برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

شعار آشنای "یا مرگ یا پیروزی"

و.ک(329)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

شعار آشنای "یا مرگ یا پیروزی"

***

 همه روی یکسر به جنگ آوریم / جهان بر بداندیش تنگ آوریم -

 ببندیم دامن* یک اندر دگر / "اگر خاک یابیم اگر بوم و بر" - 

...............................................................................

پ ن:

* دامن همت بر بستن، در گره گاه و بزنگاه های دشوار و پرمخاطره ی نبرد های سنگین، که دستیابی به پیروزی چندان آسان نمی نموده، سپاهیان برای جلو گیری از فرار و هزیمت همرزمان سست باور و متزلزل، دامن زره ی رزم یکدیگر رو به هم گره می زده ند. 

بهادر امیرعضدی

توجیه نظام "کاست"ی، برای برقراری و تداوم ساختار امارت و سرحد داری

و.ک(330)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

توجیه نظام "کاست"ی، برای برقراری و تداوم ساختار امارت و سرحد داری

***

خود بینی و نخوت کسرا انوشیروان و توجیه اجتناب ناپذیری نظام "کاست"ی، برای برقراری و تداوم و روانکاری چرخ دنده های ساختار امارت و سرحد داری پادشاهان: 

 یکی گفت گیرم کنون مهتری / به رای و به دانش ز ما بهتری - 

چرا برگذشتی ز شاهنشهان / دو دیده به رای تو دارد جهان -

 چنین داد پاسخ که ما را خرد / ز دیدار ایشان همی بگذرد - 

"هش و دانش و رای، دستور ماست /  زمین گنج و اندیشه گنجور ماست"  -

  دگر گفت باز تو ای شهریار / عقابی گرفتست روز شکار  -

 چنین گفت: "کو را بکوبید پشت / که با مهتر خود چرا شد درشت" - 

بیاویز پایش ز دار بلند / بدان تا بدو بازگردد گزند -

 "که از کهتران نیز در کارزار / فزونی نجویند با شهریار" -

بهادر امیرعضدی


گفت و گوی نجوا گونه ی رستم با زره رزمش - بخش 1

و.ک(331,1)

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
گفت و گوی رستم با زره  رزمش - بخش 1
***
رستم پس از نبردی جانفرسا با اسفندیار، زخم خورده، فرتوت و پریش، خود را به ایوان می کشاند: 
چو رستم بیامد به ایوان خویش / نگه کرد چندی به دیوان خویش - 
زواره بیامد به نزدیک اوی / ورا دید پژمرده و زرد روی - 
بدو گفت رو تیغ هندی بیار / یکی جوشن و مغفری نامدار - 
کمان آر و برگستوان آر و ببر / کمند آر و گرز گران آر و گبر - 
زواره بفرمود تا هر چه گفت / بیاورد گنجور او از نهفت - 

گفت و گوی رستم با زره  رزمش(ببر بیان)، آنسان که در او جان می یابد و بار ِ خواری شکست چنان بر دوش رستم گران آمده ست که فولاد هم بگرید روا ست: 
 چو رستم سلیح نبردش بدید / سر افشاند و باد از جگر بر کشید - 
چنین گفت کای جوشن کارزار / بر آسودی ازجنگ یک روزگار - 
کنون کار پیش آمدت سخت باش / به هر جای پیراهن بخت باش -  
*
و تا جهان ِ جهان، چه سان بجهد:
چنین رزمگاهی که غران دو شیر / به جنگ اندر آیند هر دو دلیر - 
کنون تا چه پیش آرد اسفندیار / چه بازی کند در دم کارزار -

بوی بد ِ دهان ناهید و گیاه خوشبو کننده ی "اسکندر" یا "کندر"

و.ک(332)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

بوی بد ِ  دهان ناهید و گیاه خوشبو کننده ی "اسکندر" یا "کندر"

 وجه تسمیه ی اسکندر- 

 ***

ناهید در بستر اسکندر:

شبی خفته بد ماه با شهریار / پر از گوهر و بوی و رنگ و نگار -

 همانا که بر زد یکی تیز دم / شهنشاه زان تیز دم شد دژم - 

بپیچید در جامه و سر بتافت / که از نکهتش بوی ناخوش بیافت -

 ازان بوی شد شاه ایران دژم / پر اندیشه جان، ابروان پر ز خم -

 پزشکان داننده را خواندند / به نزدیک ناهید بنشاندند - 

یکی مرد بینا دل و نیک رای / پژوهید تا دارو آمد به جای -

 "گیاهی که سوزنده ی کام بود / به روم اندر، اسکندرش نام بود" -

 بمالید بر کام او بر پزشک / ببارید چندی ز مژگان سرشک - 

بشد ناخوشی، بوی و کامش بسوخت / به کردار دیبا رخش برفروخت -

 اگر چند مـُشکین شد آن خوب چهر / دژم شد دلارام را جای مهر -

 دل پادشا سرد گشت از عروس / فرستاد بازش بر فیلقوس **- 

غمی دختر و کودک اندر نهان / نگفت آن سخن با کسی در جهان  - 

..........................................................................

پ ن:

* کندر رومی  : به سانسکریت ، «کوندورو» ، «کندوره » . و به یونانی ، «خندرس » . صمغی است خوشبو که از درخت کندر هندی به دست آورند و جهت استفاده از رایحه ٔ مطبوعش آن را در آتش ریزند. کندر را از درختان دیگر از جمله درختان تیره ٔ کاج و صنوبر می توان به دست آورد ولی نوع مرغوب آن همان کندر هندی است . "فرهنگ معین".


 در فارس و سواحل جنوب، هنوز به عنوان نوعی "آدامس" و خوشبو  کننده ی رایحه ی دهان، و با قورت دادن یا بلعیدن این گیاه، به عنوان نوعی آرام‌بخش، برای جنین و مادر حامله نیز استفاده میشود. 


شاید منشاء بلعیدن کندر هم ریشه در باوری کهن و هم ذات پنداری با ناهید، همسر دارا و مادر اسکندر، و امید به زاییدن پسری "فاتح و جهانگشا"، داشته باشد. 

حکیم ابن سینا نیز جویدن کندر را برای تقو یت هوش و حافظه و قوای دماغی، توصیه کرده.

** : فیلقوس، قیصر روم ، پدر ناهید 

بهادر امیرعضدی

(55) - اصطلاح گشاده دستی یا دست و دل بازی - و - لوطی گری ریخت و پاش داره، در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده های از شاهنامه ی فردوسی

***

(55) - اصطلاح گشاده دستی یا دست و دل بازی - و - لوطی گری ریخت و پاش داره، در شاهنامه ی فردوسی

***

معادل ِ  اصطلاح گشاده دستی یا دست و دل بازی در شاهنامه  

***

فراخ دستی، "مردان  را نو کند یال وشاخ".

***

 اصطلاح و  وِرد ِ  باستانی کاران گود زورخانه ی شیراز، "لوطی گری ریخت و پاش داره"، در شاهنامه:

هر آنکس که بر تخت شاهی نشست / میان بسته باید، گشاده دو دست -


دگر گفت: کای نامور شهریار / ز گنج تو افزون ز سیصد هزار –

 درم داده ای مرد درویش را / بسی پروریده تن خویش را –

 

چنین گفت:

 کاین هم بفرمان ماست / به ارزانیان* چیز بخشی رواست – 

دگر گفت: کای شاه نادیده رنج / ز بخشش فراوان تهی ماند گنج - 


"چنین داد پاسخ که دست فراخ / همی مرد را نو کند یال وشاخ"


 بپرسید نیکی کرا درخورست / بنام بزرگی که زیباترست –

 چنین داد پاسخ که هرکس که گنج / بیابد پراگنده نابرده رنج –

 نبخشد، نباشد سزاوار تخت / زمان تا زمان تیره گرددش بخت - 


"ز هستی و بخشش، بود مرد، مه / تو ار گنج داری، نبخشی، نه به" -

و 

ندارد در گنج را بسته سخت / همی بارد از شاخ بار درخت -

 بباید در پادشاهی سپاه / سپاهی در گنج دارد نگاه -

 اگر گنجت آباد داری به داد / تو از گنج شاد و سپاه از تو شاد -

.................................................................................

پ ن:

* ارزانیان، تهیدستان ، ارزانیان،  اهالی منطقه ای که بهرام گور، گنج جمشید را همراه با تندیس هایی بصورت گاو وحیوانات بودند، یافت. 

 به ارزانیان* داد چیزی که بود / خروشان همی رفت مرد جهود - 

 

هر آن گنج کان جز به شمشیر و داد / فراز آید آن پادشاهی مباد -

 به ارزانیان* ده همه هرچ هست / مبادا که آید به ما بر شکست – 

بهادر امیرعضدی