برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

کاموس کشانی و سزای خوار شمردن ِ کمند ِ شصت خم ِ رستم

و.ک(083)  

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***
کاموس کشانی و سزای خوار شمردن ِ  کمند ِ  شصت خم ِ  رستم
*** 
کاموس کشانی، الوای، نیزه دار ِ  رستم را لگد کوب ِ  اسب خود میکند:

شد الوای آهنگ کاموس کرد/که جوید بآورد با او نبرد-
نهادند آوردگاهی بزرگ/کشانی بیامد به کردار گرگ-
بزد نیزه و برگرفتش ز زین/بینداخت آسان به روی زمین-
عنان را گران کرد و او را به نعل/همی کوفت تا خاک او کرد لعل-

رستم به اندوه دل و به خشم و غضب، کین کاموس کشانی را به دل میگیرد:
تهمتن ز الوای شد دردمند/ز فتراک بگشاد پیچان کمند-
چو آهنگ جنگ سران داشتی/کمندی و گرزی گران داشتی-
بیامد بغرید چون پیل مست/کمندی به بازو و گرزی به دست-

کاموس کشانی، به ریشخند، کمند ِ شصت خم ِ رستم را به سُخره می گیرد:
بدو گفت کاموس چندین مَدَم/به نیروی این رشتهٔ شصت خم-

رستم بر می آشوبد آنسان که گویی، کاموس کشانی "اسب ِ شاه"( اسب ِ رستم تاجبخش) را "یابو" خوانده  یا "دم شیری" را به بازی گرفته باشد:
چنین پاسخ آورد رستم که شیر/چو نخچیر بیند بغرد دلیر-
نخستین برین کینه بستی کمر/ز ایران بکشتی یکی نامور-
کنون رشته خوانی کمند مرا/ببینی همی تنگ و بند مرا-

دُور دَهر، ترا از دیارت براند، چرا که خاک ِ گورت بدینجا رقم خورده ست و ترا دیگر جایی به زادگاهت نمانده باشد.
زمانه ترا از کشانی براند/چو ایدر بُدت خاک، جایت نماند-

رستم با همان "رشته ی" شصت خم، کاموس کشانی را از فراز اسب به نشیب زمین و روز ِ سیاه می نشاند:
بینداخت و افگندش اندر میان/برانگیخت از جای، پیل ژیان-
به زین اندر آورد و کردش دوال/عقابی شده رخش با پر و بال-
سوار از دلیری بیفشارد ران/گران شد رکیب و سبک شد عنان-
عنان را بیچید و او را ز زین/نگون اندر آورد و زد بر زمین-
بیامد ببستش به خمّ ِ کمند/بدو گفت کاکنون شدی بی گزند-
سرآمد به تو بر، همه روز کین/نبینی زمین کشانی و چین-
گمان تو آن بُد که هنگام جنگ/کسی چون تو نگرفت خنجر به چنگ؟-
مبادا که کین آورد سر، فراز/که بس زود بیند نشیب و فراز-
دو دست از پس ِ پشت بستش چو سنگ/به خَمّ ِ کمند اندر آورد چنگ-


بهادر امیرعضدی

هنر، خرد، نژاد و داد، ارکان ِ چهار گانه شاهنامه فردوسی.

و.ک(084)  

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
هنر، خرد، نژاد و داد، ارکان ِ چهار گانه "عناصر اربعه" ی دیدگاه و باور ِ حکیم فرزانه طوس در شاهنامه.

پرداختن به سیما و نقش ِ هنر، خرد، نژاد (گوهر ) و داد، در لا به لای بیت های شاهنامه موج می زند.
***

نژاد، ذاتی ست:
گهر آنک از فر یزدان بود
نیازد به بد دست و بد نشنود

نژاد آنک باشد ز تخم پدر
سزد کاید از تخم پاکیزه بر

*
ارزش و بهای نژاد با هنر، خرد و داد ست که مفهوم می یابد:
 ازین هر سه گوهر بود مایه‌دار
که زیبا بود خلعت کردگار

*

هنر، اکتسابی ست:

 هنر گر بیاموزی از هر کسی
بکوشی و پیچی ز رنجش بسی

*
 هنر، خرد، نژاد و داد، تار و پود ِ در هم تنیده  و محو کننده ی آز و رنج و غم اند:
چو این چار با یک تن آید بهم
براساید از آز وز رنج و غم

هنر با نژادست و با گوهر است
سه چیزست و هر سه به‌بند اندرست

*
و گاه در تقابل و برتری جویی از یک دیگرند:
 هنر بهتر از گوهر نامدار
هنرمند باید تن شهریار

هنر کی بود تا نباشد گهر
نژاده بسی دیده‌ای بی‌هنر

*
آنگاه که هنر و نژاد و داد یابی، بایسته و شایسته ی به کمال رسیدن با خرد باشی: 
چو هر سه بیابی خرد بایدت
شناسندهٔ نیک و بد بایدت

کنون تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده زو برخورد

*
و به فرجام، این خرد ست که سرآمد ارکان چهار گانه ی مانیفست حکیم فرزانه طوس ست:
 خرد بهتر از هر چه ایزد بداد

ستایش خرد را به از راه داد

بهادر امیرعضدی

رستم و ترس

و.ک(035)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***
رستم و ترس:
در فرازی از نبرد هماون، انبوهی ِ  سپاه خاقان چین به سرکردگی کاموس کشانی، چنان رستمی را غافلگیر میکند. موش کور ترس، در دل ِ رستم، رخنه میکند و سر ِ  روی برتافتن از آوردگاه به دلش می نشاند:

بشد پیلتن تا سر تیغ کوه/بدیدار خاقان و توران گروه-
سپه دید چندانک دریای روم/ازیشان نمودی چو یک مهره موم-
کشانی و شگنی و سقلاب و هند/چغانی و رومی و وهری و سند-

بران کوه سر، ماند رستم شگفت/به بر گشتن اندیشه اندر گرفت-
که تا چون نماید بما چرخ مهر/چه بازی کند پیر گشته سپهر-

رستم، بر موش کور ترس، چیره میشود:
فرود آمد از کوه و دل بد نکرد/گذر بر سپاه و سپهبد نکرد-
همی گفت تا من کمر بسته ام/بیک جای یک سال ننشسته ام-
فراوان سپه دیده ام پیش ازین/ندانم که لشکر بود بیش ازین-
بفرمود تا برکشیدند کوس/بجنگ اندر آمد سپهدار طوس-
ازان کوه سر سوی هامون کشید/همی نیزه از کینه در خون کشید-


بهادر امیرعضدی

معادل های بیت معروف همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ ازان به که کشور به دشمن دهیم - در شاهنامه فردوسی

و.ک(085)  

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***
معادل های بیتی معروف، مجهول و مجعول و البته بسیار حماسی و برانگیزاننده در شاهنامه فردوسی.
*همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ ازان به که کشور به دشمن دهیم* -
***

سپاهیان توران به خاقان:
 سپه سربسر پیش خاقان شدند/ز کاموس با درد و گریان شدند-
 کنون چارهٔ کار ما بازجوی/بتنها تن خویش و کس را مگوی-
 *از آن پس "همه تن بکشتن دهیم"/بآوردگه بر، سر و تن نهیم*-

در داستان کاووس کشانی، گودرز به طوس نوذر:
 چنین گفت با طوس گودرز پیر/که ما را کنون جنگ شد ناگزیر-
 بسان شبیخون یکی رزم سخت/بسازیم تا چون بود یار، بخت-
 *اگر "یک بیک تن بکشتن دهیم"/وگر تاج گردنکشان برنهیم*-

سپاهیان توران به افراسیاب:
 چنین گفت لشکر بافراسیاب/که چندین سر از جنگ رستم متاب-
 ز بهر بر و بوم و پیوند خویش/زن و کودک خرد و فرزند خویش-
 *"همه سربسر تن بکشتن دهیم/به آید که گیتی بدشمن دهیم"*-
 چو بشنید افراسیاب این سخن/فراموش کرد آن نبرد کهن-

افراسیاب به سپاهیانش:
 چو آگاهی آمد برین رزمگاه/چنان خسته بد شاه توران سپاه-
 چنین گفت کز گردش آسمان/نیابد گذر دانشی بی‌گمان-
 چو دشمن همی جان بسیچد نه چیز/بکوشیم ناچار یک دست نیز-
 *"اگر سربسر تن بکشتن دهیم/وگر ایرجی تاج بر سر نهیم"*-

سپاهیان ایران به کیخسرو:
 یکایک بخسرو نهادند روی/سپاه و سپهبد همه شاهجوی-
 زمانی بنخچیر تازیم اسب/زمانی نوان پیش آذر کشسب-
 *"همه پیش تو تن بکشتن دهیم/سپاسی بران کشتگان برنهیم"*-

بهادر امیرعضدی


سخنرانی انگیزشی و برانگیزاننده ی هومان برای سپاهیان تورانی درنبرد هماون 2

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
سخنرانی انگیزشی و برانگیزاننده ی هومان برای سپاهیان تورانی درنبرد هماون 2
***

چو بشنید هومان خروش سپاه/نشست از بر تازی اسپی سیاه-
بیامد ز لشکر بسی کشته دید/بسی بیهش از رزم برگشته دید-
فرو ریخت از دیده خون بر برش/یکی بانگ زد تند بر لشکرش-
چنین گفت کایدر طلایه نبود/شما را ز کین ایچ مایه نبود-
بهر یک ازیشان ز ما سیصدست/به آوردگه خواب و خفتن بدست-
هلا تیغ و گوپالها برکشید/سپرهای چینی بسر در کشید-
ز هر سو بریشان بگیرید راه/کنون کز بره بر کشد تیغ ماه-
رهایی نباید که یابند هیچ/بدین سان چه باید درنگ و بسیچ-
برآمد خروشیدن کرنای/بهر سو برفتند گردان ز جای-
گرفتندشان یکسر اندر میان/سواران ایران چو شیر ژیان-
چنان آتش افروخت از ترگ و تیغ/که گفتی همی گرز بارد ز میغ-
شب تار و شمشیر و گرد سپاه/ستاره نه پیدا نه تابنده ماه-
ز جوشن تو گفتی ببار اندرند/ز تاری بدریای قار اندرند-
بلشکر چنین گفت هومان که بس/ازین مهتران مفگنید ایچ کس-
همه پیش من دستگیر آورید/نباید که خسته بتیر آورید-