برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

کیخسرو و نقش دعا نویس، در گشودن رخنه و روزنه در دیوار بهمن دژ

و.ک(112)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
کیخسرو و نقش دعا نویس، در گشودن رخنه و روزنه در دیوار بهمن دژ
***
فریبرز کاووس و کیخسرو سیاوش، هر دو نامزد پادشاهی (جانشینی کیکاووس) هستند. کیکاووس، شرط پادشاهی را در گشودن و نفوذ به بهمن دژ قرار میدهد فریبرز کاووس از گشودن دژ در می ماند و کیخسرو به یاری "دعای دست نویس*"، نویسنده ای(دعا نویسی)، دیوار دژ را می گشاید:

  "نویسنده‌ای" خواست بر پشت زین/یکی نامه فرمود با آفرین-
ز عنبر نوشتند بر پهلوی/چنان چون بود نامهٔ خسروی-
که این نامه از بندهٔ کردگار/جهانجوی کیخسرو نامدار-
که از بند آهرمن بد بجست/به یزدان زد از هر بدی پاک دست-
که اویست جاوید برتر خدای/خداوند نیکی ده و رهنمای-
گر این دژ بر و بوم آهرمنست/جهان آفرین را به دل دشمنست-
به فر و به فرمان یزدان پاک/سراسر به گرز اندر آرم به خاک-
و گر جاودان راست این دستگاه/مرا خود به جادو نباید سپاه-
چو خم دوال کمند آورم/سر جادوان را به بند آورم-
وگر خود خجسته سروش اندرست/به فرمان یزدان یکی لشکرست-
همان من نه از دست آهرمنم/که از فر و برزست جان و تنم-
به فرمان یزدان کند این تهی/که اینست پیمان شاهنشهی-
یکی نیزه بگرفت خسرو به دست/همان نامه را بر سر نیزه بست-
بسان درفشی برآورد راست/به گیتی بجز فر یزدان نخواست-
بفرمود تا گیو با نیزه تفت/به نزدیک آن بر شده باره رفت-
بدو گفت کاین نامهٔ پندمند/ببر سوی دیوار حصن بلند-
بنه نامه و نام یزدان بخوان/بگردان عنان تیز و لختی ممان-
بشد گیو نیزه گرفته به دست/پر از آفرین جان یزدان پرست-
چو نامه به دیوار دژ برنهاد/به نام جهانجوی خسرو نژاد-
ز دادار نیکی دهش یاد کرد/پس آن چرمهٔ تیزرو باد کرد-
شد آن نامهٔ نامور ناپدید/خروش آمد و خاک دژ بردمید-
همانگه به فرمان یزدان پاک/ازان بارهٔ دژ برآمد تراک-
...................................................................
پ ن:
* دعای دست نویس، نعمه، دعای فیض و برکت، دعای حاجت

بهادر امیرعضدی

(92) - اصطلاح ِ "سر باشه، کلاه هم جور میشه" در شاهنامه ی فردوسی.

 برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

(92) -  اصطلاح ِ "سر باشه، کلاه هم جور میشه" در شاهنامه ی فردوسی.

***
ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه
***
سر باشه، کلاه هم جور میشه:

اگر من شوم کشته دیگر بود/سر تاجور باشد افسر بود-


بهادر امیرعضدی 

شخصیت های شاهنامه، همدیگر را چگونه می بینند؟ - بخش 4 - فریبرز ِ کاووس، از دید طوس نوذر

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
شخصیت های شاهنامه، همدیگر را چگونه می بینند؟ - بخش 4 - فریبرز ِ کاووس، از دید طوس نوذر
***
طوس، فریبرز ِ کاووس را برتر از کیخسرو می داند:

چو بشنید پاسخ چنین داد طوس/که بر ما نه خوبست کردن فسوس-
به ایران پس از رستم پیلتن/سرافرازتر کس منم ز انجمن-
نبیره منوچهر شاه دلیر/که گیتی به تیغ اندر آورد زیر-
همان شیر پرخاشجویم به جنگ/بدرم دل پیل و چنگ پلنگ-
همی بی من آیین و رای آورید/جهان را به نو کدخدای آورید-
نباشم بدین کار همداستان/ز خسرو مزن پیش من داستان-
جهاندار کز تخم افراسیاب/نشانیم بخت اندر آید به خواب-
نخواهیم شاه از نژاد پشنگ/فسیله نه نیکو بود با پلنگ-
کسی کاو بود شهریار زمین/هنر باید و گوهر و فر و دین-
فریبرز کاووس فرزند شاه/سزاوارتر کس به تخت و کلاه-
بهرسو ز دشمن ندارد نژاد/همش فر و برزست و هم نام و داد-

فردوسی و وصف های زیبایی از، به تاخت انداختن اسب

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***

فردوسی و وصف های زیبایی از، به تاخت انداختن اسب:

 رکیبش گران شد سبک شد عنان/به گردن برآورد رخشان سنان-
 پس‌اندر چو باد دمان اردوان/همی تاخت با رنج و تیره‌روان-
*
 برآورد گرز گران را به کفت/سپه ماند از کار او در شگفت-
سبک شد عنان وگران شد رکیب/سر سرکشان خیره گشت از نهیب-
*
 یکی نیزهٔ بارکش برگرفت/بیفشارد ران ترگ بر سر گرفت-
 گران شد رکیب و سبک شد عنان/به چشم اندر آورد رخشان سنان-
*
 سیاوش به دشت اندرون گور دید/چو باد از میان سپه بردمید-
 سبک شد عنان و گران شد رکیب/همی تاخت اندر فراز و نشیب-
*
 چو رهام و بیژن کمین ساختند/فراز و نشیبش همی تاختند-
 چو بیژن پدید آمد اندر نشیب/سبک شد عنان و گران شد رکیب-
*
 چو دانست کامد ورا یار طوس/همی برخروشید برسان کوس-

 سبک شد عنان و گران شد رکیب/بلندی که دانست باز از نشیب-

*
 بزین اندر آورد و کردش دوال/عقابی شده رخش با پر و بال-
 سوار از دلیری بیفشارد ران/گران شد رکیب و سبک شد عنان-
*
 بشد بیژن گیو برسان باد/سخن بر تهمتن همه کرد یاد-
گران کرد رستم زمانی رکیب/ندانست لشکر فراز از نشیب-
*
 چو بشنید رستم دژم گشت سخت/بلرزید برسان برگ درخت-
بیفشارد ران، رخش را تیز کرد/برآشفت و آهنگ آویز کرد –
*
 بدو گفت بهرام کای نیک‌نام/به نیکیت بادا همه ساله کام-
من اسپ آن گزینم که اندر نشیب/بتازم نه بینم عنان از رکیب –
*
 گران شد رکیب یل اسفندیار/بغرید با گرزهٔ گاوسار-
ازان پس سوی میمنه حمله برد/عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد-
*
 همه دشت زیشان پر از خفته دید/یکایک دل لشکر آشفته دید-
 چو آمد سپهبد به بالین کرد/عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد-
*
 نیستان سراسر شد افروخته/یکی کشته و دیگری سوخته-
 چونستود را دید بهرام گرد/عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد-
*
 سپهدار ایرانت خوانم بداد/کنم آفریننده را بر تو یاد-
 سخنهاش بشنید بهرام گرد/عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد-
*
 چو رستم درفش سیه را بدید/به کردار شیر ژیان بردمید-

 به جوش آمد آن نامبردار گرد/عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد-

*

چو بیژن پدید امد اندر نشیب/سبک شد عنان و گران شد رکیب- 
مهار را سبک ساخت و موزه بر شکم اسب فشرد.


بهادر امیرعضدی

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (62) - پند های رستم، سیاوش و پیران ویسه

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
پند های شاهنامه فردوسی - بخش (62) -  پند های رستم، سیاوش و پیران ویسه
***
گزیده پندهایی در لا به لای گفتار ها و متن شاهنامه، که حکیم بزرگوار طوس، بیشتر در آغاز و فرجام داستا۰ن هایش و گاه از زبان ِ دل ِ  شخصیت های شاهنامه اش، لب به سخن می گشاید.
***
پند رستم :
یکی داستانی بگفت از نخست/که پرمایه آنکس که دشمن نجست-
چو بدخواه پیش آیدت کشته به/گر آواره از پیش برگشته به-

*
پند رستم به طوس ِ نوذر :

کسی کاو خرد جوید و ایمنی/نیازد سوی کیش آهرمنی-
چو فرزند باید که داری به ناز/ز رنج ایمن از خواسته بی‌نیاز-
تو درویش را رنج منمای هیچ/همی داد و بر داد دادن بسیچ-
که گیتی سپنجست و جاوید نیست/فری برتر از فر جمشید نیست-
سپهر بلندش به پا آورید/جهان را جزو کدخدا آورید-

*
پند سیاوش به گرسیوز:

هرانجا که روشن بود راستی/فروغ دروغ آورد کاستی-

*
پند پیران به گیو:
چو تنها بدین رزمگاه آمدی/دلاور به پیش سپاه آمدی-
کنون خوردنت نوک ژوپین بود/برت را کفن چنگ شاهین بود-
اگر کوه آهن بود یک سوار/چو مور اندر آید به گردش هزار-
شود خیره سر گرچه خردست مور/نه مورست پوشیده مرد و ستور-
کنند این زره بر تنش چاک چاک/چو مردار گردد کشندش به خاک-
یکی داستان زد هژبر دمان/که چون بر گوزنی سرآید زمان-
زمانه برو دم همی بشمرد/بیاید دمان پیش من بگذرد-
زمان آوریدت کنون پیش من/همان پیش این نامدار انجمن-

بهادر امیرعضدی