برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
نام و نشان بزرگان، از اسرار مگو - بخش چهاردهم
بنا بر عادت و ایجاب، رسمِ نا نوشته ایی، بین یلان و سران برجسته ی سپاه مرسوم بوده ست که نامشان مخفی بماند. یا با نشانی و "آدرس" غلط، حریف را گمراه میکرده اند. و بیش از همه، نام رستم بنا به حفظ " امنیّتِ استراتژیک " نظامی، مخفی می مانده.
***
رستم در نبرد هماون، پس ازآنکه نام و نشانِ خود را به پیران می گوید، دیگر کتمان نامش ایجاب نمی کند و در پاسخ درشتگویی شنگل، نام خود را می گوید
شنگل:
بغرید شنگل ز پیش سپاه / منم گفت گرداوژن رزمخواه -
بگویید کان مرد سگزی کجاست / یکی کرد خواهم برو نیزه راست -
چو آواز شنگل برستم رسید / ز لشکر نگه کرد و او را بدید -
رستم:
بر شنگل آمد به آواز گفت / که ای بدنژاد فرومایه جفت -
«مرا نام رستم کند زال زر» / تو سگزی چرا خوانی ای بدگهر -
نگه کن که سگزی کنون مرگ تست / کفن بیگمان جوشن و ترگ تست -
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
نام و نشان بزرگان، از اسرار مگو - بخش سیزدهم - رستم
بنا بر عادت و ایجاب، رسمِ نا نوشته ایی، بین یلان و سران برجسته ی سپاه مرسوم بوده ست که نامشان مخفی بماند. یا با نشانی و "آدرس" غلط، حریف را گمراه میکرده اند. و بیش از همه، نام رستم بنا به حفظ " امنیّتِ استراتژیک " نظامی، مخفی می مانده.
***
رستم، دو بار نامش را در برابر ِ پرسش ِ "نام تو چیست"، بر زبان می آورد. نخست به پیران ویسه از نامش می گوید و دیگری، اژدها.
***
رستم، نامش را به پیران ِ ویسه میگوید.
هومان به رستم:
بدو گفت هومان که ای سرفراز / بدیدار پیرانت آمد نیاز -
چه دانی تو پیران و کلباد را / گروی زره را و پولاد را -
بشد تیز هومان هم اندر زمان / شده گونه از روی و آمد دمان -
هومان به پیران:
بپیران چنین گفت کای نیک بخت / بد افتاد ما را ازین کار سخت -
که این شیردل، رستم زابلیست / برین لشکر اکنون بباید گریست -
که هرگز نتابند با او بجنگ / بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ -
نخست ای برادر، مرا نام برد / ز کین سیاوش، بسی برشمرد -
بجز بر تو، بر کس ندیدمش مهر / فراوان سخن گفت و نگشاد چهر -
پیران:
بدو گفت پیران، که ای رزمساز / بترسم که روز بد آید فراز -
گر ایدونک این تیغ زن، رستم ست / بدین دشت، ما را، گه ِ ماتم ست -
همی رفت پیران، پر از درد و بیم / شد از کار ِ رستم، دلش به دو نیم -
رستم:
بدو گفت رستم، که نام تو چیست / بدین آمدن رای و کام تو چیست -
پیران:
چنین داد پاسخ، که پیران منم / سپهدار این شیر گیران، منم -
ز هومان ِ ویسه، مرا خواستی / بخوبی زبان را بیاراستی -
دلم تیز شد تا تو از مهتران / کدامی، ز گُردان ِ جنگ آوران -
رستم:
"بدو گفت من رستم زابلی / زرهدار با خنجر کابلی" –
رستم نامش را به اژدها می گوید.
اژدها:
چنین گفت دژخیم نر اژدها/که از چنگ من کس نیابد رها-
صد اندر صد از دشت جای منست/بلند آسمانش هوای منست-رستم:
چنین داد پاسخ که من رستمم/ز دستان و از سام و از نیرمم-
به تنها یکی کینه ور لشکرم/به رخش دلاور زمین بسپرم-
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
نام و نشان بزرگان، از اسرار مگو - بخش دوازدهم - رستم
بنا بر عادت و ایجاب، رسمِ نا نوشته ایی، بین یلان و سران برجسته ی سپاه مرسوم بوده ست که نامشان مخفی بماند. یا با نشانی و "آدرس" غلط، حریف را گمراه میکرده اند. و بیش از همه، نام رستم بنا به حفظ " امنیّتِ استراتژیک " نظامی، مخفی می مانده.
***
رستم و نگفتن نامش به هومان
هومان:
کنون گر بگویی مرا نام خویش / شوم شاد دل سوی آرام خویش -
رستم:
بدو گفت رستم که نامم مجوی / «ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی» -
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
نام و نشان بزرگان، از اسرار مگو - بخش یازدهم - رستم
***
بنا بر عادت و ایجاب، رسمِ نا نوشته ایی، بین یلان و سران برجسته ی سپاه مرسوم بوده ست که نامشان مخفی بماند. یا با نشانی و "آدرس" غلط، حریف را گمراه میکرده اند. و بیش از همه، نام رستم بنا به حفظ " امنیّتِ استراتژیک " نظامی، مخفی می مانده.
***
رستم و نگفتن نامش به هومان ویسه
***
هومان به رستم:
ز شهر و نژاد و ز آرام خویش / سخن گوی و از تخمه و نام خویش -
کنون گر بگویی مرا نام خویش / برو بوم و پیوند وآرام خویش -
سپاسی برین کار بر من نهی / کز اندیشه گردد دل من تهی -
رستم:
بدو گفت رستم که چندین سخن / که گفتی و افگندی از مهر بن -
چرا تو نگویی مرا نام خویش / بر و کشور و بوم و آرام خویش -
بدو گفت رستم که نامم مجوی/ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی-
چرا آمدستی بنزدیک من / بنرمی و چربی و چندین سخن -
هومان ویسه:
بپرسیدی از گوهر و نام من/بدل دیگر آمد ترا کام من-
مرا کوه گوشست نام ای دلیر/پدر بوسپاسست مردی چو شیر-
من از وهر با این سپاه آمدم/سپاهی بدین رزمگاه آمدم-
ازان باز جویم همی نام تو/که پیدا کنم در جهان کام تو-
کنون گر بگویی مرا نام خویش/شوم شاد دل سوی آرام خویش-
رستم:
بدو گفت رستم که نامم مجوی/ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی-
ز پیران مرا دل بسوزد همی/ز مهرش روان برفروزد همی-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
نام و نشان بزرگان، از اسرار مگو - بخش دهم - رستم
***
بنا بر عادت و ایجاب، رسمِ نا نوشته ایی، بین یلان و سران برجسته ی سپاه مرسوم بوده ست که نامشان مخفی بماند. یا با نشانی و "آدرس" غلط، حریف را گمراه میکرده اند. و بیش از همه، نام رستم بنا به حفظ " امنیّتِ استراتژیک " نظامی، مخفی می مانده.
***
رستم و نگفتن نامش به چنکش:
بدو گفت چنگش که نام تو چیست / نژادت کدامست و کام تو چیست -
بدو گفت رستم که ای شوربخت / که هرگز مبادا گل آن درخت -
کجا چون تو در باغ بار آورد / چو تو میوه اندر شمار آورد -
«سر نیزه و نام من، مرگ تست» / سرت را بباید ز تن دست شست -
..................................................................
پ ن:
رستم بیشتر برای رد گم کردن، با ریشخندی رعب آور و خوف انگیز، خود را مرگ، اجل، قضا، جانستان و ... معرفی میکرده. و یا، خود را پهلوانی معرفی میکرده که سپاه ایران، او را به عاریت از ختن گرفته اند.