تخت و خرد را روان-
برو با سواران سوی میسره/نگه دار چنگال گرگ از بره-
بیفروز لشکرگه از فر خویش/سپه را همی دار در بر خویش-
بدان آبگون خنجر نیو سوز/چو شیر ژیان با یلان رزم توز-
برفتند یارانش با او بهم/ز گردان لشکر یکی گستهم-
دگر گژدهم رزم را ناگزیر/فروهل که بگذارد از سنگ تیر-


جناح پشت سپاه:
بفرمود با گیو تا دو هزار/برفتند بر گستوان ور سوار-
سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی/که بد جای گردان پرخاشجوی-
 برفتند با گیو جنگاوران/چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران-
درفشی فرستاد و سیصد سوار/نگهبان لشکر سوی رودبار-
بدان سان بیاراست آن رزمگاه/که رزم آرزو کرد خورشید و ماه-

بهادر امیرعضدی

ترفند های جنگی در شاهنامه فردوسی – بخش ۱۸ - ترفند نمایش گریختن از دست حریف و روی برگاشتن از میدان نبرد، در شاهنامه.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***

ترفند های جنگی در شاهنامه فردوسی – بخش ۱۸ - تاکتیک جنگی یا ترفند نمایش گریختن از دست حریف و روی برگاشتن از  میدان نبرد، در شاهنامه. 
***
در شاهنامه، پهلوانان سالمند طراح، تدوینگر ِ ستاد جنگ و"استراتژیست"عملیات رزم و گُردان و پهلوانان جوان، مرد عملیات "تاکتیکی" جنگ و گریزهای کوتاه مدت اند و پیر و جوان پهلوانان و گاه شاهان نیز، همگی دست به شمشیر و پای به میدان رزم دارند و گَرد ِ آوردگاه، بر سر و یال و کتف و کوپال همگان شان به یکسان می نشیند.
گیو و دیگر پهلوانان رزمآزموده و میدان دیده ی شاهنامه، اتکاء شان تنها به تنآوری و زورمداریشان نیست بلکه هر کدام تدبیر جنگ را نیک می دانند و یک پا "استراتژیست نظامی" هستند.
***
دو نمونه از فرار یا گریز تاکتیکی، با هدفِ به میدان خود کشاندن و در تله انداختن حریف . 
***
شناخت حکیم از فنون جنگی - میدان رزم را همیشه بر حریف باید تحمیل کرد نه در دام و تله ی حریف افتاد.
***
گیو و گریز تاکتیکی، برای به میدان خود کشاندن و در تله انداختن حریف.
***
ترفند گیو، در به دام انداختن پیران ویسه:

چو بشنید پیران برآورد خشم/دلش گشت پرخون و پرآب چشم
برانگیخت اسپ و بیفشارد ران/به گردن برآورد گرز گران
چو کشتی ز دشت اندر آمد به رود/همی داد نیکی دهش را درود
نکرد ایچ گیو آزمون را شتاب/بدان تا برآمد سپهبد ز آب
ز بالا به پستی بپیچید گیو/گریزان همی شد ز سالار نیو
چو از آب وز لشکرش دور کرد/به زین اندر افگند گرز نبرد
گریزان ازو پهلوان بلند/ز فتراک بگشاد پیچان کمند
هم آورد با گیو نزدیک شد/جهان چون شب تیره تاریک شد
بپیچید گیو سرافراز یال/کمند اندرافگند و کردش دوال
سر پهلوان اندر آمد به بند/ز زین برگرفتش به خم کمند
پیاده به پیش اندر افگند خوار/ببردش دمان تا لب رودبار
بیفگند بر خاک و دستش ببست/سلیحش بپوشید و خود بر نشست
 
ترفند لهاک و فرشیدورد در به دام انداختن گستهم:
هلا زود بشتاب کآمد سپاه/از ایران و بر ما گرفتند راه
نشستند بر باره هر دو سوار/کشیدند پویان ازان مرغزار
ز بیشه ببالا نهادند روی/دو خونی دلاور دو پرخاشجوی
بهامون کشیدند هر دو سوار/پراندیشه تا چون بسیچند کار
پدید آمد از دور پس گستهم/ندیدند با او سواری بهم
دلیران چو سر را برافراختند/مر او را چو دیدند بشناختند
گرفتند یک بادگر گفت و گوی/که یک تن سوی ما نهادست روی
 نیابد رهایی ز ما گستهم/مگر بخت بد کرد خواهد ستم
جز از گستهم نیست کامد بجنگ/درفش دلیران گرفته بچنگ
مگر کاندر آرد بدین دشت روی/وز آنجا بهامون نهادند روی
وز آنجا بهامون نهادند روی/پس اندر دمان گستهم کینه جوی
بیامد چو نزدیک ایشان رسید/چو شیر ژیان نعره ای برکشید
بریشان ببارید تیر خدنگ/چو فرشیدورد اندر آمد بجنگ
یکی تیر زد بر سرش گستهم/که با خون برآمیخت مغزش بهم
نگون گشت و هم در زمان جان بداد/شد آن نامور گرد ویسه نژاد
 
بهادر امیرعضدی