970706
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
ردیابی چند اصطلاح کوچه و بازار در شاهنامه فردوسی
***
(41) - اصطلاح ِ حقیقت تلخه
تو را چند گویم سخن نشنوی/به پیش آوری تندی و بدخوی-
نگر تا چه گوید سخنگوی بلخ / که "باشد سخن گفتن راست، تلخ" -
حقیقت، تلخ ست. زال به کیخسرو:
شنید این سخن زال برپای خاست/چنین گفت کای خسرو داد و راست-
ز پیر جهاندیده بشنو سخن/چو کژ آورد رای پاسخ مکن -
که گفتار، تلخست با راستی/ببندد به تلخی، در ِ کاستی -
و
بدو گفت شاه ای پسندیده مرد/سخن گوی وز راه دانش مگرد-
هلا زود بشتاب و با من بگوی/کزین پرسشم تلخی آمد به روی-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
ردیابی چند اصطلاح کوچه و بازار در شاهنامه فردوسی
***
(40) - اصطلاح ِ آب تو یک جوی رفتن در شاهنامه ی فردوسی:
همیگفت کاین رزم را روی نیست / ره آب شاهان بدین جوی نیست -
بهادر امیرعضدی
و.ک(250)
971206
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
حکیم ارسطالیس بر تابوت اسکندر:
حکیم ارسطالیس پیش اندرون/جهانی برو دیدگان پر ز خون –
برآن تنگ صندوق بنهاد دست/چنین گفت کای شاه یزدان پرست –
کجا آن هش و دانش و رای تو/که این تنگ تابوت شد جای تو –
به روز جوانی برین مایه سال/چرا خاک را برگزیدی نهال –
حکیمان رومی شدند انجمن/یکی گفت کای پیل رویینه تن -
ز پایت که افکند و جانت که خست/کجا آن همه حزم و رای و نشست -
دگر گفت چندین نهفتی تو زر/کنون زر دارد تنت را بر -
دگر گفت کز دست تو کس نرست/چرا سودی ای شاه با مرگ دست -
دگر گفت کآسودی از درد و رنج/هم از جستن پادشاهی و گنج -
دگر گفت چون پیش داور شوی/همان بر که کشتی همان بدروی -
دگر گفت بی دستگاه آن بود/که ریزنده ی خون شاهان بود -
دگر گفت ما چون تو باشیم زود/که بودی تو چون گوهر نابسود -
دگر گفت چون بیندت اوستاد/بیاموزد آن چیز کت نیست یاد -
دگر گفت کز مرگ چون تو نرست/به بیشی سزد گر نیازیم دست -
دگر گفت کای برتر از ماه و مهر/چه پوشی همی ز انجمن خوب چهر -
دگر گفت مرد فراوان هنر/بکوشد که چهره بپوشد به زر -
کنون ای هنرمند مرد دلیر/ترا زر زرد آوریدست زیر -
دگر گفت دیبا بپوشیده یی/ نپوشیده را نیز رخ دیده یی -
کنون سر ز دیبا بر آور که تاج/همی جویدت یاره و تخت عاج -
دگر گفت کز ماهرخ بندگان/ز چینی و رومی پرستندگان -
بریدی و زر داری اندر کنار/به رسم کیان زر و دیبا مدار -
دگر گفت پرسنده پرسدکنون/چه یاد آیدت پاسخ رهنمون -
که خون بزرگان چرا ریختی /به سختی به گنج اندر آویختی -
خنک آن کسی کز بزرگان بمرد/ز گیتی جز از نیکنامی نبرد -
دگر گفت روز تو اندر گذشت/زبانت ز گفتار بیکار گشت -
هرانکس که او تاج و تخت تو دید/عنان از بزرگی بباید کشید -
که بر کس نماند چو بر تو نماند/درخت بزرگی چه باید نشاند -
دگر گفت کردار تو باد گشت/سر سرکشان از تو آزاد گشت -
ببینی کنون بارگاه بزرگ/جهانی جدا کرده از میش گرگ -
دگر گفت کاندر سرای سپنج/چرا داشتی خویشتن را به رنج -
که بهر تو این آمد از رنج تو/یکی تنگ تابوت شد گنج تو -
نجویی همی ناله ی بوق را/به سند آمدت بند صندوق را -
دگر گفت چون لشکرت باز گشت/تو تنها نمانی بر این پهن دشت -
همانا پس هر کسی بنگری/فراوان غم زندگانی خوری -
بهادر امیرعضدی
971202
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
عرفان شرقی و شاهنامه - بخش سوم - نگاه پهلوانان و برآورد زال به عزلت گزینی کیخسرو
***
کیخسرو: به کین خواهی سیاوش برخاستم، داد نیز گستردم:
من اکنون چو کین پدر خواستم/ جهانی بخوبی بیاراستم-
بکشتم کسی را که بایست کشت/ که بد کژ و با راه یزدان درشت-
ز دشمن چو کین پدر خواستم/ بداد وبدین گیتی آراستم -
کیخسرو: دیگر مرا با این جهان، کاری نیست.
به سالار نوبت بفرمود شاه/ که هر کس که آید بدین بارگاه-
ورا بازگردان بنیکو سخن/ همه مردمی جوی و تندی مکن-
ببست آن در بارگاه کیان/ خروشان بیامد گشاده میان-
روحیه ی عرفان در کیخسرو جان میگیرد.
کیخسرو به سران سپاه، از غدر ِ دهر می گوید: چرخ ناپایدار همه را از دم تیغ بگذرانَد چه برنا چه پیر. به این دنیا دل نبندید:
بدانید کین چرخ ناپایدار/ نداند همی کهتر از شهریار-
همی بدرود پیر و برنا بهم/ ازو داد بینیم و زو هم ستم-
عزلت گزینی کیخسرو سران را خوش نمی آید:
همه پهلوانان ز نزدیک شاه/ برون آمدند از غمان جان تباه-
همه پهلوانان ایران سپاه/ شگفتی فرومانده از کار شاه-
ندانیم کاندیشه ی شهریار/ چرا تیره شد اندرین روزگار-
کیخسرو گوشه نشینی بر میگزیند:
به سالار بار آن زمان گفت شاه/ که بنشین پس پرده ی بارگاه-
کسی را مده بار در پیش من/ ز بیگانه و مردم خویش من-
بیامد بجای پرستش بشب/ بدادار دارنده بگشاد لب-
همی گفت ای برتر از برتری/ فزایندهی پاکی و مهتری-
تو باشی بمینو مرا رهنمای/ مگر بگذرم زین سپنجی سرای-
سران به شور می نشینند و چاره کار در وجود زال می بینند:
همه پهلوانان شدند انجمن/ بزرگان فرزانه و رای زن-
چو گودرز و چون طوس نوذرنژاد/ سخن رفت چندی ز بیداد و داد-
پدر گیو را گفت کای نیکبخت/ همیشه پرستندهی تاج و تخت-
بباید شدن سوی زابلستان/ سواری فرستی بکابلستان-
سر هفته را زال و رستم بهم/ رسیدند بیکام دل پر ز غم-
چو گودرز پیش تهمتن رسید/ سرشکش ز مژگان برخ برچکید-
سپاهی همی رفت رخساره زرد/ ز خسرو همه دل پر از داغ و درد-
بگفتند با زال و رستم که شاه/ بگفتار ابلیس گم کرد راه-
همه بارگاهش سیاهست و بس/ شب و روز او را ندیدست کس-
بدیشان چنین گفت زال دلیر/ که باشد که شاه آمد از گاه سیر-
شما دل مدارید چندین بغم/ که از غم شود جان خرم دژم-
بکوشیم و بسیار پندش دهیم/ بپند اختر سودمندش دهیم-
زال به محضر کیخسرو بار می یابد:
برو آفرین کرد بسیار زال/ که شادان بدی تا بود ماه و سال-
یکی ناسزا آگهی یافتم/ بدان آگهی تیز بشتافتم-
من از درد ایرانیان چو عقاب/ همی تاختم همچو کشتی بر آب-
بدان تا بپرسم ز شاه جهان/ ز چیزی که دارد همی در نهان-
کیخسرو:
دگر هرچ پرسیدی از کار من/ ز نادادن بار و آزار من-
بیزدان یکی آرزو داشتم/ جهان را همه خوار بگذاشتم-
که بخشد گذشته گناه مرا/ درخشان کند تیرگاه مرا-
برد مر مرا زین سپنجی سرای/ بود در همه نیکوی رهنمای-
نگاه و برآورد زال در مواجهه با " ترکش های بیرونی" عزلت گزینی و "احساساتِ درونی" کیخسرو:
چو بشنید زال این سخن بردمید/ یکی باد سرد از جگر برکشید-
بایرانیان گفت کین رای نیست/ خرد را بمغز اندرش جای نیست-
ز شاهان ندیدم کسی کین بگفت/ چو او گفت ما را نباید نهفت-
مگر دیو با او همآواز گشت/ که از راه یزدان سرش بازگشت-
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
ردیابی چند اصطلاح کوچه و بازار در شاهنامه فردوسی
***
(39) - اصطلاح دستِ پیش میگیره تا پس نیفته:
ندانم که دیدار باشد جزین / یک امشب بکوشیم دست پسین -
بهادر امیرعضدی