برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
(122) - مترادف ِ اصطلاح ِ "دیوار موش داره"، در شاهنامه ی فردوسی.
***
ردّ ِ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه در شاهنامه
***
چه گفت آن سخن گوی پاسخ نیوش/که دیوار دارد به گفتار گوش-
بهادر امیرعضدی
بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
پند های شاهنامه فردوسی - بخش (93) - آفت دوام پادشاهی، سه چیزست.
***
گزیده پندهایی در لا به لای گفتار ها و متن شاهنامه، که حکیم بزرگوار طوس، بیشتر در آغاز و فرجام داستان هایش و گاه از زبان ِ دل ِ شخصیت های شاهنامه اش، لب به سخن می گشاید.
***
پند فردوسی، آفت دوام پادشاهی، سه چیزست:
بیداد، برکشیدن بی هنر، مال اندوزی.
***چه گفت آن سخن گوی با آفرین/که چون بنگری مغز دادست دین-
سر تخت شاهی بپیچد سه کار/نخستین ز بیدادگر شهریار-اگر پادشا آز گنج آورد/تن زیردستان به رنج آورد-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
اغراق یا بزرگنمایی در شاهنامه ی فردوسی - بخش پنجم
***
اغراق و بزرگنمایی، شگردی هنرمندانه که ردّ و نشان آن را در بسیاری از هنرها از جمله کاریکاتور، مینیاتور، سینما، تاتر، شعر(بویژه غزل)، داستان و ... می توان دید. اغراق، جلوه یی ست از هنر که برای ملموس و مشهود کردن یک واقعیت، آن را پر رنگ و لعاب تر و فراتر از اصل ِ همان واقعیت به رخ می کشد. نبوغ فردوسی در بکار گیری شگرد ِ اغراق، بسیار در شاهنامه دیده می شود. اغراق یکی از ارکان شاهنامه ست.
***
فرازهایی از اغراق در شاهنامه ی فردوسی
***
در نبرد هماون و رستم از فراز کوه هماون:
بران کوه سر ماند رستم شگفت/به بر گشتن اندیشه اندر گرفت-
فرود آمد از کوه و دل بد نکرد/گذر بر سپاه و سپهبد نکرد-
همی گفت تا من کمر بستهام/بیک جای یک سال ننشستهام-
فراوان سپه دیدهام پیش ازین/ندانم که لشکر بود بیش ازین-
ازان کوه سر سوی هامون کشید/همی نیزه از کینه در خون کشید-
بیک نیمه از روز لشکر گذشت/کشیدند صف بر دو فرسنگ دشت-
ز گرد سپه روشنایی نماند/ز خورشید شب را جدایی نماند-
ز تیر و ز پیکان هوا تیره گشت/همی آفتاب اندران خیره گشت-
خروش سواران و اسپان ز دشت/ز بهرام و کیوان همی برگذشت-
ز جوش سواران و زخم تبر/همی سنگ خارا برآورد پر-
همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل/خروشان دل خاک در زیر نعل-
دل مرد بددل گریزان ز تن/دلیران ز خفتان بریده کفن-
برفتند ازان جای شیران نر/عقاب دلاور برآورد پر-
نماند ایچ با روی خورشید رنگ/بجوش آمده خاک بر کوه و سنگ-
و.ک(079)
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
کنام پلنگان و شیران، در شاهنامه فردوسی
***
شاپور ساسانی به برانوش:
به ایران زمین آنچ بد شارستان/کنون گشت یکسر همه خارستان-
عوض خواهم آن را که ویران شدست/کنام پلنگان و شیران شدست-
هر آنکس که او کار خسرو شنود/به گیتی نبایدش گستاخ بود-
همه بوم ایران تو ویران شمر/کنام پلنگان و شیران شمر-
شاپور ساسانی به قیصر روم:
از ایران هرانجا که ویران شدست/کنام پلنگان و شیران شدست-
سراسر برآری به دینار خویش/بیابی مکافات کردار خویش-
سپاهیان کیکاووس به رستم:
دو بهره سوی زاولستان شدند/به خواهش بر پور دستان شدند-
که ما را ز بدها تو باشی پناه/چو گم شد سر تاج کاووس شاه-
دریغست ایران که ویران شود/کنام پلنگان و شیران شود-
گَو ِ جمهور به طلخند:
نباید که از ما بدین کارزار/نکوهش بود در جهان یادگار-
که این کشور هند ویران شود/کنام پلنگان و شیران شود-
بپرهیز ازین جنگ و آویختن/به بیداد بر خیره خون ریختن-
کسرا انوشیروان به بزرگان الانانی :
بر ایشان ببخشود بیدار شاه/ببخشید یک سر گذشته گناه-
بفرمود تا هرچ ویران شدست/کنام پلنگان و شیران شدست-
یکی شارستانی برآرند زود/بدو اندرون جای کشت و درود-
کاموس کشانی،
بایران همی شد که ویران کند/کنام پلنگان و شیران کند-
به زابلستان و به کابلستان/نه ایوان بود نیز و نه گلستان-
نیندازد از دست گوپال را/مگر گم کند رستم زال را-
بهادر امیرعضدی
و.ک(082)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
شاهنامه، فردوسی و رستم را بیشتر و بهتر بشناسیم.
***
یکی از فرازهای ناب شاهنامه فردوسی، در شناساندن وجوه شخصیتی رستم، در بخشی از داستان بیژن و منیژه به قید ِ قلم پر توانش در می آید.
حکیم فرزانه طوس با نبوغی شگفت انگیز، بخشی از داستان بیژن و منیژه را به "ویترین" نمایش رستم، نورچشم و گل ِ سر سبد ِ شاهنامه اش بدل می سازد و همه ی ویژگی های رستم را به ترتیب ِ روند ِ رخدادهای پیاپی، در قامت ِ خداوندگار ِ زور، خداوندگار ِ مروّت، گذشت، مهربانی و نیکدلی، تحکّم، کین خواهی، نرمخویی و آداب دانی می نمایاند و او را به زیبایی هر چه تمام تر، به رخ میکشد.
رستم، پس از آگاهی یافتن از نابکاری گرگین میلاد در رو برو شدن بیژن با گله ی گرازها و تنها گذاشتن بیژن در مصاف با خیل ِ گراز ها بر می آشوبد:
تو دستان نمودی چو روباه ِ پیر/ندیدی همی دام نخچیرگیر-
نشاید کزین بیهده کام تو/که من پیش خسرو برم نام تو-
ولیکن چو اکنون به بیچارگی/فرو مانده گشتی به یکبارگی-
ز خسرو بخواهم گناه ترا/بیفروزم این تیره ماه ِ ترا-
اگر بیژن از بند یابد رها/به فرمان دادار گیهان خدا-
رها گشتی از بند و رستی به جان/ز تو دور شد کینهٔ بدگمان-
وگر جز برین روی گردد سپهر/ز جان و تن خویش بردار مهر-
نخستین من آیم بدین کینهخواه/به نیروی یزدان و فرمان شاه-
رستم، خداوندگار مهربانی از کیخسرو میخواهد که کردار ِ زشت و نا شایست ِ گرگین را نادیده بگیرد و او را به رستم ببخشاید:
پس آنگه چنین گفت رستم به شاه/که ای پرهنر نامور پیشگاه-
گر آمرزش شاه نایدش پیش/نبودیش نام و برآید ز کیش-
سزد گر کنی یاد کردار اوی/همیشه به هر کینه پیکار اوی-
اگر شاه بیند، به من بخشدش/مگر اختر نیک بدرخشدش-
کیخسرو جان گرگین را به رستم می بخشد:
به رستم ببخشید پیروز شاه/رهانیدش از بند و تاریک چاه-
رستم، خداوندگار زور.
رستم با هفت گرد ایران، بر سر چاه بیژن میرسند:
چنین گفت با نامور هفت گرد/که روی زمین را بباید سترد-
بباید شما را کنون ساختن/سر چاه از سنگ پرداختن-
پیاده شدند آن سران سپاه/کزان سنگ پردخت مانند چاه-
بسودند بسیار بر سنگ چنگ/شده مانده گردان و آسوده سنگ-
چو از نامداران بپالود خوی/که سنگ از سر چاه ننهاد پی-
ز رخش اندر آمد گَو ِ شیر ِ نر/زره دامنش را بزد بر کمر-
ز یزدان جان آفرین زور خواست/بزد دست و آن سنگ برداشت راست-
بینداخت در بیشهٔ شهر چین/بلرزید ازان سنگ روی زمین-
رستم، خداوندگار سخاوت و مروّت.
رستم به بیژن در بن چاه:
به من بخش گرگین میلاد را/ز دل دور کن کین و بیداد را-
بدو گفت بیژن که ای یار من/ندانی که چون بود پیکار من-
ندانی تو ای مهتر شیرمرد/که گرگین میلاد با من چه کرد-
*"گر افتد بروبر جهانبین ِ من/برو رستخیز آید از کین ِ من"*-
رستم، خداوندگار تحکم:
بدو گفت رستم که گر بدخوی/بیاری و گفتار ِ من نشنوی-
*"بمانم ترا بسته در چاه، پای/به رخش اندر آرم شوم باز جای"*-
چنین داد پاسخ که بد بخت من/ز گردان وز دوده و انجمن-
ز گرگین بدان بد که بر من رسید/چنین روز نیزم بباید کشید-
بیژن، به خواست ِ آمرانه و تحکّم آمیز رستم، دل از کین گرگین بر می دارد:
کشیدیم و گشتیم خشنود ازوی/ز کینه، دل ِ من بیاسود ازوی-
فروهشت رستم به زندان کمند/برآوردش از چاه با پایبند-
رستم، خداوندگار کین خواهی.
رستم به کین خواهی بیژن و به چاه انداخته شدنش به فرمان افراسیاب، کین افراسیاب را به دل گرفته و شبانه به ایوان ِ او شبیخون می زند:
گرفتند بر کینه جستن شتاب/ازآن خانه بگریخت افراسیاب-
به کاخ اندر آمد خداوند رخش/همه فرش و دیبای او کرد بخش-
رستم، خداوندگار ِ نیکدلی، نرمخویی و آداب دانی.
رستم به دلجویی منیژه می شتابد:
منیژه نشسته به خیمه درون/پرستنده بر پیش ِ او رهنمون-
رستم، در گیر و دار بگیر و ببند و هنگامه ی زورآزمایی با سنگ اکوان و شبیخون به ایوان افراسیاب و فراری دادن افراسیاب و بخش و بهر ایوان او به هفت گرد همرزم ِخود، به سراپرده ی منیژه میرود و حال و روز منیژه ژنده پوش و پریشان موی و آشفته حال را در می یابد.
رستم منیژه را دلداری میدهد:
*یکی داستان زد تهمتن بروی/که گر می بریزد، نریزدش بوی*-
گر چه آب رفته به جوی باز نخواهد گشت، چه غم که آب و رنگ و بوی و موی تو، به جاست. هرچند که عافیت ِ شکوه و فرنشینی ِ جاه و جلال افراسیاب را به داو ِ عشق بیژن واگذاردی، غمین مباش که همچنان منیژه باشی و هنوز و همیشه، خوش بمانی به کام بیژن.
بهادر امیرعضدی