برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش 08 - موبد: پزشک / موبد: دژخیم / موبد: شکارچی / موبد: مربی

و.ک(002,8)

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش 08 - موبد: دژخیم / موبد: شکارچی / موبد: مربی
 ***
برداشت مفاهیم متفاوت از موبد در شاهنامه فردوسی، فراتر از پندار عامه از موبد، به مفهوم ساده و مصطلح "مبلّغ، مرجع یا شارح ِ دینی".
حکیم طوس در شاهنامه، جایگاه های متعدد، متفاوت و گاه متضادی برای مفهوم موبد بر می گزیند.
***

موبد، دژخیم، جلاد:
 بشد موبد و پیش او دخت شاه/همی رفت لرزان و دل پرگناه-
 به موبد چنین گفت کای پرخرد/مرا و ترا روز هم بگذرد-
 اگر کشت خواهی مرا ناگزیر/یکی کودکی دارم از اردشیر-
 چو این گردد از پاک مادر جدا/بکن هرچ فرمان دهد پادشا-

موبد، شکارچی:
 دگر هفته با موبدان و ردان/به نخچیر شد شهریار جهان-

موبد، مربی و آموزگار تربیتی:
ازان پس هم آموزگارش تو باش/دلارام و دستور و رایش تو باش-
دوموبد گزین کرد پاکیزه ‌رای/هنرمند و گیتی سپرده به پای-


*

بدیشان سپرد آن دو فرزند را/دو مهتر نژاد خردمند را- 


بهادر امیرعضدی

واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش 07 - موبد: پزشک / موبد: پیامبر / موبد: شاه

و.ک(002,7)

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش 07 - موبد: پزشک / موبد: پیامبر / موبد: شاه
 ***
برداشت مفاهیم متفاوت از موبد در شاهنامه فردوسی، فراتر از پندار عامه از موبد، به مفهوم ساده و مصطلح "مبلّغ، مرجع یا شارح ِ دینی".
حکیم طوس در شاهنامه، جایگاه های متعدد، متفاوت و گاه متضادی برای مفهوم موبد بر می گزیند.
***

موبد، پزشک:
بیامد یکی موبدی چرب دست/مر آن ماه رخ را به می کرد مست-
 بکافید بی‌رنج پهلوی ماه/بتابید مر بچه را سر ز راه-
 چنان بی‌گزندش برون آورید/که کس در جهان این شگفتی ندید-

*
ازان پس بکافید موبد برش/میان تهیگاه و مغز سرش-
بیاگند یکسر به کافور و مشک/به دیبا تنش را بکردند خشک-

موبد، در جایگاه پیامبری:
که موبد بد وپاک بودش سرشت/بمردی ورا نام بد زردهشت-

موبد، در جایگاه شاهی:
همان موبد موبدان اردشیر/ز لشکر بزرگان برنا و پیر-

*
همان موبد پاکدل اردشیر/کسی را که بینید برنا و پیر-

*
همان موبد موبدان اردشیر/اسیران که بودند برنا و پیر-

*
نه زو پرهنرتر به فرزانگی/به تخت و بداد و به مردانگی-
ورا موبدی بود بابک بنام/هشیوار و دانادل و شادکام-

*
همی لشکر آراست افراسیاب/دلش بود پردرد و سر پر شتاب-
سر موبدان شاه نیکی گمان/نشست از بر زین سپیده‌دمان-

*
برو خواندند آفرین بخردان/که ای شهریار و سر موبدان-
چنان هم همی بود بر اسب شاه/بدان تا ببینند رویش سپاه-

*
نبشتند پس نامه یی  بخردان،/به نزد سکندر سر ِ موبدان-


بهادر امیرعضدی

واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش 06 - موبد: راوی / موبد: موّرخ

و.ک(002,6)

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش 06 - موبد: راوی - موبد: موّرخ
 ***
برداشت مفاهیم متفاوت از موبد در شاهنامه فردوسی، فراتر از پندار عامه از موبد، به مفهوم ساده و مصطلح "مبلّغ، مرجع یا شارح ِ دینی".
حکیم طوس در شاهنامه، جایگاه های متعدد، متفاوت و گاه متضادی برای مفهوم موبد بر می گزیند.
***

موبد، راوی:
 چنین گفت موبد که یک روز طوس/بدانگه که برخاست بانگ خروس-
 خود و گیو گودرز و چندی سوار/برفتند شاد از در شهریار-

*
 چنین گفت موبد که یک روز شاه/به دیبای رومی بیاراست گاه-

*
ز موبد شنیدستم این داستان/که با خواند از گفتهٔ باستان-
که پرهیز از آن کن که بد کرده‌ای/که او را به بیهوده آزرده‌ای-

*
یکی موبدی داستان زد برین/که هرکس که دانا بَد و پیش بین-
اگر پادشاهی کند یک زمان/روانش بپرد سوی آسمان-
به ازبنده بودن بسال دراز/به گنج جهاندار بردن نیاز-


*
چنین داستان زد شه موبدان/که پیروز یزدان بود جاودان-
جهان سربسر با فراز و نشیب/چنینست تا رفتن اندر نهیب-


موبد، مورخ:
ز هر کشوری، موبدی سالخورد،/بیاورد و این نامه را گرد کرد-

*
 یکی نامه بود از گه باستان/فراوان بدو اندرون داستان-

 پراگنده در دست هر موبدی/ازو بهره‌ای نزد هر بخردی-


بهادر امیرعضدی

واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش 05 - موبد: جنگاور / موبد: حاکم و مرزبان

و.ک(002,5)

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش 05 - موبد: جنگاور / موبد: حاکم و مرزبان
 ***
برداشت مفاهیم متفاوت از موبد در شاهنامه فردوسی، فراتر از پندار عامه از موبد، به مفهوم ساده و مصطلح "مبلّغ، مرجع یا شارح ِ دینی".
حکیم طوس در شاهنامه، جایگاه های متعدد، متفاوت و گاه متضادی برای مفهوم موبد بر می گزیند.
***
موبد، جنگاور:

 بخواند آن زمان لشگر از هر سویی/به جایی که بد موبدی گر گَوی-
 ازیشان گزیده ده و دو هزار/سواران مرد افگن و کینه‌دار-

*
ز گردان جنگی و نام‌آوران/چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران-
همان پنج موبد از ایرانیان/برافراختند اختر کاویان-

*
بفرمود تا جمله بیرون شدند/ز پهلو سوی دشت و هامون شدند-

موبد، حاکم و مرزبان:
سوی میمنه گیو گودرز بود،/کجا موبد و مهتر مرز بود-


موبد، مشاور نظامی:
کنون سر بسر تیزهش بخردان/بخوانید با موبدان و ردان-
ببینید تا چارهٔ کار چیست/بدین رزمگه مرد پیکار کیست-
همی رای باید که گردد درست/از آغاز کینه نبایست جست-


بهادر امیرعضدی

واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش 04 - موبد: سردار، فرمانده سپاه، کارشناس و مشاور نظامی

و.ک(002,4)

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
واژه ی موبد در شاهنامه ی فردوسی - بخش 04 - موبد: سردار، فرمانده سپاه، کارشناس و مشاور نظامی
 ***
برداشت مفاهیم متفاوت از موبد در شاهنامه فردوسی، فراتر از پندار عامه از موبد، به مفهوم ساده و مصطلح "مبلّغ، مرجع یا شارح ِ دینی".
حکیم طوس در شاهنامه، جایگاه های متعدد، متفاوت و گاه متضادی برای مفهوم موبد بر می گزیند.
***
موبد، سردار، فرمانده سپاه، کارشناس و مشاور نظامی:

یکی موبدی طوس یل را بخواند/پس پشت تو گفت جنگی نماند-
نباید کت اندر میان آورند/بجان سپهبد زیان آورند-

*
همه موبدان را ز لشکر بخواند/به چربی چه مایه سخن ها براند-

*
 کنون ما نداریم پایاب اوی/نه پیچیم با بخت شاداب اوی-
 چو موبد بیاید بیارد سپاه/ز لشکر ببندیم بر پشه راه-

*
 از آن چار یک بهر موبد نهاد/که دارد سخنهای نیکو بیاد-
 ز کار سپاه و ز کار جهان/به گفتی به شاه آشکار و نهان-

*
همه موبدان رای هشیار خویش/نهادند با گفت سالار خویش-
که ما را ز جیحون بباید گذشت/زدن کوس شاهی بران پهن دشت-
به آموی لشکر گهی ساختن/شب و روز نسودن از تاختن-
که آن جای جنگست و خون ریختن/چه با گیو و با رستم آویختن-
چو افراسیاب آن سخنها شنود/برافروخت از بخت و شادی نمود-
ابر پهلوانان و بر موبدان/بکرد آفرینی برسم ردان-


بهادر امیرعضدی