برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

حکیم طوس و ستایش رستم، با استعاره ی ماه های سال، کیخسرو را

و.ک(130,2)  

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

حکیم طوس و ستایش رستم، با استعاره ی ماه های سال، کیخسرو را

***

طبع آزمایی حکیم طوس، در وام گیری از ماه های سال

***

ستایش رستم، با استعاره ی ماه های سال، کیخسرو را: و

بر آورد سر، آفرین کرد و گفت / مبادت جز از بخت ِ پیروز، جفت - 

چو "هرمزد" بادت بدین پایگاه / چو "بهمن" ،نگهبان ِفرخ کلاه - 

همه ساله "اردیبهشت"ِ هژیر / نگهبان ِ تو، با هش و رای پیر - 

چو "شهریور"ت باد پیروزگر / به نام بزرگی و فر و هنر - 

"سفندارمذ"، پاسبان تو باد / خِرَد، جان ِ روشن روان ِ تو باد - 

چو "خرداد"ت از یاوران، بر دهاد / ز "مرداد"، باش از بر و بوم شاد - 

"دی" و "اورمزد"ت خجسته بواد / در ِ هر بَدی، بر تو بسته بواد- 

"دی"ت "آذر" افروز و فرخنده، روز / تو شادان و تاج تو، گیتی فروز - 

چو این آفرین کرد رستم، بپای / بپرسید و کردش بر خویش، جای - 

بدو گفت خسرو، درست آمدی / که از جان ِ تو، دور بادا بدی - 

تویی پهلوان ِ کیان ِ جهان / نهان آشکار، آشکارت نهان - 

گُزین ِ کیانی و پشت ِ سپاه / نگهدار ِ ایران و لشکر، پناه - 

مرا شاد کردی بدیدار خویش / بدین پر هنر جان ِ بیدار خویش -

آداب به پیشواز رفتن بزرگان در شاهنامه ی فردوسی - ۲ - کیخسرو به پیشواز رستم می آید

 و.ک(030,2)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

آداب به پیشواز رفتن بزرگان در شاهنامه ی فردوسی - ۲ - کیخسرو به پیشواز رستم می آید

***

پیشوازی شایسته و درخور ِ شان و شوکت ِ رستم، توسط کیخسرو

 چو تاج بزرگی بسر بر نهاد / ازو شاد شد تاج و او نیز شاد -

 فرستادگان آمد از هر سوی / ز هر نامداری و هر پهلوی - 

پس آگاهی آمد سوی نیمروز / بنزد سپهدار ِ گیتی فروز - 

که خسرو ز توران به ایران رسید / نشست از بر تخت کو را سزید -  

"بیاراست رستم به دیدار شاه / ببیند که تا هست زیبای گاه" -  

ابا زال، سام نریمان بهم / بزرگان کابل همه بیش و کم -  

سپاهی که شد دشت چون آبنوس / بدرید هر گوش ز اوای کوس -  

سوی شهر ایران گرفتند راه / زواره فرامرز و پیل و سپاه -  

به پیش اندرون زال با انجمن / درفش بنفش از پس ِ پیلتن -  

پس آگاهی آمد بر ِ شهریار / که آمد ز ره، پهلوان ِ سوار -  

زواره فرامرز و دستان سام / بزرگان که هستند با جاه و نام -  

دل شاه شد زان سخن شادمان / سراینده را گفت کاباد مان -  

"که اویست پروردگار ِ پدر / وزویست پیدا به گیتی، هنر -


کیخسرو سران و سرداران را با تشریفات ِ تمام، به پیشوازِ رستم گسیل میدارد:

بفرمود تا گیو و گودرز و طوس / برفتند با نای رویین و کوس -  

تبیره بر آمد ز درگاه شاه / همه بر نهادند گردان کلاه -  

یکی لشکر از جای برخاستند / پذیره شدن را بیاراستند -  

ز پهلو به پهلو پذیره شدند / همه با درفش و تبیره شدند -  

"برفتند پیشش به دو روزه راه / چنین پهلوانان و چندین سپاه" -  

درفش تهمتن چو آمد پدید / به خورشید گرد سپه بردمید -  

خروش آمد و ناله ی بوق و کوس / ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس -  

به پیش گو پیلتن راندند / به شادی برو آفرین خواندند -  

"گرفتند هر سه ورا در کنار / بپرسید شیراوژن از شهریار" -  

ز رستم، سوی زال ِ سام آمدند / گشاده دل و شادکام آمدند -  

نهادند سوی فرامرز روی / گرفتند شادی به دیدار اوی -  

وزان جایگه سوی شاه آمدند / به دیدار فرخ کلاه آمدند -  

"چو خسرو گَو ِ پیلتن را بدید / سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید" -  

"فرود آمد از تخت و کرد آفرین / تهمتن ببوسید روی زمین" -  

به رستم چنین گفت کای پهلوان / همیشه بدی شاد و روشنروان -

 به رستم چنین گفت کای پهلوان / همیشه بدی شاد و روشنروان -

به گیتی خردمند و خامش تویی / که پروردگار سیاوش تویی - 

سر زال زان پس به بر در گرفت / ز بهر پدر دست بر سر گرفت - 

گوان را به تخت مهی برنشاند / بریشان همی نام یزدان بخواند - 

بهادر امیرعضدی

هنرِ اکتسابی، برتر از "ژن" یا گوهر ِ فسیل شده ی وراثت ست

و.ک(235)  

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

هنرِ اکتسابی، برتر از "ژن" یا گوهر ِ فسیل شده ی وراثت ست

به پالیز چون برکشد سرو شاخ/سر شاخ سبزش برآید ز کاخ-
به بالای او شاد باشد درخت/چو بیندش بینادل و نیک‌بخت-

سزد گر گمانی بَرَد بر سه چیز / کزین سه گذشتی، چه چیز ست نیز - 

هنر با نژاد ست و با گوهر ست / سه چیزست و هر سه به بند اندر ست - 

هنر کی بود تا نباشد گهر / نژاده بسی دیده ای بی هنر - 

گهر آنک از فر یزدان بود / نیازد به بد دست و بد نشنود - 

نژاد آنک باشد ز تخم پدر / سزد کاید از تخم پاکیزه بر - 

هنر گر بیاموزی از هر کسی / بکوشی و پیچی ز رنجش بسی - 

ازین هر سه گوهر بود مایه دار / که زیبا بود خلعت کردگار - 

"چو هر سه بیابی، خرد بایدت / شناسنده ی نیک و بد بایدت" - 

چو این چار با یک تن آید بهم / براساید از آز وز رنج و غم - 

مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست / وزین بدتر از بخت پتیاره نیست -


بهادر امیرعضدی

پیمان بستن کیخسرو با کیکاووس در محضر رستم و زال ِ زر - سوگند خوردن ِ شاهی

و.ک(236)  

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

پیمان بستن کیخسرو با کیکاووس در محضر رستم و زال ِ  زر - سوگند خوردن ِ شاهی

***

"آداب و رسم و رسوم ِ سوگند خوردن ِ شاهی":

چو روز درخشان برآورد چاک / بگسترد یاقوت بر تیره خاک -

جهاندار، بنشست و کاوس ِ کی / دو شاه سرافراز و دو نیک پی -

 ابا رستم ِ گُرد و دستان به هم / همی گفت کاوس، هر بیش و کم -


کیکاووس از بیداد و ستم ِ افراسیاب بر مردمان ایران سخن میگوید:

 از افراسیاب اندر آمد نخست / دو رخ را به خون دو دیده بشست -

 بگفت آنکه او با سیاوش چه کرد / از ایران، سراسر برآورد گَرد -

 بسی پهلوانان که بیجان شدند / زن و کودک خُرد، پیچان شدند -

 بسی شهر بینی ز ایران خراب / تبه گشته از رنج افراسیاب -


سخن ِ کیکاووس، از شایستگی و "جَنَم"ِ شاهی ِ کیخسرو ست:

 ترا ایزدی هرچ بایدت، هست /  ز بالا و از دانش و زور ِ دست -

 ز فرّ تمامی و نیک اختری / ز شاهان، به هر گونه ای برتری - 


کیکاووس، خواهان ِ عهد و پیمان ِ "راستی و داد گستری و منش ِ نیک" و "روشنی ِ اجاق ِ کین ِ افراسیاب" از کیخسرو ست:

کنون از تو "سوگند" خواهم یکی / نباید که پیچی ز داد اندکی -

که پر کین کنی دل ز افراسیاب / دمی آتش اندر نیاری به آب -

 به گنج و فزونی نگیری فریب / همان گر فراز آیدت گر نشیب - 

 به تاج و به تخت و نگین و کلاه / به گفتار با او نگردی ز راه -


کیکاووس، نخستین رسم و آیین ِ شاهنشهی، "سوگند" را به کیخسرو گوشزد میکند:

 بگویم که "بنیاد ِ سوگند" چیست / خِرَد را و جان ِ ترا، پند چیست -

 بگویی به "دادار ِ خورشید و ماه" / به "تیغ" و به "مُهر" و به "تخت" و "کلاه" -

 به "فرّ" و به "نیک اختر ِ ایزدی" / که هرگز نپیچی به سوی بدی -

 

کیخسرو برای "نمایش ِ وفای به عهد و پیمان" با کیکاووس، "آتش" را گواه میگیرد:

 چو بشنید زو شهریار جوان/"سوی آتش آورد روی و روان" -

 به "دادار دارنده" سوگند خورد / به "روز ِ سپید" و "شب ِ لاژورد" -

به "خورشید" و "ماه" و به "تخت" و "کلاه" / به "مُهر" و به "تیغ" و به "دیهیم ِ شاه" -


طومار عهد و پیمان کیخسرو، به رسم امانت به دست رستم سپرده می شود:

یکی خط بنوشت بر پهلوی / به مُشکاب بر دفتر خسروی -

گوا بود دستان و رستم برین / بزرگان لشکر همه همچنین -

به زنهار بر دست رستم نهاد / چنان خط و سوگند و آن رسم و داد -

ازان پس همی خوان و می خواستند / ز هر گونه مجلس بیاراستند -

بهادر امیرعضدی

پیوند عاطفی انسان و اسب، در شاهنامه - 9

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

پیوند عاطفی انسان و اسب، در شاهنامه - 9

***

رخش، در خوان اول از خوان های هفت گانه ی رستم، در مصاف با شیر، جان ِ رستم ِ خفته را می خرد:

 چو یک پاس بگذشت درنده شیر / به سوی کنام خود آمد دلیر -

بر ِ نی، یکی پیل را خفته دید / بر او یکی اسپ آشفته دید -

نخست اسپ را گفت باید شکست / چو خواهم سوارم خود آید به دست -

سوی رخش رخشان برآمد دمان / چو آتش بجوشید رخش آن زمان -

دو دست اندر آورد و زد بر سرش / همان تیز دندان به پشت اندرش -

همی زد بران خاک تا پاره کرد / ددی را بران چاره بیچاره کرد -

چو بیدار شد رستم تیزچنگ / جهان دید بر شیر تاریک و تنگ -

چنین گفت با رخش کای هوشیار / که گفتت که با شیر کن کارزار -

اگر تو شدی کشته در چنگ اوی / من این گرز و این مغفر جنگجوی -

چگونه کشیدی به مازندران / کمند کیانی و گرز گران -

چرا نامدی نزد من با خروش / خروش توام چون رسیدی به گوش -

سرم گر ز خواب خوش آگه شدی / ترا جنگ با شیر کوته شدی -

چو خورشید برزد سر از تیره کوه / تهمتن ز خواب خوش آمد ستوه -

تن رخش بسترد و زین برنهاد / ز یزدان نیکی دهش کرد یاد -