برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

نبرد "چهل روزه ی" هماون

و.ک(106)

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی

***
نبرد "چهل روزه ی" هماون:

بنیروی این رستم شیر گیر/بکشتند و بردند چندی اسیر-
چهل روز بالشکر آویز بود/گهی رزم و گه بزم و پرهیز بود-


رستم در نامه یه کیخسرو:
رسیدم بفرمان میان دو کوه/سپاه دو کشور شده همگروه-
همانا که شمشیرزن صد هزار/ز دشمن فزون بود در کارزار-
کشانی و شگنی و چینی و هند/سپاهی ز چین تا بدریای سند-
ز کشمیر تا دامن رود شهد/سراپرده و پیل دیدیم و مهد-
نترسیدم از دولت شهریار/کزین رزمگاه اندر آید نهار-

چهل روز با هم همی جنگ بود/تو گفتی بریشان جهان تنگ بود-


و

پس آگاهی آمد بافراسیاب/که آتش برآمد ز دریای آب-

از ایران یکی لشکر آمد بجنگ/که شد چرخ گردنده را راه تنگ-

چهل روز یکسان همی جنگ بود/شب و روز گیتی بیک رنگ بود-

بهادر امیرعضدی

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (73) - پند پیران به خاقان چین

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
پند های شاهنامه فردوسی - بخش (73) -  پند پیران به خاقان چین در نبرد هماون
***
گزیده پندهایی در لا به لای گفتار ها و متن شاهنامه، که حکیم بزرگوار طوس، بیشتر در آغاز و فرجام داستان هایش و گاه از زبان ِ دل ِ  شخصیت های شاهنامه اش، لب به سخن می گشاید.
***
پند پیران به خاقان چین در نبرد هماون:

بپیران چنین گفت خاقان چین/که خود درد ازینست و تیمار ازین-
که تا کیست زان لشکر پرگزند/کجا پیل گیرد بخم کمند-
ابا آنک از مرگ خود چاره نیست/ره خواهش و پرسش و یاره نیست-
ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم/بناکام گردن بدو داده‌ایم-
کس از گردش آسمان نگذرد/وگر بر زمین پیل را بشکرد-

*

گفتار پیران:
بدو گفت پیران که ما را ز جنگ/چه چارست جز جستن نام و ننگ-

*

پند پیران:
ز جنگ آشتی بی‌گمان بهترست/نگه کن که گاوت بچرم اندرست-

بهادر امیرعضدی

سخنرانی انگیزشی و برانگیزاننده ی رستم، در سرآغاز نبرد هماون 1

بر گزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***

سخنرانی انگیزشی و برانگیزاننده ی رستم، در سرآغاز نبرد هماون 1

***

سخنرانی رستم، در سرآغاز نبرد هماون (جنگ ِ کیخسرو با پیران و خاقان به سپهسالاری کاموس کشانی):
وزین روی رستم بایرانیان/چنین گفت کاکنون سرآمد زمان-
اگر کشته شد زین سپاه اندکی/نشد بیش و کم از دو سیصد یکی-
چنین یکسره دل مدارید تنگ/نخواهم تن زنده بی‌نام و ننگ-
همه لشکر ترک از اشکبوس/برفتند رخساره چون سندروس-
کنون یکسره دل پر از کین کنید/بروهای جنگی پر از چین کنید-
که من رخش را بستم امروز نعل/بخون کرد خواهم سر تیغ لعل-
بسازید کامروز روز نوست/زمین سربسر گنج کیخسروست-
میان را ببندید کز کارزار/همه تاج یابید با گوشوار-
بزرگان برو خواندند آفرین/که از تو فروزد کلاه و نگین-

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (72) - پند رستم به الوا

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
پند های شاهنامه فردوسی - بخش (72) -  پند رستم به الوا
***
گزیده پندهایی در لا به لای گفتار ها و متن شاهنامه، که حکیم بزرگوار طوس، بیشتر در آغاز و فرجام داستان هایش و گاه از زبان ِ دل ِ  شخصیت های شاهنامه اش، لب به سخن می گشاید.
***
پند رستم به  نیزه دارش الوا:

بدو گفت رستم که بیدار باش/به آورد این ترک هشیار باش-
مشو غرق ز آب هنرهای خویش/نگه‌دار بر جایگه پای خویش-
چو قطره بر ژرف دریا بری/بدیوانگی ماند این داوری-
شد الوای آهنگ کاموس کرد/که جوید بآورد با او نبرد-

بهادر امیرعضدی

پند های شاهنامه فردوسی - بخش (71) - پند رستم به سپاهیان

برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
پند های شاهنامه فردوسی - بخش (71) -  پند رستم به سپاهیان
***
گزیده پندهایی در لا به لای گفتار ها و متن شاهنامه، که حکیم بزرگوار طوس، بیشتر در آغاز و فرجام داستان هایش و گاه از زبان ِ دل ِ  شخصیت های شاهنامه اش، لب به سخن می گشاید.
***
پند رستم به سپاهیان، در نبرد هماون:
بسی پندها داد و گفت ای سران/بپیش آمد امروز رزمی گران-
چنین است آغاز و فرجام جنگ/یکی تاج یابد یکی گور تنگ-
ازان پس چنین گفت کز چرخ ماه/برو تا سر تیره خاک سیاه-
نبینی مگر گرم و تیمار و رنج/برینست رسم سرای سپنج-
گزافست کردار گردان سپهر/گهی زهر و جنگست و گه نوش و مهر-
اگر کشته گر مرده هم بگذریم/سزد گر بچون و چرا ننگریم-
چنان رفت باید که آید زمان/مشو تیز با گردش آسمان-


پند رستم به سپاهیان:
وزین روی رستم یلان را بخواند/سخنهای بایسته چندی براند-
چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو/فریبرز و گستهم و خراد نیو-
چو گرگین کارآزموده سوار/چو بیژن فروزندهٔ کارزار-
تهمتن چنین گفت با بخردان/هشیوار و بیدار دل موبدان-
کسی را که یزدان کند نیکبخت/سزاوار باشد ورا تاج و تخت-
جهانگیر و پیروز باشد بجنگ/نباید که بیند ز خود زور چنگ-
ز یزدان بود زور ما خود کییم/بدین تیره خاک اندرون بر چییم-
بباید کشیدن گمان از بدی/ره ایزدی باید و بخردی-
که گیتی نماند همی بر کسی/نباید بدو شاد بودن بسی-
همی مردمی باید و راستی/ز کژی بود کمی و کاستی-


رستم به سپاهیان:
تهمتن به آواز گفت آن زمان/که نیزه مدارید و تیر و کمان-
بکوشید و شمشیر و گرز آورید/هنرها ز بالای برز آورید-
پلنگ آن زمان پیچد از کین خویش/که نخچیر بیند ببالین خویش-


گفتار رستم به سپاهیان ایران، پس از گریختن فولادوند از دست او:
چنان شد در و دشت آوردگاه/که از کشته جایی ندیدند راه-
برفتند یک بهره زنهار خواه/گریزان برفتند بهری براه-
شد از بی‌شبانی رمه تال و مال/همه دشت تن بود بی‌دست و یال-
چنین گفت رستم که کشتن بسست/که زهر زمان بهر دیگر کسست-
زمانی همی بار زهر آورد/زمانی ز تریاک بهر آورد-
همه جامهٔ رزم بیرون کنید/همه خوبکاری بافزون کنید-

بهادر امیرعضدی